او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت پنجم)

گیتی مستاصل و بی­هدف روی صندلی آشپزخانه نشست. دستمال آغشته به قهوه را، درمیان انگشتانش بی­اراده می­فشرد. جایی در وجودش احساس درد می­کرد.

 گیتی جایی در قلبش زخمی داشت. زخمی از روزهای ابتدای جوانی، وقتی "او" رابرای همیشه ترک کرد، شروع شده. از کشش ها و نیازهای داغ و ناشناخته­ی روزهای بیست­وهشت و سی و سی­ودوسالگی­اش گذشته و تا تنهایی و سکوت چهل سالگی­اش دویده بود.

گیتی از روح فلج بود. تصمیم گرفتن را نیاموخته بود. آن سال­ها که جوان­تر بود، قبل از این­که تبدیل به یک خدمت­کار و پرستار تمام وقت شود، پیش از این­که دست­هایش انقدر قوی و اراده و تصمیم­گیری­اش انقدر ضعیف شود، گاهی باخودفکرمی­کرد روزی درآینده کار بزرگی خواهد کرد.

...شاید بهتربود کمی بیشتر می­ماند. شاید باید بازهم صبرمی­کرد. خسته شده­بود. دلش کمی تنهایی می­خواست. دلش می­خواست مجبور نباشد همیشه تا قبل از بیدارشدن مادر از خواب بیدار شود. دلش می­خواست مجبور نباشد هرروز به خاطر مادر و صبا غذا درست کند. دلش چیزهای کوچک و ساده­ای می­خواست. چیزهایی که سخت نبود. دور و غیرقابل دسترس نبود. بلندپروازی یا جسارت نمی­خواست.

مهری سالی دوسه بار ترکیه و دبی می­رفت. مینا هند و تبت و قونیه را ترجیح می­داد. یعقوب حالا دیگر به لطف ارثیه­ی پدری همه­کاره­ی شرکت صادراتی پدرزنش بود و چندباری به­اتفاق کل عهدوعیال آلمان رفته بودند. صادق که هیچ وقت نبود یا سفرهای داخلی داشت، یا روی پروژه­های کشورهای همسایه کارمی­کرد. اما چندماه قبل وقتی گیتی می­خواست به همراه مینو چهل وهشت ساعت، درروزهای گلاب­گیری تا کاشان برود؛ هیچ­کس حاضر نشده­بود برای دو روز مادر را نگه دارد.

*

گیتی ذاتاً موجود توانمند و قوی­ای نبود. هرچند مینو عقیده داشت او زن بسیار قوی­ای بوده که این­همه سال این شرایط را تحمل کرده و دوام آورده. اما خودش بهتر می­دانست که این از توانمندی نبود، از ناتوانی در تغییر اوضاع بود که درهمان وضع باقی­مانده بود. اما این­بار می­خواست کاری کند که نیاز به توانایی زیادی داشت. شاید زمان انجام دادن آن کار بزرگ فرارسیده­بود. اما گیتی دیگر دلش کاربزرگی نمی­خواست. او فقط می­خواست اندکی رهایش کنند. اندکی به میل و اراده­ی خود زندگی کند. اما... تنها گذاشتن مادر، درشرایطی که معلوم نبود حتی چند ماه دیگر زنده بماند... اگر یکی از همین روزها از دنیا می­رفت... گیتی چطور می­توانست تمام عمر با این عذاب که ای­کاش این اندک زمان باقی­مانده را هم مانده بود، زندگی کند.

ای کاش مجبور نبود مادر را ترک کند. ای­کاش آن­روز که گفته بود، می­خواهد برای مادر پرستار بگیرد تا خودش وقتی هم برای خودش داشته باشد و شایدهم سرکاربرود، آن­طور همه­ی خواهروبرادرهایش مثل قاتل به او نگاه نکرده­بودند. ای­کاش توانسته بود به آن ها بفهماند در چهل­وسه سالگی، این خودش است که باید تصمیم بگیرد چگونه زندگی کند. چرا فکرمی­کردند گیتی باید با همین چیزهایی که دارد، شادباشد و دلخوش، که زندگی­اش سخت­تر از این نیست. اما خودشان خیلی راحت­تر ازاین زندگی می­کردند و باچیزهای بسیار بزرگ­تری شاد می­شدند. چرا آن روز که از خودش سخن گفته بود، هیچ­کس نفهمیده­بود چه می­گوید.

*

یعقوب یواشکی آمده­بود درآشپزخانه و باصدای بسیار ضعیفی که با هیکل بزرگش به­شدت منافات داشت، گفته بود:" آبجی مشکل مالی اگه داری، خوب بگو! حلش می­کنیم. تو این سن و سال تازه می­خوای بری دستتو پیش کی دراز کنی؟".همیشه همین­طور بود. هروقت می­خواست برای مادر پولی بدهد، صدایش همین­قدر ضعیف و لرزان می­شد، درحالیکه چشم­هایش گوشه­ای را که همسرش نشسته بود، می­پایید.

مهری گفته­بود:" وا؟! جواب مردم­و چی بدیم؟ نمیگن این پیره­زن همین امروز و فرداست که بمیره. چه بچه­هایی تربیت کرده که هیچ­کدوم این آخر عمری حاضرنشدن نگهش دارن". گیتی می­خواست بگوید:" بچه­های دیگرش نگه­اش دارند. من که مخالفتی ندارم!" اما باز هم چیزی نگفته بود. واضح بود که مشکل دیگران این نبود.

صادق روزنامه­ی جلوی دستش را درهوا تکان داده بود که:" این روزنامه­رو بخونین، دیگه ازاین چرت­وپرتا نمی­گین. هرروز تو این مملکت همین­جوری، همین پرستارها و کارگرهای خونگی دارن سر پیره­زن­ها رو می­برن و درمی­رن. می­بینی یارو فقط برای صدهزارتومن این کارو کرده! انقدر اوضاع خطرناک و بی­حساب کتاب شده. پیششششش..." و بعد پاکت سیگار و فندکش را برداشته بود و از خانه بیرون رفته بود.

عکس یحیی که کنار گلدان روی میز بود، هیچ نگفت. زیر آفتاب درخشان استرالیا درچمن­کاری جلوی خانه­ی ویلایی­اشان، درحالیکه پسرش را درآغوش گرفته بود و همسرش بازویش را محکم چسبیده بود و سگ­ سیاه وسفیدی جلوی پاهای­شان لم داده بود؛ به گیتی و دیگران لبخند می­زد. حتی یحیی تحصیل کرده و آن­ور آب رفته هم هیچ­گاه از گیتی نپرسیده بود؛ آیا دلش می­خواهد جور دیگری زندگی کند.

مینا هم که مثل همیشه نبود. نه باری روی دوش گیتی می­گذاشت و نه باری برمی­داشت.

*

تا قبل از ورود دوباره مینو به زندگی گیتی، شاید حتی خود گیتی هم فراموش کرده بود می­تواند جوردیگری زندگی کند. مینو نتوانسته بود دری به سمت دنیای بیرون، برای گیتی بازکند اما پرده­های کلفت پنجره­ها را کنارزده­بود و اندکی ازآن­چه بیرون ازآن­جا می­گذشت، برگیتی آشکار گشته بود. تصویری که حتی در چهل­وسه­سالگی هم آنقدر دل­چسب بود، که گیتی نتوانست فراموش­اش کند. مینو هشدارداده بود:" الان چهل­وسه سالت است. کاری نکن که وقتی چهل­وپنج ساله شدی به خودت بگویی، ای­کاش وقتی چهل­وسه ساله بودم این کار را کرده بودم". گیتی به این جمله­ی مینو خیلی فکرکرده­بود.

گیتی به سرعت از روی صندلی بلند شد. لوبیاها را یک قد ­کرد و دسته­ای روی تخته ­گذاشت و خرد­کرد. باید ناهار را زودتر آماده می­کرد. حتی ساکش را از دیشب بسته بود و درکمد گذاشته بود. نباید اجازه می­داد باز چیز دیگری او را از رفتن بازدارد. مهم نیست که مینا نقشه کشیده تا دو روز پیش خواهرش بماند. مگر او هیچ وقت به­خاطر گیتی برنامه­ای را که برایش مهم بود، به­هم می­زد. چرا گیتی می­بایست غیراز این رفتار می­کرد. اصلاً چه بهتر. می­آمد و دوروزی پیش مادر می­ماند، تا به پیره­زن هم کمتر سخت بگذرد. اگر گیتی امروز نمی­رفت ممکن بود دوباره هیچ وقت انقدر توان برای رفتن پیدا نکند. دفترچه­ی حساب پس­اندازش رقم قابل توجهی را نشان می­داد. درتمام این سال­ها هرکاری کرده بود، که بتواند صفرهای نوشته شده در باقی­مانده­ی حساب را افزایش دهد. قرار بود چندروزی مهمان مینوباشد، تا جایی برای خوش پیدا کند.

چند روز پیش در یک مغازه­ی کوچک و رنگارنگ یک آینه­ی بزرگ با قاب فیروزه­ای پررنگ دیده بود. عاشقش شده بود. می­خواست آن را برای خانه­ی جدیدش بخرد. تصمیم داشت یک کاناپه به همان رنگ هم داشته باشد. مبل­های کرم قهوه­ای این­جا را صادق با بن کارمندی ازفروشگاه اداره­شان خریده بود. گیتی از همان روز اول از آن­ها متنفر بود.از آن­ها و ازپرده­های گیپورِ حاشیه طلایی­ای که مهری بعد ازاینکه در خانه­اش تغییر دکوراسیون داد، آورد و به جای پرده­های سفید قبلی آویزان کرد و کلی هم به­به و چه­چه زد. طوری­که گیتی هیچ­گاه رویش نشد دوباره آن­ها را از چوب پرده پایین بیاورد. صبا به گیاهان آپارتمانی آلرژی داشت. نفس­اش می­گرفت. وقتی صادق صبا را به این خانه آورد همان روز تمام گلدان­های گیتی را با خود برد. گیتی خوشحال بود که می­توانست یک خانه­ی سی چهل متری با کاناپه و آینه­ی فیروزه­ای و چند گلدان برای خودش داشته باشد. خانه­ای که درآن بدون این­که نگران سردرد گرفتن مادر باشد، بوی قهوه­اش با بوی عود صندل مخلوط شود و بشود درآن کنسرت دف­نوازی را باصدای بلند گوش داد.

                                                                        « ادامه دارد... »

  

/ 15 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسان

گیتی منو یاد مادربزرگم می اندازه. ازدواج کرد تا از زیر بار مسئولیت اندکی شانه خالی کنه اما باز مادرش پیشش بود. شوهرش رو به خاطر مادر ول کرد وقتی هم مادر رفت و شوهر حوصله اش رو نداشت... ملموس بود خیلی... و قشنگ

رویابیژنی

قصه ات نزدیکه با من/ خیلی نزدیک... راستی تو قصه ی وازنا پیدا نیست_من رو خوندی؟ تو بخش داستانهامه... قصه های گرگ دونده هم دلنشینه و غمگین... ما ازین زنهای تباه شده کم نداریم الدوز جان! از بابت لینک هم تو لطف داری/ ممنونم

من و قوز چراغ مطالعه

گیتی از روح فلج بود(عجب جمله بزرگی.خیلی عالی) ازین این سکوت گیتی و هدفمندیش خیلی خوشم میآید. شخصیت جین ایر گونه ای دارد که خواننده را همراه میکند. یک قهرمان لوس نیست. با شجاعت داستان رو به جایی آوردید که گیتی با رفتن یا نرفتنش سوالاتی را ژیش میآورد. خیلی دلم میخواهد ببینم چی میکند.

ایمان.الف.خلیفه

سلام ممنون از توجهت. با "پروانه های اندوه" به روزم. راستی من هم از تعبیر" از روح فلج بود" خوشم آمد. البته این که این داستان ها دنباله دارند کمی خواندنشان را دشوار می کند.

میرزایی

سلام اولدوز عزیز مرسی الان بی وقتم ولی چشم می آیم و رحف می زنم و شاید یکی از کارهایت رو در کارگاه در اختیار بچه گذاشتم و حرف زدیم ...فدایت.نادعلی

میرزایی

بچه ها

گرگ دونده

[قلب] [بغل]

ایمان.

الدوز عزیز. اظهار لطف و محبتان به نوشته های بنده مرا شرمنده کرد. از آن جا که خوانندگان پست های کوتاه را ترجیح می دهند نمی توانم مطالب طولانی تر بگذارم. اما اگر ای میل شما را داشته باشم حتما چند تا داستان برایتان می فرستم.

ذهن عریان

سلام ... سر جمع 2 تا از داستان هام که پریروز آپشون کردم "ادامه دارد..." داشتند و سایر نوشته هام خیلی مختصر و مفید و فقط در یک پست با پایان خودشون تا حدودی مسالمت آمیز دیدار کردند ... ادامه داردی ها جدی جدی حوصله می خوان و من هم بس ناجوانمردانه عجول تشریف دارم ...