شاید، اما، وقتی...

با بی­حوصلگی فقط برای این که چیزی گفته باشد، پرسید:

  • - حالا از کجا انقدر مطمئنی که دختر نیست؟! شاید مراقب خودش بوده. بالاخره میدونه خانواده­تون چقدر به این چیزها مقیدن. نمیذاره همچین چیزهایی براش پیش بیاد. بچه که نیست، می­فهمه.
  • - هه! می­فهمه؟... از خر هم خرتره. ای کاش می­فهمید. یارو زنش می­خواست برگرده، آلما فهمیده بود. زنه بچه­هاش را یاد داده­بود زنگ بزنن بگن بابا ما تو رو دوس داریم، ما دلمون برات تنگ شده، مامان شب­ها گریه می­کنه... چه میدونم از این حرف­ها. مرده هم می­اومد اینها را برای آلما تعریف می­کرد.خودش همون موقع به من گفت که "صفورا، فکرکنم زن شاهرخ می­خواد برگرده سر خونه زندگیش. نمی­دونم چیکار کنم. این هم یواش یواش داره به حرف بچه­هاش دودل می­شه". همون موقع بهش گفتم:" آلما، تو که رفتی پیش این مرده موندی. بچسبش، بهش بگو عیب نداره تو زن هم که داشته باشی از نظر من اشکالی نداره. من حاضرم زن دومت بشم، بیا منو بگیر. بذار منم بیش­تر ازاین آبروم این­ور و اون­ور نره. مردم پشتم حرف می­زنن". گفتم بهش" تو این کارو بکن تا دیر نشده. بذار این تورو بگیره، اون وقت اون زنه خودش شاید ببینه مرده زن گرفته، دیگه برنگرده"... خانوم، گفت: نععععععع! . دختره­ی احمق را هرچی نصیحتش کردم، گفت نه. گفت:" شاهرخ تازه به من گفته اگر من زنم را طلاق هم بدم،تا یکی دوسالی نمی­تونم تورو بگیرم. چون اونوقت زنم به بچه­هام میگه ببینین باباتون به خاطر یک زن دیگه منو طلاقم داده. از اولش هم زیر سرش بلند شده بوده.اون­وقت بچه­های من، از من متنفر می­شن"... آخه اینم شد حرف شیرین خانوم؟! مردیکه پدرسوخته هم خدا را می­خواد، هم خرما. از این ور آلما را گرفته تو بغلش، از اون ور حتی نمی­خواد بذاره زن و بچه­اش ازش ناراحت بشن... نه شیرین خانوم، نه، این حرف­ها نیست. آبجی من خر بود. دوساله این مرده کیفش را کرده، حالا هم دیگه سیرشده. همین!... دوساله، یکروز دوروز که نیست. بگم مرده فرصت نکرده دست بهش بزنه. ببین چقدر وارد بوده که مراقب بوده حاملش نکرده... والله!

دوساله... محمد پنج سال بود که با شیرین دوست بود. همه چیز همون موقع­ها شروع شده بود که شیرین تازه از شوهرش جدا شده بود. روزهای بدی بود. شوهرش کیان را ازش گرفته بود. حماقت کرده بود. همه بهش گفته بودند، بچه را بده به شوهرت. پسر نوجوان را مگه میشه نگه داشت. پسر باید پدر بالا سرش باشه. اما نبودن کیان خیلی سخت بود. هفته­ای یکباری هم که پسرش را می­دید، کیان اصلاً حرف نمی­زد.

  • - خوبی؟
  • - اوهوم
  • - همه چیز روبراهه؟
  • - اِی
  • - چیزی می­خوری؟
  • - آره بابا،اّه!

همه­اش همین بود.

وقتی با محمد آشنا شد، محمد بیست­وسه سالش بود. دانشگاهش تمام شده بود و بی­کار بود. با خانواده­اش سر همین بی­کار ماندن و این حرف­ها قهر بود و خانه­ی دوستش زندگی می­کرد.

شیرین کمر راست کرد و بی­اراده آهی کشید.

  • - صفورا خانوم، بادمجان­ها رو که پوست کندی هویج­ها را هم پوست بکن بریز تو اون ظرف دردار. روش آب بریز، درشو ببند، بذار تو یخچال. اون لیوان من را هم بی­زحمت توش چای و آب جوش بریز، با درش بده به من.

صفورا چابک از روی زمین بلند شد. لیوان بلند دسته دار چینی را از جاظرفی برداشت.

  • - این چایی چی­چیه شما همینجور دم نکشیده می­خورین؟! نه رنگ داره نه عطر، عوضش مثل زهرماره...

شیرین خندیدو به پشتی کوتاه صندلی تکیه داد. دست­هاش را به عقب برد و کش و قوسی به خود داد.

  • - چای سبزه، دم کشیدن نمی­خواد. همینجوری تو لیوان، چند دقیقه که درش را بذاری، آماده­است. مزه­اش تلخ هست، اما برای بدن مفیدتراز چای سیاهه. تازه میگن لاغر هم می­کنه.
  • - وا ! شما که عین چوبی شیرین خانوم، دیگه چه احتیاجی به این زهرماری­ها دارین؟! یک پرده گوشت واسه زن لازمه. همچین که یک مردی به آدم دست میزنه، خوشش بیاد. نه اینکه استخوان بیاد تو دستش. هرچند الان انگار این­جوری مده! دخترها رو تو خیابون می­بینی، همه چوب چوب...

صفورا با ادای این جمله انگشت اشاره­اش را عمودی در هوا تکان می­داد و می­خندید.

شیرین به تصویر خودش، درون آینه­ی قدی بزرگی که تقریباً نیمی از دیوار سالن را پوشانده بود، نگاه کرد. اندامش زیر لباس خواب زیاد مشخص نبود، اما خودش از برجستگی­های اضافه­ی پهلوها و شکمش به خوبی آگاه بود. صورتش ریخته بود. گونه­هایش گود رفته بود و غبغب درآورده بود. خطوط صورتش در گوشه­های لب و دوطرف بینی و زیر چشم­ها، عمیق و به وضوح، به چشم می­خورد. برای فرار از تصویری که چندان رضایت بخش نبود به سمت صفورا چرخید.

  • - راستی نگفتی چی شد اصلاً خواهرت با شاهرخ آشنا شد. چرا از اولش حواستون نبود که این مرده زن و بچه داره، یک وقت از خواهرت سوء استفاده نکنه؟

                                                                            « ادامه دارد »

/ 3 نظر / 13 بازدید
من و قوز چراغ مطالعه

خیلی جالب بود. اول داستان یکم گیج شدم اما زود همه چی دستم اومد. دیالوگ صفورا خیلی طبیعی و به جا هست منتظره بقیه ی داستان هستم خیلی.

جاهد

سلام به طور مختصر باید بگویم داستانت بد نبود اما مسایل ظریفی در داستان نویسی هست که اگر به کتابخانه دسترسی داشته باشی باید کتابهای نقد ادبی د عناصر داستان رابخوانی . اما چند مورد را یاداوری می کنم . اولا گفت و گو ها باید کاملا عامیانه باشد نه بعضی کلمات کتابی ئ بعضی عامیانه مثلا:حرفا - گریه زاریا - مادرش رو دوم اینکه برای خواننده نباید سوالی بدون پاسخ بماند .من به عنوان خواننده ارتباط زندگی صفورا و خواهرش را با شیرین نفهمیدم . همچنین نفهمیدم چرا محمد دو روزدر هفته خانه نمی اید ؟ ایا زن دیگری دارد ؟شوهرا ول شیرین چه شده ؟ چرا محمد می گوید من تو را بزرگ کردم ؟ به نظر می رسد به داستان فرعی بیشتر از زندگی شیرین توجه شده و این نقص داستان است . موفق باشید و باز هم سوالی داشتی در خدمتم . در ضمن به زودی در وبلاگ جدیدم که نشانی اش را می نویسم درباره این مسایل خواهم نوشت .www.titigol.blogspot.com خانه منتقدین

مصطفی م داستان هاي كوتاه

سلام خوبی ؟ ممنون دعوتم کردی راستشو بگم داستانت خوبی هست . اما بعضی از اصول رعایت نشده . غلط املا و دستوری هم داره بگم خودم هم وقتی داستانهای خودمو می خونم همین جوریه/ راستش از داستان من بلد نیستم با مرد ها زندگی کنم ت خیلی خوشم اومد. بازم ممنون.