او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت ششم/قسمت آخر)

گیتی مخلوط لوبیا و گوشت و پیاز و رب را لابه­لای برنج می­ریخت. روی هرلایه دارچین و پودرگل­سرخ می­پاشید و دوباره لایه­ی دیگری از برنج و مخلوط گوشت و لوبیاو... . دم­کنی را گذاشت و درب قابلمه را روی آن قرار داد. درِقابلمه­ی غذای مادر را که آرام آرام می­جوشید، بلند کرد. لوبیا و هویج و سینه مرغ دیگر پخته بود. گوجه فرنگی و سیب­زمینی­های قطعه قطعه شده را هم به آن اضافه کرد. ازداخل دریخچال، شیشه­ی آلو را درآورد. چند عدد آلو هم به غذای پیره­زن اضافه کرد. مادر نباید نمک می­خورد. کلیه­هایش درخطر جدی دیالیزشدن بودند. با همین چیزها غذایش را مزه­دار می­کرد. شاید بهتربود روی یک صفحه­ی بزرگ همه­ی این­ها را می­نوشت و روی یخچال می­چسباند. این که چه چیزهایی را مادر می­تواند بخورد، و چه چیزهایی را نه.

سررسید کهنه و قدیمی­اش را پیدا کرد. عادت داشت همه چیز، از مخارج خانه تا برنامه هفتگی غذایی، شماره تلفن­هایی که جلوی برخی هیچ نامی نوشته نشده­بود و گیتی دیگر به­یاد نمی­آورد اصلاً برای چه یادداشت کرده­است، چند بیت از اشعار آهنگ­هایی که گوش کرده­بود و دوستشان می­داشت،... و هزاران چیز دیگر را درآن می­نوشت. تمام سررسید را از ابتدا تا انتها گشت اما هیچ کاغذ دورو سپیدی را پیدانکرد. کاغذهای سررسید داشت تمام می­شد. مثل این دوره از زندگی گیتی که داشت به پایان می­رسید.

*

گیتی از آشپزخانه خارج شد. به صبای کوچک که هنوز روی زمین نشسته بود و مشغول معامله­ی املاک و مستغلات بود، نگاهی انداخت. نمی­خواست بازی بچه را به­هم بزند. امروز نه. امروز دلش می­خواست هرکاری می­تواند برای این بچه­ی تنها انجام دهد. اما چاره­ای نداشت. سعی کرد صدایش محکم باشد. حوصله­ی بحث کردن نداشت.

  • - عمه، صبا! بلند شو برو حمام. برو که زود بیای بیرون. ناهارهم تا اون­موقع آماده میشه، با هم می­خوریم.
  • - اما من دارم برنده میشم. تورو خدا. بعدازظهر میرم حموم، الان دارم میبرم بازی­رو.

گیتی آمد بگوید " ازکی میبری؟ ازخودت!". اما ترجیح داد به روی بچه­ای که از ناچاری باخودش بازی می­کرد، نیاورد که وقتی درهردوسوی بازی خودمان هستیم برنده شدن مساوی می­شود با بازندگی.

  • - وقتی عمه بهت میگه برو حمام بگو چشم. حتماً دلیلی داره که الان باید بری.
  • - مثلاً چه دلیلی؟!
  • - پاشو... برو... حمام. سریع!

صدای گیتی بالارفته بود، اما کارساز بود. بچه با بی­میلی بلندشد. خم شد تا وسایل بازی­اش را از روی زمین جمع کند. گیتی می­خواست زورگویی بدون منطق­اش را جبران کند.

  • - بذار باشه. مواظبم پام بهش نخوره. بذار بمونه بعدازناهار اگه خواستی بازیتو تموم کن.

بچه با رضایت لبخندزد و رفت. گیتی به زحمت بغض­اش را فروداد. صبا بچه­ی کوچک و بی­گناهی بود. حریف قدری نبود که زورآزمایی و شکست او گیتی را راضی کند. این­جوروقت­ها خود را بیش­تر حقیر و پست می­دید. حقیری که قدرتش را برای یک بچه به نمایش می­گذاشت. اما چاره­ای نداشت. حمام رفتن یا نه رفتن صبا دراین روز به­خصوص اصلاً اهمیت نداشت. فقط می­خواست به بهانه­ای بچه را از سرِراهِ اتاق خواب تا درِورودی بلند کند. می­خواست چمدان و ساک­اش را که شب قبل، وقتی همه خواب بودند بسته بود، قبل از رفتن بیرون در بگذارد. نمی­توانست پیش روی صبا چمدان به دست از خانه خارج شود.

*

 مادر روی صندلی­چرخ­دار سرش به یک سو خم شده­بود و چرت می­زد. گیتی چمدان و ساک­اش را گوشه­ی راهروِ بیرون در گذاشت. به آشپزخانه برگشت تا زیر غذاها را کم کند. می­خواست برای کنار لوبیاپلو ماست و خیار با کشمش و مغزگردو هم، درست کند. صبا عاشق کشمش بود. حتی وقتی ماست­وخیار یک روز می­ماند و کشمش­ها در ماست باد می­کرد و همه­ی ماست  هم شیرین می­شد، باز بیشتر دوست داشت. دقیقاً آن­طوری که گیتی از آن متنفر بود. اما سعی کرد، دقت کند که ماست­وخیار را بیشتر از خوراک آن­روزشان درست کند. تا صبا فردا هم کیف کند... یعنی فردا چه کسی درکنار مادر و صبا پشت میزآشپزخانه می­نشست؟...

صدای خنده­ی پسرجوانی از راه­پله­ها به گوش گیتی رسید. متعاقب آن صدای صحبت کردن زنی با پسر جوان شنیده می­شد. صداها بسیار شبیه صدای مهری و پسرش بود. یعنی بعد از یکی دوماه که مهری به گیتی و مادر سرنزده بود، درست همین امروز داشت از پله­ها بالا می­آمد که آن­ها را ببیند؟!... مگر در اصلی ساختمان باز بود، که مهری توانسته بود این­طور سرزده داخل شود؟!... اگرچمدان­ها را می­دید، چه می­گفت؟!... گیتی چه جوابی باید می­داد؟!... صداها نزدیک­تر می­شدند... درست پشت در رسیده­بودند. پسر جوان با تعجب گفت:" این­هارو کی بیرون گذاشته؟!". زن با بی­تفاوتی پاسخ داد:" نمی­دونم. حتماً اینا دارن میرن مسافرت". احتمالاً به درب خانه­ی گیتی اشاره کرده­بود. درپی آن صدای برخورد پا یا کیف یکی از آن دو با چمدان، به گوش رسید و صدای پاها در میان پله­های طبقه­ی بال گم شد. صدای مهری و پسرش نبود. شیرین خانوم، همسایه­ی طبقه­ی چهارم بود که با دوست پسرش از بیرون بازگشته بودند.  

*

ناهار که تمام شد، گیتی ظرف­ها را جمع کرد وشست. صبا ایروپولی­اش را جمع کرده بود و جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و کارتون تماشا می­کرد. بیش­تر از هرچیز از بلندگوهای تلوزیون صدای فریاد و صداهای عجیب و غریب شلیک اسلحه­های به­ظاهر فضایی شنیده می­شد. مادر با تمام این سروصداها در تخت خود خوابیده بود. گیتی برای آخرین بار پوشک پیره­زن را عوض کرده­بود و داروهایش را به او خورانده بود. جلوی آینه­ی قدیِ کنارِ در ایستاد. مانتوی سیاهش را که از دیشب برای امروز کنارگذاشته­بود، پوشید. شال سفیدرنگش را روی موهای سیاه و سفیدش کشید و از یک طرف یک دور، دورِگردنش چرخاند و از طرف دیگر روی سینه رها کرد. یک بار که درحضور مینو به همین روش شال را روی سرش محکم می­کرد، متوجه لبخند مینو شده بود. دلیلش را پرسیده بود و مینو باز خندیده بود و پاسخ داده بود:"خیلی حرفه­ای این کارو می­کنی، این طرفش با آن طرفش اصلاً بالا و پایین نیست". راست می­گفت. مینو با اینکه هیچگاه آرایش نمی­کرد و اصلاً دربند به نمایش گذاشتن خود نبود. طوری که می­شد گفت حتی اگر قراربود چادر هم سرکند، برایش مهم نبود. اما انگار هیچ وقت یاد نمی­گرفت روسری را درست سرکند. باله­های روسری­اش همیشه آزاد و رها در دوسوی صورتش تاب می­خورد و به پرواز درمی­آمد.

گیتی کیف بزرگ مشکی­اش را از روی مبل برداشت و روی شانه­ی چپ انداخت. قبل از این­که در را باز کند برای بار چندم به صبا گفت:

  • - من رفتم عمه. بابات تا یک ساعت دیگه میادخونه. من جایی کار دارم زودبرنمی­گردم.

می­خواست بگوید دیر برمی­گردم. اما دروغ گفتن به یک بچه کار آسانی نبود. ترجیح داد، بگوید زودبرنمی­گردم. انگار این­جوری کمی راست­تر بود. صدای سرفه­ی پیره­زن از اتاق به گوش رسید. گیتی نگاهی به سمت اتاق انداخت اما ترسید به آن سو برود. شاید در این لحظه­ی آخر ناگهان مادر جوری نگاهش می­کرد، که یارای رفتن نمی­یافت. به سمت صبا برگشت.

  • - پاشو عمه، ببین مادرجون چش شده؟!

بچه با بی­میلی ازجلوی تلوزیون بلند شد و همان­طور که سعی می­کرد تا جای ممکن چشم از صفحه ی تلوزیون برندارد، به کندی خود را به اتاق مادربزرگ رساند. صدای چند ضربه­ی ناشیانه، که کودک برپشت پیره­زن می­نواخت، به گوش گیتی رسید. پس از لحظه­ای صبا از اتاق مادربزرگ خارج شد وبه سمت آشپزخانه رفت. همان­طور که می رفت، خطاب به گیتی گفت:"مادرجون آب می­خواد". لحظه­ای بعد دوباره راه رفته را با لیوانی آب بازگشت. سکوت اتاق پیره­زن گیتی را بی­تاب کرد. کیفش را روی مبل انداخت و به اتاق مادر رفت. صبا لیوان آب را با دست راست جلوی دهان مادربزرگ گرفته بود و دست کوچک دیگرش کاسه­ای ساخته­بود که زیرچانه­ی پیره­زن قطرات فروچکیده را جمع می­کرد. گیتی چشم­هایش پراز اشک شد. بی­اراده یکی یکی دکمه­های مانتویش را از هم بازکرد. با دست راست، تاب شال روی سرش را از دورگردن آزاد کرد و با دست چپ قطره اشکی را که بلاتکلیف روی گونه­اش مانده بود و پایین نمی­آمد، پاک کرد.

او قربانی دیگری نمی­خواست.

                                                                               « پایان »

/ 25 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من و قوز چراغ مطالعه

سلام وای این داستانتون دیوانه ام کرد.دارم سریعا میروم تا توی خیابان و فکر کنم. این قسمت آخر فوق العاده بود. این تصور که قربانی بعدی صبا باشد زیبای غم انگیزی بود. من ازین جمله هم خیلی خوشم آمد:وقتی درهردوسوی بازی خودمان هستیم برنده شدن مساوی می­شود با بازندگی. نظر کلی من درباره ی نوشته ی شما این است که خیلی با قوت مینویسید و باید این نوشت ها چاپ بشود،باور کنید اینکار باید انجام بشود. تنها نقدی که دارم برای قسمت اول و دوم است که اعضای خانواده ی گیتی یک مقدار آشفتگی حداقل برای من ایجاد کرد.احساس میکنم توضیح درباره بعضی از اشخاص ضرورت آنچنانی نداشت. اما واقعا از انسجام نوشته و با احساس بودنش لذت بردم. سعی کنید نظر چند کارشناس را هم حتما جویا شید.

مریمی

در مورد داستانت اولین چیزی که توی ذوق میزنه اینه که از وسط داستان(واسه ی منی که یکباره خوندمش البت) و پیش از اونکه تو علنا بگی تصمیم گیتی رفته، مخاطب حدس میزنه که گیتی میخواد بره و نمیره آخرش. دلیلش اسم داستانته. من خودم برای اسم خیلی وسواس به خرج میدم. برای همینه که نصف داستانام اسم ندارن هنوز [لبخند] پس حدسی که آدم توی داستان تو می زنه حدس جالبی نیست. حدسی نیست که اگه درست باشه ادم کیف می کنه و اگه غلط باشه ادم کف می کنه. یه مثال نزدیک می زنم: درباره ی الی رو دیدی؟ نمیشد حدس زد الی رفته یا مرده. همزمان جفتش رو میشد حدس زد. اما دور و نامطمئن. این جذابش کرده. اسم داستان تو طوریه که حدس از همون اواسط داستان تبدیل به یقین میشه توی قسمت چهارم، پاراگراف چهارم (پدرثریا...) اسم ها اون وسط قاطی میشه. اونی که رفته خارج و ارث و میراث رو گذاشته برای خواهر برادرش یعقوب نوشتی. اذیت می کنه. اگه قبلش از یحیی و خارج رفتنش حرف می زدی یه غلط تایپی میشد و اذیت نمی کرد. اما این غلط تایپی وقتی که تازه داری یحیی رو معرفی می کنی خیلی ازار دهنده است. توی اواسط قسمت پنجم معلوم میشه بچه ای که رفته خارج یحیی است.

مریمی

یک جمله داری خیلی قشنگه: چرا آن روز که از خودش سخن گفته بود هیچ کس نفهمیده بود چه می گوید. خیلی جای کار رو باز کرده توی داستانت. می تونی باهاش تصویر بسازی صحنه بسازی بهش عمق بدی و موقعیت هایی رو پیش بیاری که مخاطب کاملا حس کنه گیتی دیده نمیشه. مخاطب ما معمولا چموش نیست و وقتی راوی توی داستان بگه گیتی دیده نمیشد، مخاطب هم می پذیره و باهاش همذات پنداری می کنه. اما مخاطب باهوش دوست داره به جای اینکه مستقیما بخونه "گیتی دیده نمی شود" حس کنه ندیده شدن گیتی رو. تو البته بد نشون ندادی اینو. اما گفتم که اون جمله فرصتی در اختیارت گذاشته که عالی کنی داستان رو. یه مطلب نقد پارسال راجع به مادام بواری خوندم. تحقیقاتی کردم و دیدم به فارسی ترجمه نشده. خیلی دوست داشتم بخونمش. چند روز پیش دوستی بهم هدیه داد و من فهمیدم همون موقع ها داشته به فارسی ترجمه می شده. الان دارم می خونمش. مخاطب رو در مورد زندگی خودش به چالش می کشونه. دوست داره موقعیت داستان رو با موقعیت خودش تطبیق بده. چرا این کارو کردم؟ حق داشتم؟ نداشتم؟ چرا داشتم یا نداشتم؟ اگه موقعیت اینجوری نبود چی کار می کردم و ... داستان تو از رنجهای یک زنه اما آه و

ایوب بهرام

با عرض سلام وخسته نباشیدالدوزعزیز با داستان به همین راحتی به روزم ومنتظر نقد شما عزیز

دیوارهای کودکی

آقا وقتی اخم می کرد صورتش مثل بادکنکی میشد که بادش دارد خالی می شود ماه رمضان که تمام بشود یک آقای دیگر می آید سر کلاس ما ماه رمضان که بشود کلاسمان هر روزی می شود تا زود تمام شود و محمدجواد برگردد هندیجان من عاشق پارک بادی هستم وقتی که عصر تازه دارند وسایل را باد می کنند و آن آهنگ قشنگ بپیچد توی فضای شهربازی بایستم و خیره شوم به سرسره هایی که دارند پر می شوند و پر می شوند و پر....................

روبان سفید

درسته! اما خیلی اشاره کمرنگ بود... انگار در یک بعد زمانی بوده و تموم شده... منتظر آثار بعدی هستیم[گل]

میس کارتون

لطف میکنی الدوز جان....اجازه چیه چه کشکی چه پشمی؟

مسافر کوچولو

من برگشتم . من ... بابت بی خبری ببخشید . حالا هستم . مرسی که سر زدی . مرسی که جویای احوال بودی . من برای دریانوردی آماده ام ... بریم؟

آدمک قابیلی

چقدر خوب نوشته بودی واقعا تبریک میگم

آدمک قابیلی

بعضی مواقع این گیتی ها اعصابمو خورد میکنن این سکوت کردنشون دیوونم میکنه اما آخرش فقط دلسوزی میمونه! ولی من حق ندارم دلسوزی کنم