بعضی از روزها...

بعضی از روزهای زندگیمان آبستن حوادث بسیاری هستند و بعضی روزهای دیگر، به قدری اتفاقات ناهنجار، احساسات نارس و یا باورهای بی‌جفت و بی‌بندناف و بی‌قلب ما را سقط می‌کنند و سقط می‌کنند که برای همه‌ی عمر عقیم می‌مانند و ما در بهت این ناباروری و نازایی غریب تنها رها می‌شویم.

مصداق این روزهایی که برمن گذشتن مصداق "نبودن"، بود." نیست شدن". گم‌شدن، بی"خود" شدن... نمی‌دانم چه بود که تجربه‌ی نادری بود از چیزی شبیه فرو رفتن در زمین...

نیامدم که نگویم، ناله سرندهم، بار از دوش خودبرندارم بردوش دیگری انبار نکنم... اما اکنون دوباره از زمین سبز می‌شوم... باکی نیست!

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مه آیین

سلام مدتی نمی نوشتید خوشحالم که دوباره مطلبی از شما خواندم همواره موفق باشید .

مداد رنگی

سلام عزیزم "برایت چه می توانم کرد تنهائیت را به دوش من بگذار" ... از هرچه ، از انسان، از درد و شادی بنویس عزیزم

تیر ماهی

به نوروز چیزی نمانده / اگر هر کدام از دوستانت نامی از هفت سین به امنت بگیرند برای مدتی تو سبزه ای سبز رنگ که یکی از سین هاست اما اگر نباشد جایش را با هیچ چیزی نمی توان پر کرد / تو سبزه ای که هنوز و هر روز سبز تر می شوی / دست دراز کن و مرا نیز از زمین بیرون بکش که کم کم بنفشه ی زرد دارد از خاک بیرون می کشد/ پامچال های گلدانی هزار رنگند با کدامشان رفیق تری تا به من هم معرفیش کنی/ سنبل را تو زودتر از من می بینی جای من بو بکش و اگر توانستی عطرش را برایم معنا کن / تو سبزه ای/از آن سفره ای باستانی / به خود ببال که به مو قع از خاک بیرون زدی / یادمان کن .

دونقطه

همچو بیلی که به ناحق دور می افتد ، در باغ بغلی جوانه خواهم زد