من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!

سال هشتادوشش می­توانست بهترین سال زندگی من باشد، اما این طور نشد. خوب شروع شد، اما وحشتناک به پایان رسید. تابستان تهران بودم. باخواهرم برای سونوگرافی رنگی رفتیم. بااشتیاق به نقاط متحرک مابین سیاهی­ها وسفیدی­های مونیتور خیره شده بودیم و تندتند حدس می­زدیم:"این مشت­هاش نیست؟!" ، "این­ها استخوان­های ران و ساق پاهاش باید باشه، نه؟!" ، " ... ". دکتر حرفه، تحصیلات و تعداد بارداری هردویمان را پرسید. متعجب بود که چطور انقدر خوب اعضای بدن بچه را تشخیص می­دهیم. فقط لبخند زدیم، نیازی نبود توضیح دهیم که نگاهمان با تجربه نیست، آمیخته به عشق و اشتیاق است که همه چیز را می­بیند. بچه پسربود!

*

ازبعداز رفتن برادرم به خواندن کتاب­های متافیزیک یا هرچه که درموردزندگی­های پس­ازمرگ نوشته­شده­بود، علاقه­مند شدم. درجایی مثال­های زیادی آمده­بود از انسانهایی که پیش­از رسیدن زمان حقیقی ازدنیا رفته­بودند و مدت کوتاهی بعد دروجود انسان دیگری به همان خانواده بازگشته­بودند. برادرم خیلی برای ماندن جنگیده بود، این موضوع این حس را به من می­دادکه شاید هنوز زمان رفتن برادرم فرا نرسیده بود. یک روز به خواهرم گفتم:"یعنی ممکنه ... دربدن پسرکوچولوی من به میان ما بازگرده؟!"

خواهرم انقدر سریع جوابم را داد که شک ندارم قبل از من به آن اندیشیده بود. "این اصلاً مهم نیست! مهم نیست که روح چه کسی دردرونشه. درهرصورت تو عاشقشی و قصدداری شادترین لحظات رو براش به وجود بیاری. هیچ وقت تو وجودش دنبال کس دیگه­ای نگرد، فقط به­خاطر خودش دوستش داشته باش."

آب دهانش را به­سختی قورت داد و سعی کردلبخند بزند اما بیشتر مثل آن بود که عضلات صورتش را جمع می کند. باخنده گفت:"نمی­دونم چه حرف زشتی زدم که انگار روزبونم فلفل ریختن. دهنم همه­اش می­سوزه!"

*

خواهرم، خواهرم، خواهرم... فکرمی­کردم به این­جا که برسم کلی حرف برای گفتن دارم. کلی خاطره از باهم بودن­هایمان، از لحظه­هایی که با هم داشتیم. اما نمی­شود گفت. عمق و بزرگی شادی­هایمان به­واسطه­ی سادگیشان است. این­که یک روز تو آن را گفتی و من این را گفتم و بعد خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم. انقدر که چشم­هایمان پراز اشک شد و عضلات بناگوش­هایمان درد گرفت. این­که مامان فریاد می­زد:"باز این­دوتا به­هم افتادن! که چی این­همه می­خندین؟".

من ادای بعضی از آدم­ها را درمی­آوردم و تو می­خندیدی و من آرزو می­کردم کاش اداهای بیشتری بلد بودم تا تو بیشتر بخندی. باهم خرید می­رفتیم، دست هم را تمام مدت می­گرفتیم و گاهی حتی تو دست من را میان هردو دستت می­گرفتی و همان­جا وسط خیابان می­ایستادیم و موضوعی را برای هم تعریف می­کردیم.

گاهی که مشکلی داشتم، حتی آن خصوصی­ترین حرف­ها را هم آسان با تو می­گفتم. من می­گفتم و گریه می­کردم و تو تندتند دست روی موهایم می­کشیدی و بغضت را قورت می­دادی.

مدتی بود که چهارشنبه­ها نبودی. اول نگرانت شدم. مامان قسم­خورد که مشکلی نداری اما دلت نمی­خواهد کسی بداند. من کسی نبودم، اما انقدر بهت ایمان داشتم که حتی نرنجیدم. دوروزی که برای به دنیا آمدن کوچولو تو بیمارستان بودم تمام مدت توهمراهم بودی. همان موقع بود که گفتی چهارشنبه­ها کجا می­روی. یک بیمارستان کودکان سرطانی بود، هرهفته می­رفتی و برای بچه­ها نمایش عروسکی اجرا می­کردی. باشوق زیادی از لحظاتی که درآن­جا و با آن بچه­ها داشتی، صحبت می­کردی. هیچ­وقت برق چشم­هایت را فراموش نمی­کنم. کوچولو سه­شنبه به دنیا آمد و تو به­خاطر من آن چهارشنبه نرفتی. بعدترها... وقتی خیلی مریض شدی چقدر حسرت آن چهارشنبه­ها را می­خوردی.

*

پسرکوچکم روزسه­شنبه به دنیاآمد. کلی دردسرکشیدم تا همسرم را راضی کنم خون بندنافش را به موقع به موسسه رویان ببرد، اما بالاخره همه­چیز درست انجام شد و خیال من راحت شد. همسرم و پسربزرگم همان جمعه به کیش بازگشتند. آذرماه بود و پسرم مدرسه داشت. کوچولو زردی داشت. دلم نمی­خواست از خودم جدایش کنم. هرخاله­خانباجی­ای هرچه گفت بهش خوراندم و خودم خوردم تا شاید زردی­اش برطرف شود، اما نشد. درنهایت سه روزی برای درمانش دربیمارستان بستری شد. آن­روزها تنهایی ملموسم بدجوری عذابم می­داد. هیچ مادری دربخش اطفال مثل من تنها نبود. هرچند می­دانم این از بدشانسی من بود. دراین سرزمین چه بسیارند مادران و زنان تنهایی که لحظات بسیار دشوارتری را به تنهایی می­گذرانند. بچه­های بیمارشان را با بیماریهایی گاه ناعلاج یا بعضاً خطرناک و پرریسک به دندان می­گیرند و تا آخرین ذره­ی توانشان با تمام فشارهای بیرونی می­جنگند. درتمام آن روزها تنها خواهرم بود که هرروز دوان­دوان می­آمد و سرم را درآغوشش نگه­می­داشت و می­گفت:"تو می­نونی، می­دونم که می­تونی". چند روز بعد، دوباره برای عمل کوچک پسرانه­اش با خواهرم بودم. دست هم را گرفتیم و با صدای شیون­های کوچولو باهم گریه کردیم. هردو می­دانستیم اوضاع عادی­است و گریه­هایمان بی­دلیل اما باز هم گریه می­کردیم و هیچ­کدام قصدنداشتیم به دیگری بگوییم "گریه نکن!"

*

شش هفت سال پیش، یک روز می­خواستم کباب درست کنم. تنها بودم، یعنی نیم ساعتی مانده بود تا همسرم و پسرم به خانه بیایند. درحیاط یک گلدان بزرگ سرِراهم بود. برای رسیدن به منقل باید از روی آن عبورمی­کردم. سیخ­های کباب دستم بود. پشت گلدان بزرگ لبه­ی بلند سیمانی­ای که باغچه را از قسمت جلویی حیاط جدا می­کرد تمام شده بود و من نمی­دیدم . پایم در آن سوی گلدان درباغچه فرورفت. زمین خوردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که سیخ­های کباب را ازفرورفتن درگل باغچه نجات دهم. درنتیجه تمام وزنم روی دست راستم پایین آمد. گوشت­ها را کباب کردم، میزراچیدم، پسرم از مدرسه آمد، بوسیدمش و غذاها را کشیدم. قاشق اول را که بلندکردم تا به دهان بگذارم، دستم از بشقاب بالاتر نیامد. به آرنجم نگاه کردم. یک پرتقال بزرگ زیر پوستم رشد کرده بود. وقتی میرفتم بیمارستان، همسرم هنوز داشت چلوکباب می­خورد. دربیمارستان، وقتی دست راستم را گچ گرفتند، بلد نبودم چطور با یک دست دوطرف مانتویم را پیش هم آورم و دگمه­هایش را ببندم. پرستار به کمکم آمد. با تعجب پرسید:"همراه نداری؟!" جواب دادم:"نه! تنهام"

کم­تراز چهارسال پیش یک توده­ی بسیارکوچک درحد یک نخود دربازویم و یکی دیگر پشت گردنم خودنمایی کرد. توده­ی پشت گردنم طی یک هفته به اندازه­ی یک توپ تنیس رشدکرد طوری که گردنم را خم کرده­بود. دکتر اطمینان داد چیز مهمی نیست، و توده­ی پشتگردنم از تجمع عفونت ملتهب شده. چندروزی آنتی­بیوتیک خوردم، چندبار نیشترزدند و التهاب اطرافش را تخلیه کردند. تا روزی که برای عمل سرپایی رفتم تا توده­ها را خارج کنند. توده­ی درون بازویم برعکس آن دیگری که غوغا کرده بود اما کاملاٌ بی­خطر می­نمود، کمی نامتعارف بود. درون گوشت بازویم توده­ای از جنس استخوان بود و دکتر عقیده داشت باید زودتر خارج شود و برای پاتولوژی بفرستیم. کلمه­ی "پاتولوژی" برای ما که چندماهی بیش نبود که برادرم را از سرطان ازدست داده بودیم چندان خوش­آهنگ نبود. به همسرم گفتم، سرش را به علامت فهمیدن تکان داد ولی با من به بیمارستان نیامد. وقتی با یک کیسه سرم و دارو و نخ بخیه و باند و غیره می­خواستم وارد اتاق­عمل سرپایی بشم، نمی­دانستم کیفم را کجا می­توانم بگذارم. روکردم به پرستاری که حوصله­اش از دست­دست کردن­های من سرآمده بود و گفتم:"میشه شما کیف منو یک جایی نگه­دارین؟!" پرستار تعجب­زده پرسید:"هیچ کس همراهت نیست؟!" جواب دادم:"نه! تنهام"

آن روزها و خیلی روزهای دیگر قبل و بعداز آن فکرمی­کردم تنهام، اما تنها نبودم. وقتی خواهرم رفت، وقتی... تازه دانستم تنهایی یعنی چه!               

/ 25 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چپ‌کوک

ایمیل من : foozhaan@hotmail.com اولدوز چند تا از پست‌هاي وبلاگت رو خوندم. اميدوارم دلت به اندازه نوشته‌هات غمگين نباشه. خودم رو جاي پسر نويسنده اين سطور مي‌گذارم و فکر مي‌کنم اگه مامانم با چشم‌هاي غمگين براي من کتاب بخونه من متوجه چيزي جز غمش نمي‌شم. :)

گرگ دونده

متاسفم. واقعا متاسفم. با این وصف که ما فقط یکبار شانس زندگی کردن داریم اساسا وجود آدمهایی که با بیماری مادرزادی متولد می شوند یا ناقص الخلقه بسیار ظالمانه است. سهم او از زندگی بدون اراده و خواستش !! کاملا محدود شده است.. من اینها را نمی فهمم. معتقدان به تناسخ نظرات دیگری دارند و معتقدان به آخرت هم داستانهای جالبی!!!

ثلج

گاهی شنیدن درد دیگران باعث میشه ، یاد درد های خودت بیفتی ، یاد از دست رفته ها. می خونمتون.

ثلج

راستی آپ کردم. گفته بودین خبر بدم.[گل]

روبان سفید

این ها را روز اول ک خواندم هیچ نگفتم... امان از زمانی که مرد هست و ... نیست... حرفم نمی آید ... هر چه بگوییم من باب این عنوان دوست نداشتنی ست

عاليه

كجايي عزيز؟؟ تمومش كن ببين خيلي داره طول ميكشه! منتظرم زياد[گل]

ایوب بهرام

با سلام خدمت الدوز عزیز ممنون از حضورتون شما لطف دارید. در ضمن افتخار بنده است در لینک های شما قرار بگیرم. بازهم ممنون از حضور سبزتان

رشنو

یادم نمیرود روزی را که میسوختم و می نالیدم. مردی که کنارم نشسته بود جرات نمیکرد بپرسد چرا مینالید... سوز بادی که از درز تاکسی تو میزد هم مزید بر علت شد و اتوبان را از تهران تا کرج سوختم... از محل اسکن تا خانه چهار تاکسی عوض کردم... حاضر نشد همراهم بیاید اجازه هم نداد اژانس بگیرم... من هم نمیدانستم کیفم را کجا بگذارم وقتی برای تعویض لباس رفتم... وای... تو کیستی؟ من چهل ساله توام.