تو هم با من نبودی! (قسمت سوم)

" کاش درمدت آن سه سال یک بارهم باهم مهمانی رفته بودیم. یک مهمانی واقعی، که پراز آدم­های جورواجور باشد. نه مثل آن یکی دوباری که مادرو پدر تهمینه مسافرت بودند و من و تو و کیان و تهمینه مثلاً مهمانی راه می­انداختیم. من هیچ­وقت رقصیدن را دوست نداشته­ام. بیشتراز آن از رقصیدن مردها و پسرها بیزارم، تو این را می­دانستی؟! نمی­دانم چرا پیچ وتاب دادن بدن به نظرم انقدر کار مسخره و خنده­داری می­آید. اما شاید اگر یک مهمانی واقعی بود، اگر تو بودی، اگر کمی نوشیده بودیم... شاید اندامم در کنار اندام تو به پیچ وتاب می­افتاد. آن هم می­شد یک خاطره­ی دیگر، درکنار آن همه خاطره از تو، که هیچ یک مثل آن دیگری نیست. که هیچ یک مثل هیچ خاطره­ی دیگری نیست. که هیچ یک دیگر تکرار نخواهدشد... راستی چرا ما مهمانی نمی­رفتیم؟! می­ترسیدیم؟!... تو که می­دانم نه، اما من خیلی می­ترسیدم. آن زمان­ها مثل حالا نبود. کمیته می­ریخت و مهمانی­ها به آنی خراب می­شد. می­ترسیدم که همه و ما هم دربین همه گرفتار شویم و پدرو مادر من  همه چیز را بفهمند. الان دیگر انگار اصلاً کمیته وجود ندارد... چقدر عجیب!... دیگر هیچ­کس از این اسم استفاده نمی­کند. آن زمان­ها کافی بود که برادرکوچکت گاهی سرظهر، از پله­های مجتمع­تان پایین دویده باشد، یا یک بار پدرت در جای پارک همسایه­تان ماشینش را گذاشته باشد که ببینی درست شب مهمانی تولدت یکی از همسایه­های شاکی تلفن کرده و کمیته را خبرکرده است. حالا دیگر همسایه با همسایه این­گونه ناجوانمردانه رفتار نمی­کند. حالا انگار همه در دردی مشترک گرفتار آمده­اند. کمیته­ای­ها... با آن پاترول­های سفید و سبزی که پشتش 4WD نوشته بود و هروقت درخیابان می­دیدیش دختری یا بیشتر پسری یا پسرهایی روی صندلی عقبش با پشت قوزکرده و گردن خمیده نشسته­یودند. دختری یا پسری که تنها جرمشان عاشقی بود. کاش نترسیده بودیم و یک بار باهم مهمانی رفته بودیم. کاش فرصت داده­بودند تا کمی عاشقی کنیم. شاید اگر انقدر به دنبال عشق­های مجاز نبودیم..."

اتومبیل کمی جلوتراز درب آهنی سیاه رنگی توقف کرد. بهزاد با ژست بزرگوارانه­ای سبد گل را به سمت آیدا گرفت. هم این افتخاری که بهزاد فکرمی­کرد نصیب همسرش کرده، هم خود سبد گل، بیش­تر از آن احمقانه به نظر می­رسیدند که آیدا حتی به آن­سو نگاه کند. سبدهای گل بی­هویت... که فقط بار مالی آورنده­اش را به دوش می­کشیدند، هیچ­وقت هیچ پیغام دیگری با خود همراه نمی­بردند. تعداد و نوع گل­هایشان، تعداد صفرهایی را به نمایش می­گذارد که شاید آورنده­ی آن قصد دارد ارزش گیرنده را در آن به رخ بکشد و شاید هم نه، فقط وسعت گشاده­دستی آورنده را به نمایش می­گذارد.  آیدا بیشتر ترجیح می­داد به­جای آن سبدگل ارکیده و مرغ بهشتی، یک دسته­گل آفتاب­گردان می­خریدند یا شاید ترکیب از زنبق ونرگس... افکار آیدا اسب رام نشده­ای بود که با هر اشاره­ای به سویی می­دوید.

  • - بیار بالا، پشت در بده دست رها...

صدای خنده و موزیک از طبقه­ی بالا به گوش می­رسید. به پاگرد اول که رسیدند، آیدا تاب شال را از دور گردنش بازکرد و شال روی شانه­هایش رهاشد. دستی درمیان موهای بلندش برد و قسمتی از آن سیاهی نافرمان را پشت گوش راستش به اسارت کشید. پیراهن ابریشمی سفید رنگش را روی شلوار مرتب کرد. دو دکمه­ی بالای پیراهن باز بود اما لبه­های ظریف یقه­ی لباس به آرامی روی هم خوابیده­بودند. این شیوه­ی لباس پوشیدن را بیش­تر دوست داشت. بازی نامحسوسی که فقط یک بیننده­ی مشتاق را به تماشا دعوت می­کرد، نه هر چشم ولگرد و بی­خانمانی که لخ­لخ کنان روی تمام سینه­ها و بازوها و پاهای برهنه­ی زن­ها پرسه می­زد. آیدا این قسمت دیرآشنا و شرم­آور خود را دوست نداشت. خودی که درعین انکار کردن، باز هم دوست داشت دیده­شود. دوستش نداشت... همان­قدر که تهمینه را دوست نداشت. اما قسمتی از خودش بود، علی­الرغم تمام تلاش­اش رهایش نمی­کرد. همان­طور که دوستی­اش با تهمینه انقدر قدیمی و کهنه شده بود که دیگر خوب یا بد هریک قسمتی از زندگی هم شده­بودند. پشت در آپارتمان رسیدند.

...

- سلام... سلام، چند سال شد؟! سه سال دیگه، آره فریدون؟! سه سال هست که داری به این خواهر ما سواری میدی!... اما خوشم اومد... یابوی جون­دار و اصیلی هستی... بابا سه ساله سوارتن ولی هنوز سرپایی... ماشاالله به این­همه استقامت مرد...

بهزاد باصدای بلند می­خندید و محکم برپشت شوهرخواهرش می­کوبید. آیدا گونه­های بیتا را بوسید. باهربوسه از روی شانه­های بیتا نگران و سریع به جمعی که برخی بسیار آشنا و برخی دیگر کاملاً ناآشنا بودند، نگاهی انداخت. اما انگار هیچ­کس به اندازه­ی خود آیدا از این شوخی­ها و از این به­هم خندیدن­ها منزجر و خسته نبود. فریدون دستش را پشت بهزاد گذاشته بود و چیزی درگوش او می­گفت که هردو با صدای بلند خندیدند. بیتا ابروهایش را درهم کشیده­بود اما به پهنای صورتش لبخندمی­زد. همه­ی آن ده دوازده نفر دیگر... مردی... در دورترین نقطه­ی اتاق پذیرایی پشت­کرده به مهمان­های تازه­وارد، ایستاده بود. انقدر درشت و تنومند بود که اگر آیدا برای لحظه­ای دست کوچک زنانه­ای که از زیربازوی مرد ردشد، پهلوی راست مرد را نوازش کرد و برای چند لحظه­ای روی تن مرد آرام گرفت، را نمی­دید، اصلاً متوجه حضور زنی در آن گوشه نمی­شد. شاید مرد از این لودگی­ها بدش می­آمد و از زنش می­خواست که زودتر از آن­چه قراربود مهمانی را ترک کنند، شاید زن داشت متقاعدش می­کرد که نباید انقدر سخت­گیر باشد، شاید...

آیدا با مهمانان دیگر دست­می­داد و به تعارف­ها و تعریف­ها پاسخ می­گفت. هنوز در خیال­پردازی نوازش­های آن دست ظریفِ انگشتردار که ناخن­هایی مرتب و صورتی­رنگ داشت به سرمی­برد که به مقابل زن کوچک اندام و ریزنقشی رسید که درکنار همسر قدبلند وشکم­گنده­اش این­پا و آن­پا می­کرد که بنشینند یا منتظر مراسم معارفه و احوال­پرسی شخصی باشند. آیدا به زن لبخند زد، فکر کرد ای­کاش عادت داشت به دست­هایش بیشتر رسیدگی کند. خجولانه دستش را به سمت مرد دراز کرد. زن ریزنقش چیزی می­گفت. احتمالاً چیزی مثل این جمله که درمورد آیدا زیاد شنیده­است. صدای فریدون هم می­آمد. داشت برای بهزاد توضیح می­داد که ایشان همان آقای مهندس، همسایه جدیدشان هستند که ذکر خیرشان همیشه بوده. صدای بیتا ازچندقدم دورتر به گوش آیدا می­رسید، داشت به یکی از مهمان­ها می­گفت که میبینی خانوم برادرم و خانوم مهندس چقدر شبیه هم هستند، خانوم مهندس همیشه من رو به یاد آیداجون میندازه... صداها... صدای زن کوچک اندام که می­گفت: به خدا آقا فریدون! فرهاد هم شما رو درست مثل برادرش دوست داره... فرهاد...  

/ 32 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر کوچولو

مرسی که میای .. میخونی ... مینویسی

رشنو

چقدر مثل تو فکر میکنم... وقتی که از پیچ و تاب بی معنی بدن بدم میاید ... وقتی که معنی خریدن گلهای بی معنی را نمیدانم... وقتی که ... حدس میزنم پایان داستانت را...

مانا

سلام تمام وبلاگتونو خوندم خیلی دوسش داشتم خیلی خوبه که شما انقدر با خودتون روراستید. این داستان آخریتونم آخر تصویر سازیه من که بی صبرانه منتظر بقیه اش هستم

با عرض سلام وخسته نباشید خدمت سرکار خانم الدوز با داستان گُلبازی به روزم ومنتظر نقد وزین شما[گل]

ایوب بهرام

با عرض سلام وخسته نباشید خدمت سرکار خانم الدوز با داستان گُلبازی به روزم ومنتظر نقد وزین شما[گل]

نیلوفر

خانم خانمها ما منتظر ادامه داستانت هستيم پس چرا نمنويسي؟؟؟

فرزادبیژنی

الدوز بهرنگ / من از تو . از او نیرو میگیرم ومی نویسم. آن چیزی که از من تراوش می کند از توست که برمن می نشیند.

فرزادبیژنی

الدوز بهرنگ / من از تو . از او نیرو میگیرم ومی نویسم. آن چیزی که از من تراوش می کند از توست که برمن می نشیند.

فرزادبیژنی

من هیچ ندارم که بگویم / چیزی هم برای تقدیم ندارم / شما دوست منید. این خوشحالم می کند. درود بر شما که ویرانه آباد می کنید.

فرزادبیژنی

نگاه فوق انسانی / من ؟ یک چیز هایست که نمی توان برایشان تعریفی پیدا کرد . خودت را رها کن تا باد مقصدت را مشخص کند. انگار روی ابر نشسته ای و باد تو و ابر را با هم میبرد .زندگی همیشه متولد شدن است.من هر صبح متولد می شوم / انگار به من گفته اند که 24 ساعت دیگر خواهی مرد . تو باشی چه میکنی .من یاد گرفته ام که اینگو نه زندگی کنم . برای کینه / گله / تاسف / قهر / و پنهان کردن احساساتم وقت ندارم. تو دوست بسیار نزدیک من هستی. من وقت زیادی برای زندگی ندارم .