من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!

همه­ی عمرم حتی وقتی کوچک بودم، از کارِخانه متنفربوده­ام. برخلاف من، خواهرم بود. نه این­که او عاشق کارهای منزل بوده­باشد، نه، فقط انقدر مهربان بود که دلش نمی­آمد بگذارد مادرمان به تنهایی کار کند. نمی­توانست بخورد و بنشیند و بخوابد و درهمه­حال شاهد شستن و پختن و تمیزکردن و... کارهای دیگر مادرم باشد. دوازده، سیزده­ساله بودم که شبی مهمان داشتیم و آن روز استثناً من به شدت داشتم کارمی­کردم. تمام خلل­وفرج پایه­های میزها را تمیزمی­کردم، قاب­ها را پاک می­کردم و خلاصه هرجایی که جلوی چشمم بود برق می­انداختم. صدای خنده و صحبت مادر و خواهرم را از آشپزخانه می­شنیدم که از این تلاش غیرمنتظره­ی من به تعجب افتاده­بودند. برای من مهم نبود. سخت کارمی­کردم. مادرم طاقت نیاورد، از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید:"چی شده تو انقدر با شدت­وحدت کارمی­کنی؟!" هیچ­گاه قادر نبودم افکارم را از دیگران پنهان کنم. بی­درنگ گفتم:"باخودم مجسم کردم که کلفت یک خونه­ی خیلی خیلی بزرگ هستم و حالا هم باید تا قبل از ظهر همه­ی خونه را تمیزکنم!"

همیشه تنها راه کنار آمدنم با زندگی، ساختن دنیایی خیالی بود. همیشه فکرمی­کردم چه خوب که قادرم به این شکل مشکلاتم را تحمل کنم، اما امروز احساس می­کنم ای­کاش چه به این شکل و چه به هرشکل دیگر چیزی را تحمل نمی­کردم و تصمیمات درست­تری برای زندگی خودم و بالطبع اطرافیانم می­گرفتم.

از چند ماه پس از رفتن برادرم، وقتی دوباره به کیش بازگشتم، زندگی قورباغه­ای من آغازشد. خودم این اسم را رویش گذاشته بودم. از روی کتابی که وقتی پسرم کوچک­تر بود، برایش می­خواندم. قصه­ی شاهزاده خانمی که به خاطر طلسم جادوگری می­بایست هرشب­ درپوستِ قورباغه، دربرکه­ای تا صبح قورقور کند و... . من هم برای خودم پوست قورباغه­ای ساختم که هرروز ظهر که همسر و پسرم به خانه می­آمدند، می­پوشیدم و تا پایان شب با من بود. شب­ها بعدازاین­که همه می­خوابیدند، تازه زندگی من شروع می­شد. یا کتاب می­خواندم، یا فیلم­های معروف دنیا را به کمک هدفون نگاه­می­کردم و یا تا دمادم صبح می­نوشتم. سال­ها پیش از آن داستانی نوشته بودم که دویست سیصد صفحه شده­بود، اما هنوز پایان نداشت. دوباره که خواندمش راضیم نمی­کرد. جای کار زیادی داشت و ذهن من هم پربود از یک داستان جدید. کنار گذاشتمش و شروع به نوشتن افکار جدیدم کردم.

صبح­ها که بیدارمی­شدم، عود روشن می­کردم، مدیتیشن می­کردم، یوگا می­کردم. دوستانم را به خانه­ام دعوت می­کردم یا به خانه­ی آن­ها می­رفتم. حتی لباس­های صبحم با لباس­هایی که درباقی ساعات روز می­پوشیدم، متفاوت بود. همسرم از لباسهای تنگ و باز و کوتاه متنفر بود. عصرها درخانه تی­شرت­های یقه­دار با دامن­های بلندِپرچین می­پوشیدم و برای صبح­های خودم شلوارک و تاپ­های رنگارنگ خریده بودم. پابند می­بستم و زیورآلات بدلی­ای­ را که هربار تهران می­آمدم، از جمعه بازار می­خریدم به گوش و گردن و دستهایم می­آویختم. همسرم از دمپایی روفرشی متنفربود. چندین­بار خریده­بودم، اما هربار که برای سفرکوتاهی به تهران ­آمده­بودم، دربازگشت دمپایی­هایم ناپدید شده بود. همان­موقع برای خودم صندل­های خوشگلی خریده بودم که ظهرها ازپایم درمی­آوردم و درکمد پنهان می­کردم. هیچ­وقت نفهمیدم علت این­همه بیزاری همسرم از چیزهایی که اصلاً بود و نبودش در زندگی او اثری نداشت چه بود. گاهی فکرمی­کردم شاید این کارهای من او را به یاد کس دیگری می­انداخت که به هردلیلی نمی­خواست او را به­یاد بیاورد. گاهی هم احساس می­کردم شاید این­ها برایش تنها مانور قدرت بود و به این شکل سعی می­کرد ریسمان از دستش رها نشود. ریسمانی که به گردن من بود و او هرچه بیشتر می­کشید من بیشتر احساس خفگی می­کردم.

*

بعداز رفتن برادرم دچار این حس جدید شده­بودم، که زندگی چقدر کوتاه و چقدر بی­ارزش و درعین­حال چه ارزشمند می­تواند باشد. دلم می­خواست هرلحظه­اش را زندگی کنم. دلم می­خواست با پسرم باشم، چون دیگر نه به درازای عمر خودم باور نداشتم و نه متاسفانه به عمر او. از لحظه­ای که برادرم رفت، انگار همسرم هم از ذهن و دل من برای همیشه رفت. با او زندگی می­کردم ولی او را نمی­دیدم. دیگر نوازشش را، محبتش را، توجهش یا حتی سخن گفتن با او را نمی­خواستم. تنها انتظاری که داشتم این بود که به من فضای کافی بدهد تا دنیای خودم را داشته باشم...

/ 17 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانی مسیحا

انتظار زیادی نیست اولدوز...اصلا زیاد نیست!!!! میدانی ...خیلی وقتها اون چیزهایی که خیلی ذهنم رو مشغول خودشون میکنه شبها به سراغم میاد... خیلی از صحنه هاش رو بارها توی ذهنم مرور کرده ام...جالب تر اینکه خیلی هاش انقدر فکرم رو درگیر خودش میکنه که توی واقعیت هم اتفاق می افته!!!!!!! درست عین اون شبیه سازیهایی که تو برای خودت میکنی!

قطره

خدا برادرت رو بیامرزه [ناراحت] من میگم حتی اگه آدم ها با خوشی هم کنار هم زندگی کنند به وقت هایی نیاز دارند تا خلوت و تنهایی خودشون رو داشته باشند

من و قوز چراغ مطالعه

"تنها راه کنار آمدنم با زندگی، ساختن دنیایی خیالی بود" من میگویم یکی از راه های کنار آمدن با بعضی از مشکلات ساختن دنیایی خیالیست.چون دنیای خودت است،کسی در آن دستی نمیبرد.مثلا من وقتی از کسی آدم فروشی میبینم،سریع در دنیای خودم از او و از همه متنفر میشوم و خودم را بهترین آدم روی زمین میبینم،بعد برای خودم نمایشنامه ای بازی میکنم و به کل از اتمسفر این دنیا بیرون میپرم. من یک سوالی داشتم،چرا واقعا همسرتان را نمی دیدید؟به هر حال او هم شما را دوست داشته حتما؟(اگر اشتباه میکنم بگویید) پس چرا نمیتوانستید او را ببینید؟

امیر.م

سر نوشت وزندگی انسانها نه دست تقدیر و نه دست خدا.بلکه دست خود آدماست. هر انسانی خدای هست برای ساختن زندگی زیبا .گاهی وقتها این نا آگاهیها ست که انسان رو از قطار زمان جا میندازه.و تنها چیزی که نمیشه تغییر داد گذر زمان.شمارو کاملا" درک می کنم. براتون آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگی میکنم.

سنتزی

از مردی و مردانگی های امروز بعید بود که مانند دهه های پیشین به استقبال دختری بروند که می خواهند بر او نام زن بودنش را به محرم ترین شکل ارتباطی دو طرفه(ازدواج) وصله کنند و او را در حصار دوست داشتن زجر دهند و دختر تبدیلی امروز کرم زد از بس که صبوری کرد رهایش کنید رهااا ... جفت و جور می خونمت!

مسافر کوچولو

همیشه تنها راه کنار آمدنم با زندگی، ساختن دنیایی خیالی بود ... میدانی ؟ من هم ... عجیب...

آدمک قابیلی

سلام خوندمت! این واقعا خوبه که یه دنیای دیگه واسه خودت ساختی! ولی اگه از زندگیت لذت نمیبری. از همسرت جدا شو! چون این جوری نه خودت از زندگی لذت می بری نه همسرت نه پسرت!

ثلج

من و قوز چراغ مطالعه یه سوال کرده. می خواستم در اون مورد حرف بزنم. می دونین زن ، قبل از هر چیزی یه انسان هست و هر انسانی از محدودیت بدش میاد و یه سری اعتقادات داره. وقتی زن حتی مرد ، برای اینکه بتونن با یکی زندگی کنن و مرض عشق رو یه جوری درمان بکنن ، معمولا سعی می کنن خودشون رو نادیده بگیرن ، فداکاری کنن و این میشه دلیل همه ناهنجاری ها ، ناسازگاری ها ، چون بعد از یه مدت ، اون هیجان کم میشه و نوع عشق تغییر می کنه. عاقلانه تر میشه. و این جاست که چشماشو باز می کنه می بینه چه قدر از خود واقعی اش دور شده و این باعث عذاب و لذت نبردن از زندگی میشه و حتی ابراز علاقه و عشق از طرف مقابل یه جورایی براش بی معنا و حتی چندش آور میشه. با اینکه زن نیستم ولی میتونم تمام غمتون رو درک کنم.

علی

سلام و خدا حافظ