او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت چهارم)

گیتی با ظرف خالی صبحانه مادر به آشپزخانه بازگشت. همه جا را تمیزکرد. ظرفهای شسته­ی شب قبل را جمع کرد. ظرف­های صبحانه را شست. می­خواست برای ناهار لوبیاپلو بپزد. صبا خیلی دوست داشت. برای مادرهم غذای مخصوص خودش را درست می­کرد. غذایی بدون گوشت قرمز، بدون چربی و بدون مواد نشاسته­ای که قند داشته­باشد. قبل ازاین­که مشغول خردکردن لوبیاها شود، قهوه­جوش کوچک یک نفره­اش را ازکابینت برداشت. یک قاشق قهوه ترک، یک قاشق شکر، بعد تاکمر ازشیرسرد پرکرد و روی شعله­ی اجاق گذاشت. این عادت خوردن قهوه­ی ترک با شیر را مینو دراو به وجودآورده­بود.عقیده داشت حتماً شیرباید سرد باشد. دراین چندماه اخیر که زیاد همدیگر را می­دیدند، همیشه در آشپزخانه­ی خانه­ی مینو می­نشستند و مینو قهوه ترک درست می­کرد. گیتی عاشق مخلوط شدن بوی قهوه، با بوی اودی بود که مینو روشن می­کرد. فنجان­هایشان را برمی­گرداندند و بعد با دقت تماشا می­کردند. همیشه هم شکل­هایی مسخره و بی­ربط می­دیدند و کلی به این مسخره­بازی­های هم می­خندیدند. انگار گیتی دوباره هفده ساله شده­بود.

یک­بار مینو به فنجان گیتی خیره شده بود وبی­محابا خندید و گفت:" خانم کاستافیوره توفامیلتون دارین؟!"

گیتی منظورش را نفهمیده­بود. مینو توضیح داده بود که برادرش وقتی نوجوان بوده کتاب­های تن­تن زیادی داشته. یکی از آن­ها نامش تن­تن و جواهرات خانم کاستافیوره بود که تصویر زن چاق و درشتی روی آن بود که با موهای طلایی و بینی سرپایینش، سرش رابالاگرفته­بود و آواز می­خواند. گفت عین تصویر آن زن را درفنجان گیتی می­بیند. گیتی خندیده بود و بی­اراده گفته بود:" حتماً ثریاست"

*

... آن روز­ها، وقتی ثریا شد عروس بزرگ خانواده، یعقوب روی کامیون پدر کار می­کرد و خرج تمام خانواده را می­داد. گیتی به زور دیپلم­اش را گرفته­بود و کلاس خیاطی می­رفت تا زودتر کاری کند که دستش جلوی کسی دراز نباشد. صادق، بچه مدرسه­ای بود که با ناآرامی­هایش، هرروز یک کتک مفصل از یعقوب می­خورد. مهری را روز پاتختی، روی پشت­بام خانه با برادرزاده­ی ثریا درحال ماچ کردن پیدا کرده­بودند. یحیی پسربچه­ی ده ساله­ی لاغر و زردنبویی بود که با سرکچل و پیژامه­ی راه راه گردن کج کرده، در همه­ی عکس­های ثریا و یعقوب حضورداشت. آن زمان هنوز اغلب روزها تشک­اش در حیاط آفتاب می­خورد تا رطوبت شب­ قبل خشک شود. همان موقع­ها بود که مینا شمع­دان چینی سرعقد ثریا را شکست و ثریا هم آنقدر کتکش زد که گیتی تا دوسال به خانه­ی برادرش رفت وآمد نکرد.

*

پدرثریا آن موقع­ها  یک پایش آلمان بود و یک پا ایران. لباس­های ثریا و خواهر برادرش همه خارجی بود. خانواده گیتی اولین بار آن­جا بود که مایع سرخ و شفافی را درگیلاس­های پایه بلند بلوری می­دیدند، که هرچه پشت و رویش می­کردی نمی­ریخت. اسمش ژله بود. ثریا ازهمان زمان همیشه دماغش رابرای خانواده­ی شوهرش بالا می­گرفت. بعداز سال­ها، وقتی همان بچه مدرسه­ای ناآرام رفت جبهه و بعد از هزار یک داستان و آشناهایی که پیدا کرده بود، معلوم نشد چطور سکته­ی پدر را وصل کرد به بمب­باران­های آن زمان و شد خانواده­ی شهید. خودش هم که بسیجی بود و دیگر کم مانده بود برایش فرش پهن کنند تا آقا در دانشگاه جلوس کنند.پس ازآن هم شد مهندس و مدیرپروژه­ی نیمی از قراردادهای دولتی. وقتی مهری با آقا جلال ازدواج کرد و ساکن الهیه شد و دیگرخیابان­های امینیه و منیریه که درآن­ها بزرگ شده­بود به نظرش بومی­داد. وقتی یعقوب شاگرداول کنکور شد و بعدتر هم شاگرداول دانشگاه و بورسیه گرفت و با همه خداحافظی کرد و از سرزمین مادری برای همیشه رفت. بعدترهم انقدر اوضاع زندگیش خوب شد که نه­تنها وکالتی ارثیه پدری را به خواهروبرادرهایش بخشید، بلکه چپ و راست هم برای بچه­های یعقوب و ثریا هدیه می­فرستاد. وقتی مینا با هم­کلاسی دوران دانشگاهش ازدواج کرد و بدون جهاز رفت لاهیجان تا با خانواده­ی شوهرش زندگی کند. وقتی معلوم شد پدرثریا که مدام آن­ور آب بود، یک زن آلمانی بلوند و بسیارجوان درآن دورترها داشت که درآخر هم رفت پیش او و دیگر بازنگشت. وقتی برادربزرگ ثریا چنان معتاد شد که زنش ترکش کرد و بیکار، با کمک­های یعقوب سرپا مانده­بود. وقتی معلوم شد شوهرخواهرش که همه مهندس صدایش می­کردند، قاچاقچی بوده و حالاحالاهم قرارنیست از زندان بیرون بیاید.

باز هم دماغ سرپایینش را برای خانواده­ی شوهرش بالا گرفت.

*

تلفن زنگ زد. مینا بود ته تغاری خانه. حال مادر را پرسید. به گیتی گفت:" اوضاع خوب پیش میره، که؟!". گیتی آرزو داشت می­توانست به خواهرش بگوید چه­کار دارد می­کند. حتی برای یک لحظه وسوسه شد، بگوید. اما مینا سرخوش­تر ازآن بود که گیتی دل خراب کردن حال و هوایش را داشته باشد. می­گفت سالگرد بزرگداشت مولانا است. قرار است با تور به همراه شوهرش و چندتای دیگر از دوستانشان بروند قونیه. از خوش­حالی صدایش می­لرزید. ناگهان گفت:" نمی­دونی گیتی چقدر خوش­حالم. مسافرت یک طرف، این­که دوروز زودتر می­تونم بیام تهران تا با هم باشیم یک طرف دیگه است. بازم می­تونیم مثل اون­موقع­ها تا صبح بیدار بمونیم و حرف بزنیم. چون سعید قراره همون روز که پرواز داریم بیاد تهران. گیتی، خودم تنها م. انقدر حرف دارم باهات بزنم که نگو"

گیتی بقیه­ی حرف­های مینا را نمی­شنید. گیجی­اش را به پای قطع و وصل شدن صدای تلفن گذاشت و به همین بهانه زود قطع کرد. نمی­دانست چه­کار باید بکند. شاید بهتربود به مینا می­گفت چه تصمیمی دارد. اما اگر منصرفش می­کرد چه؟ قهوه روی اجاق جوشید و سررفت...

                                                                        « ادامه دارد... »

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وریا

sghl ucیز مرسی که بهم سر زدی بازم امیدوارم اونی که مد نظر شما باشد نوشته باشم اگر چیز ذیگه ای لازم بگویید که من اظافه کنم باعث افتخاره از شما دستور بگیرم

وریا

[گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب]

وریا

[گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][قلب][قلب][قلب]

من و قوز چراغ مطالعه

از محبت بینهایت شما ممنونم.شرمنده میکنیدم. قلم شما بسیار قوی است و مدیریتتان در داستان مرا مجذوب میکند. من شدیدا منتظر ادامه اش هستم. این داستان به جذابیت بالایی رسیده. این که نصف روز گذشته اما خسته کننده نمیشود خیلی عالی است. توصیف کلی زندگی ثریا در دو بند جالب بود. از شخصیت گیتی خوشم میاید. منتظر ادامه هستم دوس عزیز.

ایمان.الف.خلیفه

خانم کاستافیوره!!! وای.اگه توضیح نمی دادی هم من می شناختمش. چه کسی می تواند تصویر آن سینه های غول آسا و جواهرات و گردن سیخ شده ی خانم را که در کودکی آن قدر شگفت زده اش کرده از یاد ببرد؟

ایمان.الف.خلیفه

راستی الدوز عزیز ممنون که به"چرت کوتاه روی موزاییک های یخ زده " سر زدی. در ضمن اگر فرصت و حوصله ی خواندن پست های قبلی را نداری/ این پست اخیر را حتما بخوان. منتظرم.

گرگ دونده

بازم بنویس.[لبخند] توش حتما قهوه باشه..لوبیاپلو هم...[لبخند] منتظرم.[ماچ]

مانی مسیحا

هنوز ریتش خوبه...هرچند بعضی جاها انقدر تند میشه که از دست خواننده در میره...ضمن اینکه شخصیتهاشم زیده...بعضی جاها یادم میره کی به کی بود....

داستانک

سپاس از کامنت و گوشزدی که کردین. و متاسف از اون اتفاقات تلخی که پیش اومده. اما گاهی اعتراف آدم رو سبک میکنه! شیطان هم اگر به شیطان بودن خودش اعتراف می کرد شاید هدایت میشد! من نظرم اینه ولی روی نظر شما هم فکر می کنم..

روبان سفید

"... آن روز­ها، وقتی ثریا شد عروس بزرگ خانواده، ... این بند رو بین جمله هاش کاما بذار نقطه نذار چون همه به هم ربط دارن!