من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!

آن زن بیست­وهشت ساله­ی آن روزگاران را دوست ندارم. خجالت نمی­کشد! این موجود ابرابله، انگاری که همیشه و درهرکجا باید مایه­ی شرمساری من بشود. واقعاً دردناک است. بیست­وهشت سالگی دیگر سن خامی و حماقت نیست. بسیاری از بزرگان ادبیات و شعر، غول­های سینما یا تأتر ویا نقاش­ها مجسمه­سازهای ماندگار ارزشمندترین آثارشان را تا قبل از این سن برجا گذاشته­اند و این یعنی بلوغ فکری. پاک ناامیدم می­کند این زن! همان بهتر که رفت و به ابدیت پیوست. شاید برای همین باشد که من همه­جا و همیشه اصرار دارم سن واقعیم را به کرار یادآوری کنم که مبادا کسی مرا با او اشتباه بگیرد.

*

یک چیز مهم دیگر؛ همسرمن دیو نبود و من هم فرشته نبودم. ما هردو زندگی را برای هم دشوار کرده بودیم. هرکدام از ما شاید، البته شاید، می­توانستیم با زن یا مرد دیگری راحت­تر زندگی کنیم. اما درمورد همدیگر هیچ­کدام قادر نبودیم قدمی درجهت سعادتمند کردن دیگری برداریم. ما قادر نبودیم از معاشرت با دوستان مشترکی احساس شادی کنیم. ما نمی­توانستیم حتی به اتفاق پای تلوزیون بشینیم (چون هیچ برنامه­ای نبود که هردوی ما بتوانیم به­طور هم­زمان از آن لذت ببریم). ما حتی هنگامی که برسر یک سفره می­نشستیم، هیچگاه هردو با لذت غذا نمی­خوردیم، چون حتماً یکی از ما آن غذا را دوست نداشت. ما... ، بگذریم، اما ما دریک چیز انگار به هم بی­اندازه شبیه بودیم. این که هردو، حال به دلایلی متفاوت، از بازگشتن راه رفته هراس داشتیم.

من از خود بیست­وهشت ساله­ام به طور غیرقابل بخششی بیزارم، اما عجیب همسر چهل­ویک ساله­ی آن روزگارانم را دوست دارم و بی­اندازه از این مرد سپاس­گزارم.

تصور می­کنم، اگر او آن­گونه که بود و رفتار می­کرد نمی­بود، چه می­شد؟! حقیقتاً امروزِ روز، چه موجود رقت­انگیز و درخور ترحمی می­شدم.

همسر من هیچ­گاه از آشپزی من تعریف نکرد. نتیجه­اش چه شد؟! من آشپزیم خوب شد، چون می­خواستم روی عالیجناب را کم کنم، اما به روش خودم. هرچه خودم دوست دارم می­پزم. او دوست ندارد اما من غذاها را در زودپز می­پزم. چاشنی­های موردعلاقه­ی خودم را به غذا اضافه می­کنم و...

حالا اگر تعریف می­کرد چه می­شد؟! احتمالاً من در روز حداقل یک ساعت مشغول پاک کردن سبزی، گل و غنچه درست کردن با تربچه و پیازچه، گوجه فرنگی بینوا را به شکل گل رز درآوردن و از لیموهای زردِ شاداب دندان کوسه! درست کردن بودم. حالا می­آمد و یک­باری و یا بدتر از آن در یک مهمانی مثلاً می­گفت که:" خانوم من زیباترین میزها را می­چیند". وای به روزگار من که آن­وقت بایستی حتماً معروف­ترین کلاس سفره­آرایی و تزینات میز را پیدا می­کردم و وقت گرانمایه را در رفت و آمد به این مکان مقدس می­گذراندم، تا لایق این تعریف باشم و بمانم. احتمالاً پولی را هم که اکنون بابت خرید کتاب می­دهم، درچنین شرایطی می­ریختم به پای خرید دستمال سفره و ست آبلیموخوری سرِمیز و غیره که کماکان آن جمله­ی شیرین و مطبوع درجاهایی دیگر و به اشکالی دیگر تکرار شود. باورکنید استعداد تبدیل شدن به چنین زن خوبِ فرمانبرِ پارسایی را داشتم.

*

من به زندگی مشترکم ادامه می­دادم، چون خانواده­ام نه تنها از من حمایت نکردند بلکه به گونه­ای می­شود گفت برعلیه من نیز برخاستند. مثال من هم همان مثال تکراری و کلیشه­ای "زندگی با مردی که نه معتاد است و نه خانم­باز و نه خسیس است و نه دست بزن دارد، یعنی عین سعادت و غیراز این اندیشیدن عین ناشکری است". آن هم در خانواده­ای که بزرگترین دیوار خانه­شان را به کتاب­های چیده شده تا سقف اختصاص داده بودند و دیوارهای دیگرش هم شب و روز با برگزیده­ترین قطعات موسیقی کلاسیک نوازش می­شدند. ناامیدم کرده­بودند. ناامید و خسته و درمانده. یارای آغازکردن جنگی که آن­سویش همه­ی کسانم بودند را نداشتم. آمدم، شاید که زمان خودش چیزی را تغییر دهد.

*

این­بارهم پای تلفن بود که شنیدم. برادرم باز درد داشت. سی­تی­اسکن و آزمایش خون... این­بار کبد درگیر شده بود. این­بار هم باز پزشکان وعده­های طلایی دادند. کبد تنها عضوی بود که خود را بازسازی می­کرد. بازهم خوش­شانسی! فقط قبل از عمل یک دوره شیمی­درمانی لازم بود، تا توده­های ریز پراکنده را مهارکنند و بشود آن قسمت شورشی را ازکبد جدا کنند. باز برادرم بی­مو، بی­ابرو و بی­مژه بود. روز عمل من و مادرم بیرون دراتاق عمل منتظر بودیم. گفته بودند جراحی طولانی است و بعدش هم برای حساسیت کار باید دربخش مراقبت­های ویژه بستری شود. هنوز نیم ساعت از شروع جراحی نگذشته بود. ما جایی نزدیک در بخش مراقبت­های ویژه نشسته بودیم، تا وقتی می­خواهند به آنجا ببرندش ما ببینیم. مردی از سمت اتاق عمل به سوی ما آمد و گفت:" همراه­های بیمار...؟" . من و مادرم باوحشت تایید کردیم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! . مرد گفت:"حال مریضتون خوبه، عمل تموم شده. تا چند دقیقه­ی دیگه میاریمشون بیرون". من و مادرم از شادی روی پا بند نبودیم. مادرم مدام تکرار می­کرد:"بی­خود به این دکتر نمی­گن دست­طلایی، ببین! عمل به اون سنگینی را نیم ساعته تموم کرد". دقایقی بعد نازنین برادرم را بیرون آوردند، اما نه به سوی ما و بخش مراقبت­های ویژه! به­دنبال تخت روان دویدیم و از کسانی که تخت را باسرعت به داخل آسانسور هل می­دادند، پرسیدیم کجا می­برند عزیزمان را؟! گفتند:"بخش" مادرم باز خداراشکر گویان به­دنبال تخت دوید. جایی از نزدیکی زیرگلو تا زیر شکم برادرم پانسمان بود، اما برادرم ساعتی بعد از به هوش آمدن راحت و بدون شکایت از هیچ دردی با ما صحبت می­کرد.

فردا، نزدیکی­های ظهر بود که حقیقت آشکار شد. اصلاً عملی صورت نگرفته بود. شکم را که شکافته بودند، دیده بودن توده­های ریز سرطانی در سرتاسر شکم برادرم موذیانه منتشرشده است. بالاتر رفته بودند. ریه­ها، حتی روی رگ­های قلب هم خزیده­بود. دهان بازشده­ی حقیقت را دوخته بودند و دوباره برادرم را به ما برگردانده بودند.

بزرگ­مرد زندگیم، با شجاعت شش­ماه دیگر هم شیمی درمانی شد. شاید که به بند کشیده شود این دیو بی­شاخ و دم و خانمان­سوز. تاروزی که دکترش بی­پرده گفت:" آقای دکتر خودشون همکار ما هستند، خودشون بهتر می­دونن که دیگه شیمی­درمانی کمکی نمی­کند. من فقط براشون مسکن­های قوی می­نویسم تا کمکشون کنه"

بعدش... بعدش دیگر گفتنی نیست. شرح درد و درد و درد.

سیزده خرداد هشتادوچهار روز بسیار دردناکی بود برای ما، که ایستادیم و دیدیم که روی صورت نازنین و مهربان عزیزترین کسمان خاک می­ریزند.

 

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میس کارتون

میدونی من هم از این الگوها تو زندگیم داشتم منتهی با آرمان هاش یه جور دیگه از دنیا رفت....زن گرفت و زنش عکس حضرت عباس و زد به دیوار خونه شون!!!!

مسافر کوچولو

من خیلی متاسفم عزیزم . عمیقا باهات همدردی میکنم ... باز هم میگم ... درد روح آدمها رو خیلی بزرگ میکنه . نگران نباش

عاليه

سلام اولدوز جان! از تعریفهایی که کردی از همسرت متعجب شدم هم خوشحال به نظر تونستی رمز یه جور خود سازی رو به دست بیاری و برای از دست دادن عزیزت خیلی متاسفم و میدونم یادش همیشه برات زنده هست و براش طلب آمرزش میکنم.دوست دارم سالهای خوب زندگیت رو بخونم! زود باش دوستم...

ثلج

چند روزی هست که وبلاگتو نو می خونم ، راستش نمی دونم باید برای یه زن درد کشیده چی نوشت. نمی تونم بگم خوشحالم که این مشکلات تموم شدن و مال گذشته بودن ، نمی تونم بگم اشکال نداره ، عوضش پخته تر شدی. نمی دونم واقعا چی باید گفت. فقط امیدوارم الان زندگی خوبی داشته باشین و یه تکیه گاه خوب. البته داستانتون رو پیگیری می کنم ولی با نگرانی. خواستین بهم سر بزنین . خوشحال میشم.[گل]

رویابیژنی

برادرها جای خالی اشان را پر نمی کنند... خواهرها هم... شوهر ها الا مااااشاااالله...

مانی مسیحا

چیزی برای گفتن نیست...و کمتر چیزی برای شنیدن...! خدایش بیامرزد!

سانتا

دهان بازشده­ی حقیقت را دوخته بودند اینجا را دوست داشتم. واقعن داستان تفاوت های تو و همسرت همون چیزیه که همه ازش وحشت دارن و اکثرن هم دارن باهاش زندگیی میکنن. اما افرین که راه درستی رو در لابلای سختیها باز کردی

ایوب بهرام

بدنها ورزیده،صورتهایی لاغر وآفتاب سوخته،شلوارهایی که بیشتربرروی زانوهای آن وصله شده بود،ورنگ ونقش آن دیگرمشخص نبود. اما دلی پاک مانند چشمه های کوهساران داشتند. با سلام خدمت الدوز عزیز باداستان دوقسمتی الختربه روزم ومنتظرنقد وزین شما

من و قوز چراغ مطالعه

دهان بازشده ­ی حقیقت را دوخته بودند(ترکیب زیباییست) واقعا متاسفم دوست من.اشکم در آمده.درد بزرگی هست که از حد تصور من خارخِ.

آدمک قابیلی

همدردیه منو بپذیر! مرگ عزیز آدم سخته ولی سختتر از اون مرگ قهرمان یه آدم تو زندگیشه! تو هردو رو با هم تجربه کردی ولی یادشو همیشه زنده نگه دار