من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!

در سال­هایی که گذشته بود، فراتراز ظرفیت­های وجودی من بارگناه بردوش من گذاشته شده­بود. هربار هراتفاقی که درزندگی مشترک من و همسرم رخ می­داد، این من بودم که مقصربودم.

بارگناهانم را حمل می­کردم، بی­وقفه و بی­اراده، هم­چو صلیب بردوش. ابتدا چون قوز برپشتم نشست، دولا و نافرم شدم. رفته رفته باری­که بردوش می­کشیدم سنگین­ترشد و حرکات و قدم­هایم به واسطه­ی این سنگینیِ ناپیدا کندتر. قوزِپشتم، که نه از جنس گوشت و پوستم، که ازدردها و زخم­هایم انباشته­شده­بود مثل هرزخم کهنه­ای سیاه شد و سخت. سخت، سخت، سخت­تر... تا که شدم سنگ­پشت.

مردم، هربار که بار گناه مشترکمان را بردوش من گذاشت و از سنگینی­اش رها شد، شادمان گشت و ازاین سبکی و آسودگیِ آسان به دست آمده شادمان گشت و بالا جهید. بالا جهید، بالا جهید، بالاتر جهید... تا که شد خرگوش!

آن روز، همسرم رو به زنی کرد که چهارده سال با او زندگی کرده­بود. باصدایی بلند، با تحقیر، با توهین، باسرزنش چیزی گفت. چیزی مثل همه­ی چیزهایی که تا پیش از آن گفته­بود. اما زنی که روبه­رویش ایستاده بود، آن زن نبود. زن صدایش را بلندکرد، شاید کمی هم چشم­هایش گشادتر از همیشه بود و نگاهش خیره­تر. نه مثل آن زن پیشین که نگاهش را می­دزدید و صدایش از شدت بغض درنمی­آمد. صدایش شمرده و واضح بود. جیغ و فریاد نمی­کرد. از خشم نمی­لرزید. چنان حرف می­زد که انگار بزرگتری کوچکتری را برای خطایی سرزنش می­کند. به مرد تفهیم کرد توهین کردن چقدر می­تواند آسان باشد، که اگر خیلی توانمند است هنگام خشم خودش را کنترل کند. که زن بچه­باغبان املاک پدری ایشون نیست که بتواند این­چنین ساده به او توهین کند، که اگر یک باردیگر به خود اجازه­ی چنین رفتاری دهد، باحرف­هایی به مراتب نازیباتر و باصدایی چندین­بار بلندتر از مرد پاسخش را خواهد شنید، بدون تمام ملاحظاتی که تا کنون جلوی این اتفاق را گرفته بود.

مرد درسکوت به زن نگاه کرد، چیزی نگفت و رفت. خرگوش ما هم مثل خرگوش قصه چنان به خود غره شده­بود که به خواب رفته بود و رفتن سنگ­پشت را ندیده بود. اما زن به وضوح رفتن خرگوش را دید.

*

روزها می­گذشت، اما رفتن برادرم برای هریک از ما که بدجوری به وجودش وابسته بودیم به­نوعی هم­چنان دردناک و آزاردهنده بود.

من می­خواستمش، برای خودم و بیش­تر از خود برای پسرم. مدام سعی می­کردم تک تک جمله­هایی که گاه­وبی­گاه گفته بود را به­یاد بیاورم تا قادرباشم هرحادثه را یک­بار هم از نگاه او ببینم. سخت بود و مدام می­پرسیدم که چرا نباید باشد.

مادرم بی­وقفه آرزوی رفتن می­کرد. هرلحظه و هرکجایی که بود برایش فرق نمی­کرد، درحضور ما یا در خلوت خودش مدام این جمله را تکرار می­کرد که:"پسرم منو هم ببر پیش خودت". گریه می­کرد و می­گفت، زار می­زد و می­گفت. سرخاک، هربار، دهانش را به سنگ نزدیک می­کرد و فریاد می­زد و می­گفت.

خواهرم اما، پرشده بود از احساس عذاب وجدان. که چرا اصلاً ازدواج کرده است. که با برادرمان که به قدرکافی شاد بودند، چرا از خانه رفته است، چرا هم­نشین و هم­صحبت دیگری برای خود برگزیده است. همه­ی روزها گریه می­کرد و همه­ی شب­ها با او سخن می­گفت. برای او می­نوشت. به یاد او نقاشی می­کرد.

بدجوری داشت در سراشیبی درد و افسوس به پایین می­غلطید که خودش سعی کرد کمی به خود کمک کند. کلاس یوگا رفت تا شاید حال و هوایش تغییر کند، متعادل شود و اندکی احساس آرامش کند. گلویش درد می­کرد. هرلقمه­ای که می­خورد به زحمت از گلویش پایین می­رفت.دکتر رفته بود. داروهایی برای رفع عفونت و التهاب داده بودند. مصرف می­کرد، اما باز هم گلویش درد می­کرد.

پیش از آن تهران که می­آمدم، همیشه برادرم برای آوردنم به فرودگاه می­آمد. مادر و خواهرم هم اغلب همراهش بودند. برادرم که رفت، گاهی خواهرم باهمسرش به استقبال من می­آمدند. گاهی هم خودم ساک و چمدانم را دست می­گرفتم و راهی خانه می­شدم. مادرم هم گه­گاهی می­آمد اما بیشتر ترجیح می­دادم نیاید. بعدازآن روزهایی که همیشه می­آمدم و اولین تصویر از پشت شیشه­ها، چهره­های پرازخنده­ی خانواده­ام بود. حالا دیدن صورت پرچین و پردرد مادرم که درشصت­دوسالگی تمام موهایش سفید شده بود، خیلی دردناک بود.

با تمام این به خانه که می­رسیدیم، من و خواهرم انقدر حرف می­زدیم که کم کم همه­ی اهل خانه به اعتراض درمی­آمدند. از آن­چه در آن مدت رخ داده بود می­گفتیم. از کارهایی که می­خواستیم در روزهای بعد انجام دهیم می­گفتیم. برای سال­های بعدمان نقشه می­کشیدیم. می­خواستیم پول جمع کنیم با هم هندوستان و قونیه برویم. خیلی کارها می­خواستیم انجام دهیم. خیلی کارها که دیگر نمی­دانم تحقق می­یابند یا نه...

هنوز گلویش درد می­کرد. استاد یوگایش گفته بود دردهایش را فریاد بزند، گفته بود عامل دردهایش را ببخشاید. فریاد نزده بود. حتی بدون مخاطب هم قادر نبود فریاد بزند. همه را بخشیده بود. اما باز هم گلویش درد می­کرد.          

/ 32 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثلج

با قسمت دوم داستان آپم[گل]

انسان

من هر دفعه میام کامنت بذارم نمی شه! تو هم در این جا فریاد می زنی... می شنوم صدایش را. نه تنها ناراحت کننده نیست بلکه دوست داشتنی هم هست. فریاد کشیدن رو دوست دارم. اما انقدر فریادهایم رو در خودم خفه کردم یادم رفته چه شکلی فریاد می زدم.

من و قوز چراغ مطالعه

تاخیر چند وقته ام را میبخشید خواهر مهربانم.دو مطلبی که نخوانده بودم را خواندم. این زندگی هم ازان دریاهای طوفانیست. من با دردت درد میکشم.و البته چند وقت است گلوی خواهرتان درد میکند و من همچنان نگران حالش هستم و با آرزوی شنیدن بهتر شدن وضع گلویش،چشم به راه پست بعدیتان نشسته ام.

مسافر کوچولو

دلم میگیرد وقتی میشنوم که میگویند فریاد بزن ولی نمیشه.. قضیه همون درد مشترکه است ... نه؟ ××× میدوستی خیلی شجاعی ؟ تو آدم بزرگی هستی و من از اینجا بودن لذت میبرم ... بی اغراق میگم مرسی که سر میزنی

سالداش

اینکه نویسنده توانمند و با تجربه ای مثل شما منو برای نوشتن مستعد بدونه برای من و نوشتنم انگیزه واقعا برجسته ایه. آخرین پستتون رو خوندم. پست یکی مونده به آخر رو هم خوندم. ("مثل همون می¬مونه، « نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» تردیدِ وارد کردن کسی به دنیایی که سختی¬هاش رو تجربه کردی، تصمیم سختیه. ما هیچ وقت نفهمیدیم راهی که می¬رفتیم درست بود یا نه تا تو را باخود و به دنبال خود ببریم... ") و درباره پست 17 شهریور 88 نمی دونم احساسم رو از خوندنش چطور بیان کنم. اقیانوسی بود. بی صدا، تاریک... اما پر از انواع گونه های حیات. پست 20 شهریور رو هم خوندم. واقعا خواندنی بود.تجربه های ادبی من زیاد نیست که بخوام نظر خاصی درباره داستان بدم اما فقط به عنوان یه مخاطب درباره تلخ بودن کار که درباره اش صحبت شده بود باید بگم: قضیه همون زیست زیر اقیانوسی یه. فقط سبکش با زندگی روی زمین فرق می کنه. قصد مقایسه ندارم اما من خودم چون معمولا عادت دارم از حس و حال و لحن غالب روی اثر تاثیر بگیرم، مثلا اگر از صادق هدایت بخونم بعدش واقعا اذیت می شم. شاید هم چون استعداد افسردگی دارم. فرقی نمی کنه کدوم

آزاده هاظمي زاده

سلام عزيزم. اولا مي بخشي كه گاهي دير به دير كامنت ميذارم ولي مطالب رو پيگير هستم. دوما ممنون بابت اينكه در نوشتن به من انگيزه ميدي سومي و آخريش اينكه مطلبت رو خوندم. قشنگ بود ولي سبك متفاوتي نسبت به نوشته هاي اولي كه ازت ميخوندم توش ديدم. راستش خيلي موافقش نيستم. منو ياد خوندن مطالب روزنامه انداخت. با اينكه اين بار رواي، داستان رو از زبان كس ديگري ميگفت ولي تصوير سازي توش نبود. انگار فقط بيان يه واقعه شرح داده شده بود. دوست دارم خوندن نوشته هات رو و دوست دارم كه نظرم رو كامل و رك بگم و دوست تر دارم كه زيباترين نوشته ها رو توي وبلاگت بخونم. قلمت هميشه سبز و جاري[لبخند]

سالداش

ادامه کامنت قبلی: فرقی نمی کنه کدوم یک از کارهاش باشه. سگ ولگرد یا بوف کور یا حتی توپ مرواری و ... اما کار های شما اصلا افسرده کننده نیست. حداقل برای من. چند روز دیگه به روز می شم. حتما به محض آپ شدن خبر می دم.

سانتا

ما بدجور قلبمان رقیق شد از خواندن این داستان واقعی ... خداوند لحظه لحظه ی زندگی همراهت باشد

متولدماه بهمن

اولدوز عزيز تمام صفحات وبلاگت رو با علاقه و اشتياق خواندم. دو روز طول كشيد اما بعد از مدتها خيلي مي ارزيد كه با انديشه هاي صادق كسي مواجه بشم كه كارش رو بلده. رواياتت حاكي از انتقال قدرتمند انگيزه و عشق و غم و ... بودند. در بسياري موارد همذات پنداري عجيبي با آنها داشتم. احساس كردم بيشتر از كساني كه اينچنين مدعي نزديك من نشسته اند دوست من هستي. بازهم مي آيم و مي خوانم ازت ممنون كه انديشه زيبات رو در اشتراك گذاشتي طيبه تيموري - يه انتقاد : اگر كمي در تايپ نوشته ها دقت كني ديگه بعضي كلمات شكل زنجيري به خودشان نمي گيرن

متولدماه بهمن

اولدوز عزيز تمام صفحات وبلاگت رو با علاقه و اشتياق خواندم. دو روز طول كشيد اما بعد از مدتها خيلي مي ارزيد كه با انديشه هاي صادق كسي مواجه بشم كه كارش رو بلده. رواياتت حاكي از انتقال قدرتمند انگيزه و عشق و غم و ... بودند. در بسياري موارد همذات پنداري عجيبي با آنها داشتم. احساس كردم بيشتر از كساني كه اينچنين مدعي نزديك من نشسته اند دوست من هستي. بازهم مي آيم و مي خوانم ازت ممنون كه انديشه زيبات رو در اشتراك گذاشتي طيبه تيموري - يه انتقاد : اگر كمي در تايپ نوشته ها دقت كني ديگه بعضي كلمات شكل زنجيري به خودشان نمي گيرن