رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید

 پسر بیست­ودو ماهه­ی من، وقتی خوراکی­ای یا اسباب­بازی­ای که می­خواهد را به او می­دهم، باصدای نرم و لطیف کودکانه­اش بلافاصله می­گوید:"ممنون!"... و بی­اراده لبخند را برلب­های من یا هرکس دیگری که مخاطبش باشد می­نشاند.

چند روز است که به این می­اندیشم چگونه از همسفران این راه درازی که پیموده­ام، تشکر کنم که دست ­کم به شیرینی صدای کودکم به گوششان برسد و عذابی را که در این مدت برآنان تحمیل کرده­ام، شاید... شاید به لبخندی بدل کند.

ممنونم... ممنونم ازهمه­ی شما که صبوری کردید. من سنگ­های کوله­باری را که به خطا سال­ها با خود حمل میکردم، سنگ­هایی که برخی ریز و بی­هویت و مسخره، برخی سخت و سنگین وبرخی تیز و نافرم بودند، یک به یک و بی­اراده از کوله­بارم خارج  و بی­تفکر رهاکردم. دراین مابین، برخی از سنگ­ها، به­واسطه­ی بی­مبالاتی من و یا شاید خستگی راه و دست­های زخمی و کم­توانم، چنان در این پهنه­ی نمایش غلطیدند که عزیزترین­هایم که جلوتر از همه ایستاده بودند تا شاید شاهد رهایی من باشند از ضرب این پاره­سنگ­ها آسیب دیدند. زخمی شدند و یا دست­کم دردکشیدند.

صدای "آخ!" خوبانم را شنیدم، اما انقدر اشتیاق داشتم که کوله­بارم را از سنگینی­هایش خالی ­کنم، که بازنایستادم.

من متأسفم،... من... من حقیقتاً متأسفم.

من دوستتان دارم. بسیار و عمیق و بی­لحظه­ای فراموشی.

دوستت دارم... دوستت دارم «رویا بیژنی»، مهربان بانوی من! دانای مقدس.توکه با داستان­هایت زندگی می­کنم، با تصویرهایت لذت را تجربه­ می­کنم و با شعرهایت زن بودن را،... تو که بزرگی و یک دنیای بزرگ درانتظار سرانگشتان توست. وباز تو منت میگذاری و چشم­های مهربانت را مهمان دلنوشته­های من می­کنی. آن روز که گرمای دست­هایت را تجربه کنم، روز زیبایی­ است برای من.

دوستت دارم... دوستت دارم «میس کارتون»، فیروزه­ی نازنینم! زلالِ بی­نظیر. تو که فشارهای زندگانیت را با حس بدگنده و افزون شدن­اش را با  تشکیل خانواده­ی حسِ­بدِگنده نشان می­دهی و کوله­بار دردهایت را بردوش هیچ­ دوستی نمی­گذاری. بهت افتخار می­کنم. بهت افتخارمی­کنم که به خود اینسان سخت می­گیری و به یک دوست اینقدر آسان که بتواند تمام دردهایش را درگوش تو زمزمه کند. لبخندت تجسم آفتاب است درشب­های تاریک من.

دوستت دارم... دوستت دارم «پیله»، عالیه جانم! عالیه، عالیه، عالیه... دوست دارم اسمت را درتمام تنهایی­هایم تکرار و تکرار کنم تا یادم نرود که تو هستی و من تنها نیستم. تویی که وقتی می­نویسی، حیرت­آور، برتمامی آن­چه که هست اشراف داری. همچو یک عقاب که ازفراز به فرود می­نگرد، اما انقدر بخشنده­ای که نگاهت به منِ ساده­ی ناآزموده هیچ­گاه نگاه ازبالا نبوده است. می­دانم که حضورت درزندگیم به این ناچیز محدود نمی­شود.

دوستت دارم... دوستت دارم «زنی که با گرگ­ها می­دوی»، الهامم! دوستی که مرا آن­گونه که هستم می­بینی و آن­گونه که باید باشم فرامی­خوانی. دوست جوانی که بسیار ازت می­آموزم. تویی که سرشار از انرژی هستی اما صبورانه به کاهلی­های من گوش فرامی­دهی و بی­تفاوت نمی­گذری. فشردن دست­هایت آرزوی من است و دویدن هم­پای تو، همه­ی اشتیاق زانوهای پیر من.

دوستت دارم... دوستت دارم «انسان»! خوبِ آرامش­بخش. هنوز باورم نمی­شود آن ذهنِ بی­تابِ تو که نمایشگاه­ها، سالن­های نمایش و سینماها را درمی­نوردد، چگونه... چگونه درمیان یأس­نامه­های من آرام می­گیرد. چه بزرگواری تو. چه خوب است که هستی. حضور آرام و بی­هیاهویت درسکوت و تک جمله­هایی ساده، چه بسیار چیزها که به من آموخت. با من بمان، ای همیشگی من.

دوستت دارم... دوستت دارم «روبانِ سفید»! پاکی بی‌زوال،صادقِ بی­ریا. درچرخش و رقص دلنوازت بی­احساس شرمی بگویم، باورم نمی­شد این­گونه دوستانه به دور سیاهی­های من بپیچی و مرا به من امیدوارکنی. وجودت همیشه برای من نوازشگر، صلح­آمیز، زیبا و الهام­بخش بوده است. گره­ای رقصان برگیسویم شدی. آرایه­ای سفید و پاک تا مرا با توازن آشتی دهد.

دوستت دارم... دوستت دارم «پرواز»، آزاده­ی مهربان، بانوی خالق لحظه­های مطبوع! باورِ دلباختگی­های بی­آزار، تنها در جادوی کلام تو به بار می­نشیند و من چه نیازمندم به اندک آرامشی زیر آفتاب درخشان سراپرده­ی تو.

دوستتان دارم «مسافرکوچولو»، «مانی مسیحا»، «قطره­»ی مهربانم، سانتای عزیز، طیبه، نیلوفر و... همه­ی مهربانان نادیده­ام  که صبوری کردید و اجازه دادید تا فریادکنم و هرآنچه پلیدی و تیرگی است از درون خسته­ی خویش رها سازم. تا دفتر این روزگار ناسازگار را یک به یک ورق زنم... تا "پایان".

دوستان خوبم، "ثلج" و "من و قوز چراغ مطالعه"... صبوری برادرانه و مردانه­اتان برهیچ کس پنهان نیست. گوشِ دل سپردن به درددل­های زنانه و بیش از آن ابراز درک و همدردی توقعی نبود که من از هیچ غیر هم­جنسی داشته باشم، که شما آن را به من هدیه کردید. زندگیتان پراز شادی و رفیقان همدل و همراه باد.

دوست غایبی داشتم دراین مابین که نیست و اکنون جایی دراین دنیای بزرگ مشغول کشیدن کوله­بارِ سنگ­هایش است. تا باشد روزی که او نیز این سنگینی طاقت­فرسا را زمین بگذارد. "ایمان.الف.خلیفه"... در این راه همراه من نبود، اما... اما دوست می­داشتم اگر روزی از سفربازگشت، جای خالی خود را درمیان دوستان نبیند.

                                                        ممنون... برای همه چیز ممنون.

/ 22 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مدادرنگي

قلب تو كبوتر است بال هايت از نسيم قلب من سياه و سخت قلب من شبيه ... بگذريم *** دور قلب من كشيده اند يك رديف سيم خاردار پس تو احتيلط كن جلو نيا، برو كنار *** توي اين جهان گنده، هيچ كس با دلم رفيق نيست فكر مي كني چاره ي دلي كه جوجه تيغي است، چيست؟ *** مثل يك گلوله جمع مي شود جوجه تيغي دلم نيش مي زند به روح نازكم تيغ هاي تيز مشكلم *** راستي تو جوجه تيغي دل مرا توي قلب خود راه مي دهي؟ او گرسنه است و گمشده تو به او پناه مي دهي؟ *** باورت نمي شود ولي جوجه تيغي دلم زود رام مي شود تو فقط سلام كن تيغ هاي تند وتيز او با سلام تو تمام مي شود ممنون الدوز عزيز به اميد روزي كه ببينم رها و شاد، راه خودت رو پيدا كردي، گرچه الان هم مي دانم در راه خودت هستي. به هرحال، از لطفت ممنون كه نوشته هاتو بي دريغ براي خواندن در بلاگ مي ذاري طيبه

من هستم

چه قدر خوشحالم كه موج سپيد و مثبتي در اين نوشته ها داشتيد. گرچه تازه شناختمتون اما واقعا احساس خوبي بهم دست داد. اميدوارم "صداقت" در گفتارتون ياور هميشگيتون باشه، انگار رشته نامرئي كه آدمو به بلاگتون بند مي كنه همينه. سپيد باشيد...............

گرگ دونده

شما خیلی رمانتیک ابراز احساسات کردید.. جوری که الانه اشک تو چیشام حلقه زده.. قربونت.. اشکام داره میریزه روی کیبورد..

گرگ دونده

بازم بنویسا.. منتظظظظظظظظظظظظررررررییییییییییییییییممممممم!! دیگه از این طولانی تر ؟؟

گرگ دونده

[ماچ][گل] آن گل را بردار و در گلدان بگذار..

من هستم

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت امیدوارم در راه نوشتن خودتون، در هر ایستگاه، باری رو از کوله بارتون به زمین بگذارید و بگذرید. سبکباری نصیبتون...

رشنو

خودم هم می دانم حکایتی که گفتم غریب است و می دانم دوست دوست است و فرقی ندارد کجا با او دوست شده باشی. اما میدانی وقتی میبینم مادر پگاه هنوز بعد از پنج سال وبلاگ دخترش را به روز میکند و از داغ جدایی فرزند مینویسدو وقتی اینها اینقدر قابل دسترسند گویی من خودم در خانه مادر پگاه هستم... و از طرفی میدانی پگاه روزگاری در تنهایی و جدایی پدر و مادر زندگی میکرد... روزگاری حسرت ذره ای محبت از طرف مادر میسوزاندش...میدانی؟ این چیزها مرا نسبت به دنیای مجازی که از هر واقعیتی لخت تر است حساس میکند عزیزم...

نیسو

in kheyli khube ke to baladi az digaran tashakor koni kheyli kheyli khoob bavar kon.adamaye khoob in sheklian hatman to ham kheyli khoobi