تو هم با من نبودی! (قسمت اول)

"نه، نه، الان نه... خیالت باشد برای یک وقت دیگر! برای شب... شب که بهزاد پشت­کرده به من می­خوابد. شب که بی­تاب می­شوم تا کسی مرا درآغوش گیرد و هیچ­کس نیست. هیچ­کس نیست، جز خیال تو! شب که چشم­هایم را می­بندم و به یاد می­آورم آن روزهایی را که در اتاق تو روی تختخواب یک­نفره کنارهم می­خوابیدیم. من شانه­ها و کتف­هایم را می­سپردم به سینه­های فراخ تو و تو بازویت را قرض می­دادی به سرِ خسته­ی من. تو دستهایت را حلقه می­کردی به دور تنِ نحیف من و من گم می­شدم در پناه بزرگی اندام تو. تو نرم­نرم گردن و شانه­ی مرا می­بوسیدی و من کم­کم آرام می­گرفتم زیر تابش آفتاب مهربانی تو. هیچ کس نه قبل­تر و نه بعدتر از تو مرا آن­گونه نبوسید که تو می­بوسیدی. آن­گونه با لبهای بسته، بی فشار و تحمیلی ناخواسته، بیشتر به خیال بوسه می­مانست تا تجربه­ی بوسیدن.

خسته­ام... خیلی خسته­ام فرهاد. دلم تو را می­خواهد. هرروز این پانزده سال. دلم عادت نمی­کند به نبودنت، به نداشتن­ات. تنم عادت نمی­کند به خالیِ ملافه­ها، لباس­هایم خو نمی­گیرند به رفتن بوی تو، دست­هایم تاب نمی­آورند این­همه رهایی را، این­همه لختی را، وقتی که به یاد می­آورم روزهایی که دست­های کوچک و سفیدم در پهنا و تیرگی دست­های تو ناپدید می­شد."

صدای زنگ تلفن... سیگارِ تاکمر خاکسترشده، بی­تجربه­ی لمس مشتاق لب­های باریک زنانه­اش... لیوانِ قهوه­ای که دیگر دیواره­هایش دستی را که درمیانه­ی راه بی­هدف مانده بود، گرم نمی­کرد...

صدای شاد تهمینه از سوراخ­های گوشی تلفن بیرون ریخت و برافکار گسیخته­ی آیدا پاشید:

  • - هی، سلام... چطوری؟! درگیر بودی یا می تونیم یک کم باهم صحبت کنیم؟!
  • - نه،نه، درگیر نیستم. داشتم قهوه می­خوردم و سیگارمی­کشیدم... (نگفت روی قالی درازکشیده­بودم و به فرهاد فکرمی­کردم)
  • - برای شب کارخاصی نمی­خوای بکنی؟!
  • - نه... من که مهمون ندارم، قراره برم مهمونی! فقط یه دوش­گرفتن و یه سشوار و لباس پوشیدن. از این وقت صبح چکار کنم مثلاً؟! (نگفت چهار روز است که حمام نرفته و بوی گند می­دهد، وگرنه حمام هم نمی­رفت)
  • - تعجب می­کنم، بهزاد پای فک و فامیل خودش که باشه حتی مهمونیِ رقص و دیرینک هم میره. اما با دوست­های تو حتی حاضر نیست یک شام ساده بخوره. جانماز آب کشیدن­هاش فقط مال توست؟!
  • - ... (نگفت بعداز این­همه سال هنوز تعجب می­کنی؟ من دیگه از هیچ چیز تعجب نمی­کنم!)
  • - ببینم تو نمی­خوای یه مویی رنگ کنی، کوتاهی، چیزی... ؟! مثلاً موهاتو عسلی کنی به رنگِ چشم­هاتم خیلی میاد، الانم حسابی مده.
  • - نه... زردوزار می­شم، بهم نمیاد. موی کوتاه هم درست کردن می­خواد که من اهلش نیستم. (نگفت فرهاد همیشه موهای بلند و سیاهم رو دوست داشت. نگفت شاید یک روز هم­دیگر را دیدیم. نگفت... )
  • - گفتم بهت دارم میرم کلاسِ گیتار؟! یک استاد باحالی دارم، ازخودم کوچیکتره. ولی نه این­که ریش و سیبیل داره زیاد معلوم نیست. فکر کنم سه سال ازمن کوچیکتر باشه.
  • - آره، پریشب که باهم حرف زدیم گفتی خیلی جوونه، خوش­قیافه هم هست. دست­بند و گردن­بند چرمی هم میندازه. (نگفت، گفتی پنج سال کوچکتره... زن هم داره)
  • - آره خودشه... (صدای ریسه رفتنش از آن سوی خط توی گوشی پیچید)... دو سه تا تیک براش اومدم، اون هم رو هوا قاپید... (دوباره انفجار خنده)
  • - با سامان به­هم زدی؟! (نگفت ترجیح میدم شرح لوندی­هات را نشنوم)
  • - نه دیوونه... تو هنوز هم املی بدبخت. چرا تو اون مغز فندقیت دوتا پسر باهم جانمی­گیره خواهر مقدس من!
  • - موضوع تقدس و پاکی نیست. این­که هنوز انقدر توان داری برام جالبه... هوم... مهم هم نیست. هرجوری راحتی، هرچیزی خوشحالت می­کنه همون کارو بکن. (نگفت... اما نتوانست سکوت کند) راستی این مرده که میگی زن نداره؟!
  • - من به زنش چکار دارم؟! مگه می­خوام بیاد منو بگیره یا باهاش برم بخوابم که به زنش ربطی داشته باشه! دوتا تیک من میام، دوتا نوربالا اون میزنه، تموم شد و رفت. فقط یک­کمی بهمون خوش می­گذره و از یکنواختی درمیایم، نه بیشتر از این. خوبه دیگه، آدم باید یه انگیزه­هایی برای کلاس رفتن داشته­باشه یا نه؟!
  • - به هرحال من از مردهای این­جوری متنفرم. خودشون هر غلطی می­کنن به زنشون که میرسن ادای غیرتی بودن درمیارن. (نگفت از زن­هایی که این مردهارو پررو می­کنن بیشتر بدم­ میاد، اما انگار تهمینه خودش فهمید)
  • - راستی! فهمیدی این همسایه­ی جدید خواهرشوهرت این­ها که امشب قراره تو مهمونیشون باشه چه­جور آدمیه؟! مذهبیه یا از این شاد و شنگولاست که پایِ همه­رقم خوش­گذرونی­ای هست؟!
  • - چه­ میدونم، تو هم چه سوالهایی می­کنی. مذهبی نباید باشه وگرنه خود بیتا دعوتش نمی­کرد تو همچین مهمونی­ای. حالا چه فرقی می­کنه مگه؟! (نگفت توروخدا خداحافظی بکن تهمینه وگرنه دوباره دعوامون میشه)
  • - هیچی، خواستم ببینم بالاخره امشب چی می­پوشی. خودت گفته بودی مهمون غریبه دارن راحت نیستی، گفتم بپرسم چکار می­خوای بکنی. حالا هم فکرکنم بهتره دیگه خداحافظی کنیم. یه ذره دیگه برم رواعصابت دعوامون میشه. تو همیشه وقتی می­خوای بری مهمونی سگ میشی. دست خودت هم نیست، ازبس که مردم­گریزی... بای (و دوباره صدای خنده­اش درگوشی پیچید)

 

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گرگ دونده

این اسم تهمینه بهش نمیاد .. آدمی که اینقدر سطحیه.. البته اگه اشتباه نکنم..

گرگ دونده

زنهایی که اینجور مردها رو پررو می کنند...[خنده] عزیزم فکر می کنم مردها ذاتا پررو هستند... نیازی به انگیزه رسانی از سوی کسی ندارند..

گرگ دونده

البته اگر معتقد به روابط آزاد باشیم (مثل من[نیشخند]) اونموقع هیچ جورش معنی نداره.. چون قراردادی بنام ازدواج! حماقته..

گرگ دونده

همین که هوس دیگری وارد شد وجا گرفت یعنی همه چیز تموم بوده و خودش خبر نداشته!! دلش به کاغذ نوشت قرارداد خوش بوده!! [ماچ]

مسافر کوچولو

نه نه ... خیالت باشد برای وقتی که احساس میکنم دارم منقضی میشوم ... برای وقتی که میخواهم بخوابم با خیال تو .. و دیگر بیدار نشوم

مدادرنگي

اولدوز جان داستانت دو قسمت مجزا داره، قسمت اول كه حكايت پراحساس و ملموس راويه، و قسمت دوم كه ديالوگ هاش با دوستشه. راستش جمله هاي تو پرانتز اگرچه خلاقيت ذهن خواننده رو مي گيره، اما جداً جالب بود و شايد سبكي منحصر. بازهم از خوندنت لذت بردم عزيزم

عالیه

کجایی؟ بقیه اش!!!!!!!!!! دلم گرفت اینقدر اومدم خبری نبود

میس کارتون

اینجاست که من میگم ...کله پدر هر چی عاشقیت بی ناموس!!!! [چشمک]

بابک

دانشگاه من و دبیرستان بیتا شروع شد. سه شنبه ها صبح مامان نبود اما منو و بیتا از خوشبختی تو خونه تنها.