تو هم با من نبودی! (قسمت دوم)

"وای فرهاد، وای فرهاد... چرا از ذهن من بیرون نمی­روی؟!... چرا خیالت مرا رها نمی کند؟!... چرا با هر بارانی که می­بارد، من باید فقط به تو فکر کنم. به روزهایی که درباران کنار هم قدم می­زدیم. آن شب که باران می­بارید و من از سرما می­لرزیدم. آن شب که تو ژاکتت را درآوردی و دور من پیچیدی. من خیره به قطرات بارانی که از روی بازوهای تو به سمت زمین می­غلطیدند، و تو خیره به گونه­های سرد و خیس من که زیر نوازش­های سرانگشتان تو داغ می­شد و رنگ می­گرفت. آن روزها و شب­هایی که همه چیزش با این روزها و این شب­ها متفاوت بود. روزهایی که من بلد بودم جیغ بکشم، باصدای بلند بخندم، بدوم، با دستهای سرخ و بی­حس برف بازی کنم... آن روزهایی که من زن دیگری بودم. چقدر همه چیز فرق می­کرد. چقدر با تو بودن آسان بود و بدون تو بودن سخت است. چه خوب بلدبودی همه­چیز را زیباتر کنی. چه ساده می­شد درکنارتو احساس خوش­بختی کرد. چه راحت می­شد با یک پرس غذایی که می­توانستیم با همه­ی پول موجود در کیف­هایمان بخریم، سیرشویم، بخندیم، عشق­ورزی کنیم. تو در بشقاب من تکه­تکه کباب بگذاری، من در لیوان تو نوشابه بریزم. تو چنگال مرا در کاهو فروببری به دست من دهی، من روی گوجه­فرنگی بشقاب تو نمک بپاشم... هه... مسخره است، اما برای من عشق یعنی همین. یعنی درلحظه­هایی به این سادگی درکنار تو بودن...  در آرزوی همراه شدن در همین تجربیات ساده، در حسرت دوباره­ی همین لحظه­های پیش­پاافتاده حتی، دلتنگت بودن. تا کی فرهاد؟! تا کی؟! تا کی سر میز بنشینم و به صندلی خالی روبرویم خیره شوم و تورا ببینم که با سرِ خم­شده به عقب خنده سرمی­دهی، سیبک گلویت آرام به رقص درمی­آید و درمن عاشق نه احساسی ناخوشایند که هوس بوسه­ را برمی­انگیزد، و تو با هزارن چین ریز و دلچسب گوشه­ی چشم­هایت با نگاهی براق به  من خیره می­شوی. تا کی باید درتمام خالی­های زندگیم در جستجوی تو باشم؟!"

رها، محو تماشای تلوزیون تکه­ی بزرگی از کباب را روی چنگال درهوا نگه­داشته بود و چند دقیقه­ای بود که دیگر غرنمی­زد. آیدا هردو بشقاب­ نیمه­پر را از روی میز برداشت.

  • - پلوتو نمی­خوری رها؟!
  • - نه، سیرشدم! دیگه برای من پلو نپز، دارم چاق می­شم... همین الان هم از «ترگل» و «نوشین» چاق­ترم. دیگه از امشب شام هم نمی­خورم.

آیدا با تعجب به دخترش نگاه کرد. به یاد نمی­آورد که خودش یا هم­سن و سال­هایش آن­موقع ها در ده­سالگی نگران تناسب اندام یا اضافه­وزن خود بوده­باشند.

  • - به­هرحال بهتره امشب خونه­ی عمه­ات غذاتو بخوری. حوصله ندارم سوژه­ی بحث و اظهار نظر دیگران بشیم. حالا هرکس می­خواد یک توصیه­ای بکنه و من هم باید بشینم تمام حرف­هایی رو که خودم می­دونم، بشنوم و تایید کنم و چشم چشم بگم...
  • - خوب من که می­گم امشب نیام... به خدا حوصله­ام سر میره... خوب دوست ندارم بیام، مگه زوره؟! منو بذارین خونه­ی خاله زیبا، فردا هم که جمعه­است. صبح بابا بیاد دنبالم. من هم با اشکان یک کمی کامپیوتر بازی می­کنیم. خوب مامان، خوب؟!

آیدا یاد آخرین باری که رها را خانه­ی خواهرش گذاشته بود افتاد. وقتی برای برگرداندن رها رفته بود، زیبا هنوز از خشم می­لرزید. ظاهراً هر دو بچه درلحظه­ای غافلگیر شده بودند که اگر چند دقیقه­ی دیگر گذشته بود، اولین تجربه­ی جنسی خود را پشت سرمی­گذاشتند.

  • - تو امشب با ما میای مهمونی رها و من دیگه حوصله ندارم در این مورد بحث کنم. از لحظه­ای که از مدرسه اومدی ما دوتا داریم سر این موضوع کلنجار می­ریم و من واقعاً تصمیم دارم به این وضع خاتمه بدم. مهمونی اومدن تو زور نیست، فقط این­که تو باید یاد بگیری همیشه زندگی اون­جوری نیست که تو بخوای و حتماً بهت خوش­بگذره. بعضی وقت­ها مجبوری جاهایی بری که اصلاً دوست نداری اما جزو برنامه­ی زندگیته و باید انجامش بدی. تموم شد و رفت.
  • - نخیرم! من فقط الان، مجبورم که هرجا که شماها می­خواین باهاتون بیام. وقتی خودم بزرگ بشم هیچ وقت نمی­ذارم کسی مجبورم کنه کاریو بکنم که دوست ندارم. می­خوام هرجوری که دلم می­خواد زندگی کنم. اصلاً شوهرم هم باید اون­جوری که من دلم می­خواد زندگی کنه، از اول که باهاش آشنا می­شم اینو بهش می­گم...

آیدا فکر کرد که خودش هم چقدر همیشه آرزو داشته که مثل مادرش نشود. مادرش همیشه مثل یک بشکه­ی باروت بود که به تلنگری منفجر می­شد، آیدا تبدیل به یک بشکه خاک شده بود که هیچ کس صدایی از درونش نمی­شنید. مادرش همیشه بیمار بود، همیشه بچه­ها دچار احساس گناه بودند که مانع استراحت و آرامش مادر می­شوند، آیدا حتی فردای عمل کلیه­اش هم در تخت نخوابید، انگار که می­ترسید به عنوان یک شی‌ء بی­مصرف دورانداخته شود. آن کسی که دلش می­خواست نبود اما دست کم به مادرش هم هیچ شباهتی نداشت. خوشحال بود که رها هم هیچ تمایلی نداشت که شبیه او باشد.

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روبان سفید

وا گویه زیاد است... اما هنوز دستم به قلم نرفته... .... امان از این داستان ها... چقدر من همیشه نگرانی بزرگ شدن بچه ها را دارم! همه ی بچه ها!

گرگ دونده

اولین تجربه جنسی در ده سالگی ؟؟ ووووووووووووه..چه جالب !!

گرگ دونده

خب نسل ما ملنگ بوده کمی.. ببخشیدا.. پس تعجبی نداره که رها از الان تو فکر تناسب اندامه... ما مشکل داشتیم. خود من که تا اول دبیرستان نمیدونستم فرایند تولید مثل بشری چطوریه!![نیشخند] باور کن..

گرگ دونده

بچه راست میگه بزرگ بشه خودش هر جا دوست داره بره و... از الان فکر زندگی مستقله. خوبه..خوشم میاد . ولی اون قسمت راجع به شوهر آیندش و.. پرروییه. دختر ه ی شوهر پرست به بیست سالگی نرسیده غم شوهر خواهد داشت...

مثل آب برای شکلات

هنوز خواندن نمی دانستم،خاله ام برایم الدوز و کلاغ ها را می خواند،الدوز و عروسک سخنگو را می خواند و من آنقدر کیفور می شدم که ساعت ها وقت صرف عروسکم می کردم بلکه به حرف بیاید و نیامد. یاد گرفتم به هیچ کس امید نداشته باشم.

مانی مسیحا

هممون چقدر تلاش میکردیم که مثل نسلهای گذشته نباشیم...وحتی خیلی وقتها این کار رو با چنان وسواسی انجام میدادیم که داد مادر در میومد!

جزیره در کهکشان

سلام نمیدونم من هم بعد از اومدن بارون همچین حسی دارم اما از زاویه ی دید فرهاد ها چی؟ آیا از این کلیشه ی رایج تو سرم بزنی هم فراموشت نمیکنم نباید فاصله بگیریم . بیایم به هم کمک کنیم سم ذهنمون رو پاک کنیم گرچه من خودم به شخصه نمیخوام . این طوری فرو میریم ..... میس شانزه لیزه من با 8/8/88 به روزم

ثلج

خوشحال شدم که دیدم به روز هستین. متن قوی داشت ، خیلی بهتر و کامل تر از قسمت اولش. قسمت اول نظر گذاشتم ، دیدم بقیه اش رو حذف کردین. واسه همین کم می نویسم.