چه بسیارند چیزهایی که من نمی دانم!

آن روز که عاشقت شدم؛

شانه هایت چه پهن بود. پهن و فراخ.

قامتت چه افراشته بود. بالا بلند، محکم و استوار.

انگشت هایت... آنگاه که حلقه مویی را که روی چشم هایم افتاده بود کنار میزدی، چه کشیده و مهربان بودند.

چشم هایت... وقتی که نگاهم می کردی. چه براق و سیاه، چه سیاه و جذاب، چه جذاب و نمناک بود.

خطوط صورتت، وقتی به من لبخند می زدی. چه پرآرامش، چه حساس و بی ریا بود.

لبهایت... وقتی از هم باز می شد. چه پرکشش بود. چه سوزان و پرتمنا بود. چه خواستنی و رها نکردنی بود.

صدایت، وقتی با من سخن می گفتی. چه مخملی، چه گرم، چه نوازش دهنده، چه باورپذیر و چه مطمئن بود.

نمی دانم... چون تو اینگونه بودی عاشقت شدم، یا چون عاشقت شده بودم تو را اینگونه میدیدم!

آن روز که دیگر دوستت نمی داشتم؛

شانه هایت، افتاده بود و پشتت غوزدار.

قامتت، چه خمیده بود و گامهایت چه ناتوان.

انگشتهایت... آنگاه که کنارم نشسته بودی. چه لرزان بود و چنگ شده و انگار دردناک.

چشم هایت، وقتی که به دوردست ها خیره می شدی. چه تار بود و خالی، چه خالی و بی هویت، چه بی هویت و چه خشک.

خطوط صورتت، وقتی اخم می کردی. چه خشن، چه تیره و چه مرموز بود.

لبهایت را... وقتی در سکوت به هم می فشردی. چه عبوس بود، چه تلخ و سرد به نظر می رسید و چه بی رنگ و ترک خورده بود.

صدایت... صدایت وقتی گفتی برو؛ چه تیز، چه سخت، چه خش دار، چه غریب و چه گنگ بود.

نمی دانم... چون تو اینگونه شده بودی دیگر دوستت نداشتم و یا چون دیگر دوستت نداشتم، تو را اینگونه می دیدم!

نمی دانم... نمی دانم از روز نخست تو اینگونه بودی و من چون عاشقت بودم، تو را اینگونه نمی دیدم . یا چون دیگر عاشقت نبودم تو اینگونه شده بودی!

نمی دانم!... چه بسیارند چیزهایی که من نمی دانم!

   

/ 3 نظر / 15 بازدید
کوروش ستاری

سلام مطمئن هستم و اعتقاد دارم به چیزی که تو ذهنم هست و ایمان بهش دارم که میزارمش تا خونده بشه ضمن اینکه آدمها رو از نوشته هاشون هم میشه شناخت پس نیازی به فشردن کلید اینتر نیست. راستی معنی اسمتون رو میدونید؟؟ همیشه مثل ستاره باشید ایام به کام

دختر آبان

سلام اول ممنون که بهم سر زدی راستش من زیاد نمی شناسمت که بدونم مخاطب این متن کیه اما نوشته ی قشنگی بود تمام پستهات رو خوندم قشنگ می نویسی ... خیلی ...