من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!

یک سال­ونیم پس از ازدواجم، می­خواستم مادر باشم.

درجستجوی دوست­داشتن و دوست­داشته­شدن ازدواج کرده بودم، اما عشق... اما عشق، عشق... مصداق من و عشق شده بود مصداق مولوی شعرِ " آنکه یافت می­نشود آنم آرزوست". فکرمی­کردم حالا که دوست داشتنی درکار نیست، کودکی به دنیا می­آورم که دوستم داشته باشد که دوستش داشته باشم. گفتم "فکرمی­کردم" و خداراشکر که آن زن نوزده/بیست ساله­ی احمق الان دم دستم نیست تا آن کله­ی پراز گچ­اش را انقدر به دیوار بکوبم که دیگر از این افکار منور و شاهکار از مغزش تراوش نکند.

پسربزرگم سه­سال­ونیم پس از شروع زندگی مشترکمان به­دنیا آمد. اما... اما همسرم ازمن عاشق­تر بود انگار. بچه هم به عشق او بیشتر پاسخ می­داد. درآغوش پدرش بسیار آرام­تر از آغوش من بود. شب­ها که بین من و پدرش می­خوابید، لحظه به لحظه به­سوی او بیشتر متمایل می­گشت. همسرم همیشه شاکی بود که "من تا صبح کم مانده از تخت بیافتم از بس این بچه خودش را به من می­چسباند" و نمی­دانست که من چقدر دلم می­خواست به جای آن جای خواب وسیع و فراخ تا صبح بیست دفعه از تخت بیافتم ولی چنین رخ نمی­داد.

وقتی پسرم دو/سه ساله بود، شبی، به سمتش نیم­خیز شدم تا ببوسمش. پشت به من کرد، گردن پدرش را سفت چسبید و باصدای کودکانه­اش گفت :" برو، ما تورو دوست نداریم." و پدرش تنگ­تر درآغوش­اش کشید و با صدای بلند خندید. ازصدای خنده­ی سرخوش و فاتحانه­ی او بود یا دیدن دست­های کوچکی که آرزو داشتم آن­گونه تنگ مرا در آغوش بگیرد، نمی­دانم، اما همان شب بود که من صدایی شنیدم از درون خورم. صدایی شبیه به صدای شکستن چیزی.

*

وقتی آمده بودم کیش، سه سالی، تا قبل از به دنیا آمدن پسرم کارمی­کردم. حسابداری!

هم­زمان با به دنیا آمدن فرزندم، دانشگاه قبول شدم. مدیریت بازرگانی!

پنج سال بعد، وقتی پسرم پیش­دبستانی می­رفت، درسم تمام شده بود. دوباره سرکاررفتم. مدیرمالی یک شرکت بودم.

همسرم ابتدا گفت :" تو مادری، به بچه و خانه خوب نمی­رسی. دیروز که درخانه راه­رفتم یک آشغال کف پایم چسبید. نباید دیگه سرکاربری."

رفتم استعفا بدهم. شرکت قبول نمی­کرد. علتش را جویا شدند. گفتم . نیمه وقتم کردند. که من زمان بیشتری درخانه و کنار فرزندم باشم.

چند ماهی گذشت، پسرم دیگر کلاس اول می­رفت. همسرم دوباره گفت :" تو صبح تا ظهر سرکاری، بعدازظهرها را، هم می­خواهی کارهای خانه را انجام دهی، هم خریدکنی، هم با دوستانت معاشرت کنی، هم... . اینجوری نمی­شود. تو مادری باید وقت بیشتری برای بچه بگذاری. باید استعفا بدی."

به شرکت گفتم. گفتند، یک قفل حسابداری دیگر برایت تهیه می­کنیم. حساب های واردشده و اسناد ثبت شده را با فلاپی به خانه ببر. به حساب­ها درخانه رسیدگی کن. فقط روزی نیم ساعت بیا تا چک­ها را بنویسی و اطلاعات کامپیوتر خانه و شرکت را یکی کنی. خودم اتومبیل داشتم. از خانه تا شرکت پنج دقیقه راه با اتومبیل بود. کیش است دیگر، ترافیک که نیست. همه اش روی هم باحساب پوشیدن مانتو ومقنعه و کفش و دربازگشت درآوردن این­ها می­شد روزی چهل و پنج دقیقه.

چند ماه دیگر هم گذشت. اما همسرم باز گفت :" کار تو مالیه، فکرت مشغول است باید فکرت برای رسیدگی به بچه آزاد باشد. باید استعفا بدی."

استعفا دادم. اما منتظر نماندم تا چند ماه بعدش بهم بگوید :" نفس نکش. اکسیژن هوا را مصرف می­کنی به بچه کم­تر می­رسد."

آمدم تهران. به نیت متارکه.اما...

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میس کارتون

هاه....و همیشه به دنبال این هستیم که مهر مون و به پای کسی بریزیم و به عنوان آخرین گزینه میریم سراغ دوست داشتن خودمون!

من و قوز چراغ مطالعه

درباره ی عشق که واقعا به نظر من وجود ندارد.همش یک غریزه ی جنسی است و بس.من وقتی از دختری خوشم میآید اول از همه چهره اش را دوست دارم پس جسم اورا میخواهم.این که آن تعریف شاعرانه ی آدم فریبانه ی گفته شده از عشق نیست! من شدیدا مشتاقم به ادامه این مطلب و بی صبرانه چشم به صفحه ی مانیتورم.

عاليه

اولدوز عزیز من رو حسابی درکیر خودت کردی تمام نوشته هتو خوندم و سرزنشی که به خودت داری رو توش فهمیدم ولی چیزی که برایی من جالب بود اینه که چقدر صادقانه و درست زندگی کردی. تو زمانه ای که همه آدما دارن کثییف میشن و راه کج رو میرن که زودتر به یه جایی برسن که حالا معلوم نیست کجاست! تو اینقدر صاف و ساده زندگی کردی! سرزنش نکن خودت رو چون نو درست بودی اگر جایی از زندگیت جواب نداده مشکل تو نیست مشکل از آدماست که قدر نشناسن و بارشون روی دوش آدمایی هست که ادا در نمی آرن. برات آرزوی آرامش دارم

آرزو

ریشه زدی دیگه فکرشم نکن مادری تازه روزای چشم انتظاریت شروع می شه روزای دلتنگی رو می شمری هر کی حساب خودشو پس می ده تازه ...اون طرف خبری نیست کاش همسرت می فهمید که فقط شوهرته خدات نیست .ولی خدا هست یه روز می فهمه قفس چقدر ازش دورت کرده حتی اگه کنارش باشی

جلیل زاده

سلام وبلاگ مدادومدار حاصل نوشته هی خلیل جیلل زاده است .شمارابه خوانش می طلبد .تازگیها بابلوروماهسویه آمده است .منتظرتان است .تبادل لینک هم راهیست برای پیوند آشناگریها به رفاقتهای جاودان اگرخواستید اطلاع دهید تاشماهم درلیست دوستان قراربگیرید.شادزی وبلندوخرم . www.shoolan.blogfa.com

مانی مسیحا

هيچ چيز مزخرفتر از يك زندگي مشترك بدون اشتراك نيست!!!!! اينبار خيلي دردم گرفت دخترك!!!!

گرگ دونده

واقعا چه سخت بوده.. مثل تو زنها زیادی هستند که باید با استعداد ها و تواناییهای درخشانشان ظالمانه خداحافظی کنند.. [گل] امیدوارم خداحافظی نکرده باشی. من اصولا طرفدار متارکه هستم..[لبخند]

انسان

می خوانمت. درکت می کنم. ناراحت می شوم برایت. تو پرکار شده ای و من بی حوصله... با نظر پایینی موافقم

مسافر کوچولو

مرد ... مرد ... همان که فکر میکند زن را خریده ... مرد ... مرد لعنتی ایرانی خودخواه ××× معذرت میخوام ف‌منظورم بی احترامی به شخص خاصی نبود . کلی گویی کردم

آدمک قابیلی

منم صدای شکستنشو شنیدم! هیچوقت زییر بار حرف زور نرو!