من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!

تابستان بعداز چهارم دبستان و تابستان بعدترش، کلاس نقاشی می­رفتم. خواهرم هم با من می­آمد. خواهرنازنینم، نه سال ازمن بزرگ­تر بود. می­آمد که همراهیم کند. برای همین است که هنوزهم وقتی احتیاج به همراهی دارم، فقط به او می­اندیشم.

کلاس نقاشیم را خیلی دوست داشتم. نقاشی کردن را هم خیلی دوست داشتم. انگار استعدادش را هم داشتم. خواهرم هم به نقاشی علاقه­ی فوق­العاده­ای داشت و البته استعداد فوق­العاده­تری. همه­چیز ظاهراً درست بود، اما یک چیز خیلی­خیلی مهم اصلاً درست نبود. معادله­ی سخت و کمی پیچیده­ای است. نمی­دانم می­توانم درچند جمله یک حس و یک تجربه را بیان کنم، یا نه!

پدرم من را خیلی دوست داشت. هرچند دیگر قادرنیستم مثل گذشته راحت قضاوت کنم و راحت­تر قضاوتم را بیان کنم. اما آن‌چه من و یا حتی شاید خواهرم آن­روزها احساس می­کردیم، این بود که شدت احساسش نسبت به خواهرم درحد احساساتش نسبت به من نبود. نمی­دانم احساس ما چقدر به حقیقت نزدیک بود هرچند معتقدم احساس آدم، مخصوصاً کودکان به آن­ها دروغ نمی­گوید. پدرم یک نقاشی کودکانه­ی مرا اغراق­آمیز تحسین می­کرد، اما سعی و استعداد خواهرم را نمی­دید. بهانه­اش این بود که خواهرم درسن انتخاب راه زندگی­است و هنر راه به ناکجاآباد است. به­خاطر خواهرم دیگر هیچ­گاه نقاشی نکردم. آن­روزها هنوز نمی­دانستم چقدر عمیق دوستش دارم و چقدر بودنش به زندگیم هویت و معنا می­دهد. اما انقدر می­دانستم که انقدر دوستش دارم که نتوانم غمگین بودنش را ببینم. بیشتر دلم می­خواست عزیزکرده­ی او باشم تا سوگلی پدرم. نمی­توانستم تحمل کنم چیزی اورا از من برنجاند. هرچند سال­ها بعد دانستم که آنقدر بزرگوار و مهربان بود که به بهایی چنین ناچیز محبت مرا ازدلش بیرون نکند.

حالا او نیست و من تمام وجودم پرمی­کشد که ای­کاش دست­کم یکی از طراحی­های او را برای خودم نگه­می­داشتم. افسوس!

*

اولین بار دوم راهنمایی بودم که برایم اتفاق افتاد. احساس عاشق بودن را می­گویم.

چند کوچه و خیابان آنسوتراز خانه­ی ما، یک کوچه­ی بن بست پنجاه متری موازی خیابان اصلی بود. درِمدرسه­ی ما که زیر پنجره­های کلاس­هایمان بود، ازسمت جنوب به آن کوچه بازمی­شد و دیوارهای ضلع شمالی کوچه دیوار حیاط مدرسه­ی پسرانه­ای بود که دربش به سمت خیابان اصلی بازمی­شد. صبح­ها وقتی به مدرسه می­رفتیم و ظهرها وقتی تعطیل میشدیم، درحدفاصل آن خیابان و این کوچه، اجباراً! تمام دخترها و پسرهای این دو مدرسه شانه به شانه­ی هم میگذشتند، یا نمی­گذشتند و مشغول تبادل احساس و نگاه و اندیشه می­شدند.

آن روز صبح، من از سمت خیابان اصلی به سمت کوچه می­رفتم و او ازسوی کوچه درجهت مخالف من قدم برمی­داشت. نگاهمان درهم پیچید و ماندگارشد. اولین­بار بود که می­دیدمش و شاید برای هزارمین­بار که از کنارش ردمی­شدم. هم­سن و سال خودم بود. اندکی کوچک­تر از اکنون پسر بزرگم. باورم نمی­شود پسر من هم می­تواند چنین نگاه قدرتمندی به دختری بیاندازد. نگاهی که بتواند این­همه سال درذهن یک دختر زنده و به همان گرما باقی بماند. اما چراکه نه! حتماً می­تواند.

آن تپش قلب آزاردهنده و خوشایند آغاز شد و من پس­ازآن عاشقِ "عاشق شدن"، شدم.

*

از همان زمان بود که در زندگی­ام، دچار نوعی تضاد و تناقض گشتم. به گروهی تعلق داشتم که از جنس آن گروه نبودم. از سوی دیگر، حسرت واردشدن به جمعی را می­کشیدم که مرا به خود راه نمی­دادند. انگار یک جایی درزندگیم یک من دیگر دروجودم متولد شد. منی بسیار متفاوت با آن­چیزی که بودم و می­توانستم که باشم. درتمام این سال­ها این دو من با هم درستیزند و لحظه­ای مرا آرام و رها نمی­گذارند. آن زمان­ها نه آن­قدر شیطون و خلاف بودم که بین بچه شرهای مدرسه راهم بدهند و نه آنقدر آرام و درسخوان که جایی درمیان محصل­های نیمکت­های اول داشته باشم. دلم می­خواست جزء شیطان­ها باشم. حال و هوای آن­ها و سروصداهایشان برایم جذاب­تر بود. اما واقعیت این بود که آرام و کسل­کننده بودم. همیشه برای دوست­های پرهیاهویم به چشم یک خواهربزرگ­تر می­آمدم. بعدترهم که سنم بالاتر رفت، دوستانم مرا "مامان..." صدامی­کنند(به­جای ... اسمم را صدا می­کنند). من برای دوستان مریضم سوپ درست می­کنم، برای یکی که سرکار می­رود و نمی­رسد غذای فردایش را، برای آن دیگری که نیاز به پول دارد "مامان..." همیشه درصندوقش کمی پس­انداز دارد که کارش راه بیافتد، بچه­های هریک خاطرات فوق­العاده­ای از لحظات با من بودن دارند، درخانه­ام همه به راحتی خانه­ی خود هستند،... . اما... اما من درخانه­ی خود راحت نیستم. من اصلاً دوست ندارم آشپزی کنم. من خیلی چیزهاهست که دوست دارم و برای خودم نمی­خرم.من... من باخودم درآشتی و صلح و آرامش نیستم. فقط همین.

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانی مسیحا

تو چی؟تو دنبال قربانی دیگری نیستی؟

گرگ دونده

[لبخند] چه خوب بود... راستی جواب سوالای من رو ندادی؟ تو قسمت قبلی گفته بودم.[قلب]

گرگ دونده

دوم راهنمایی خفن ترین سن دخترهاست از بس که درگیری دارند...

شاهین

سلام وبلاگ قشنگی دارید. آدم با مطالبتان یک زندگی را دوره می کند!

من و قوز چراغ مطالعه

هنر راه به ناکجاآباد است. من اصلا این را قبول ندارم،چون من اصلا به زندگی تعریف شده اعتقاد ندارم.پدر من و احتمالا پدرهای بسیاری برای فرزندشان یک زندگی معمولی از روی یک کلیشه کهنه میخواهند.اما به نظر من زندگی اگر هیجان نداشته باشد به درد نمیخورد و ادم باید بلند پروازیهایش زا بکند و بعد بمیرد من به عشق هم اعتقاد ندارم اما به اعتقاد مردم نسبت به عشق احترام میگذارم. به نظر من شما باید فقط کاری را که نکرده اید و میخواهید بکنید انجام بدهید در غیر اینصورت لذتی وجود ندارد. کاملا بدیهی است که زندگی خود به خود به جلو میرود پس اگر ما هم کاری نکنیم پیش میرود اما لذت زندگی فقط در آن است که به آرزوهایمان برسیم هر چقدر هم قیمت رسیدن به آنها زیاد باشد می ارزد.

سالداش بااختیار

دوست عزیز... اولا ممنون که سر زدی وقت گذاشتی و نظر دادی. اما درباره کارمند و دریاچه... وقتی بخواهی خصوصیات یک عاشق مطیع، مصمم، سربه راه و معشوقه پرست رو بیان کنی در شعری که از لحاظ استراکچر نیاز به یک پایان قوی و متفاوت داره چیزی غیر از این ترکیب یعنی ( کارمند نمونه دریاچه عشق ) رو نمی شه جایگزین کرد. عرف و تعارف رو در هنر زیاد جدی نباید گرفت. هنر یعنی انقلاب... یعنی تحول... البته هنر زنده و سالم اینگونه است. بنده قصد دفاع از کارم رو ندارم و نمی گم که کارم کار کاملیه. اما این هم نظر هنری منه.

رویابیژنی

lمي خونمت و مهم اينه كه حالا عريانتر از هميشه داري گذشته هايي كه دوست نداشتي به دور ميريزي و با خاطراتي كه دوستشون داري زندگي مي كني...مهم اينه كه نميخواي ديگه قرباني بشي نازنينم!

مريم

واااااااي نمي داني چقدر دلم مي خواهد نوشته هايت را بخوانم. دلم مي خواهد در سكوت شب، وقتي پسرك خواب است قصه هايت را بخوانم. فكر مي كنم تا چند وقت ديگر يك كامپيوتر براي كلبه ام بگيرم. فعلاً ندارم. در اداره هم سرم به شدت شلوغ است. دلم مي خواهد آرشيوت را با تامل و شمرده شمرده از اول بخوانم. دلم لك زده براي قصه هايت دوست من. دوستي كه هر دو نفر، ردپاي صمد را روي روحمان حك شده مي بينيم...

مسافر کوچولو

خودت را برای خودت عریان کن تا بریا ما ... بیشتر به کارت میاید راحت تر نفس میکشی ستاره جان

آدمک قابیلی

منم این مشکل رو دارم برای بقیه یه آدم مهربون و صبورم ولی برای خودم هیچی نیستم! از نوشته هات خوشم میاد دارم خوب پیش میرم مگه نه؟ فکر کنم تا شب همه ی آرشیوتو خونده باشم[لبخند]