من عریان می شوم... پیش چشم تو!

قصدم از این گفتن­ها، شرح سرگذشت نیست. که اگر می­خواستم داستان زندگی­ام را بگویم، شاید باید رویدادهایی بسیار متفاوت­تر از آن­چه تا کنون از آن یادکردم را درپس هم می­شمردم. تمام نیازم به گفتن بازکردن لحظه­ها، یادها و بود و نبودهایی بود که "من" را آن­گونه که اکنون "هستم"، یا آن­گونه که دوست داشتم "باشم" و نشدم، نمایان خواهند ساخت.

از این­رو،درسال­های دبیرستان رفتنم چیزی رخ نداد که مرا به سمت و سویی سوق دهد که احساس کنم آن نیز یکی از پیچ­های سرنوشت­ساز مسیر زندگیم بوده که چنان­چه آن روز وارد آن کوره­راه، یا شاه­راه و یا کوچه­باغ نشده­بودم، اکنون این که هستم نبودم.

جزاینکه درتمام این سال­هایی که می­گذشت، جذبه­ی من نسبت به خواهر وبرادر بزرگم همچنان حفظ می­شد و شاید حتی بیشتر. خواهرم در آن سال­ها ازدواج کرد، دانشگاه رفت و مادرشد. بالاخره موفق شد. نه دررشته­ی نقاشی اما دریکی دیگر از رشته­های زیرگروه هنر درس می­خواند. همسرش هم دانشجوی هنر بود. دوستانشان هم همه یا هنرمند و یا مدعی هنرمندی.

برادرم دیگر با ما زندگی نمی­کرد. می­آمد و می­رفت. دریکی از کشورهای همسایه پزشکی می­خواند. اما عشق­اش، تفریح­اش و زندگی­اش هنر بود. کتاب، سینما، نمایش، موسیقی، شعر... سیاست، ورزش، علم... . فکرنکنید چون برادرم بود و یا چون حالا دیگر نیست از او یک قهرمان ساخته­ام، نه. انسان عجیبی بود. درتمام حوادث اخیر تنها کسی که اگربود و می­گفت اتفاقی خواهد افتاد یا نه، و من باورمی­کردم، او می­توانست باشد. اگر فیلمی را او خوب می­دانست، آنقدر می­دیدم تا بفهمم. واگر ازنگاه او اثری ارزشمند نبود، حتی برای دیدن یا شنیدن یا خواندنش کنجکاو هم نمی­شدم. من تنها این­گونه نبودم. خواهرم ده برابر من به وجود برادرم وابسته بود. مادرم که همیشه عشق­اش پای احساس مادری­اش گذاشته­شد. اما بعدها ، خیلی بعدترها دیدم دوستان زیادی داشته که همه چشم به دهان او دوخته بودند. و دهان او چه کم باز می­شد برای ادعایی و چه زود بسته شد برای همیشه. و چشم­های ما چه بی­پناه و خسته، هنوز دودو می­زنند برای دیدن دهانی آن­گونه و نمی­یابند انگار هرگز.

*

تنها برادرم از من یازده سال و تنها خواهرم، نه سال بزرگ­تر بودند. وقتی با هم می­نشستند، یا گاهی که دوستی هم به آن­ها اضافه می­شد، من دیگر همچو کویر می­شدم زیر قطره­های رگبار بارانی که از وجود آنان می­بارید. با همان عطش، باهمان ناسیرابی نامحدود، با همان نیاز.

باوجود تمام تلاشی که درطول زندگی­ام کرده­ام، هیچ­گاه قادرنشدم همچو آنان به دانایی، به عمق هستی، به خوب بودن، به صداقت و به عشق حقیقی دست پیدا کنم. گاهی که خیلی احمق می­شدم، از آن­ها می­رنجیدم. می­رنجیدم که چرا انقدر خوب و انقدر کامل هستند که من هیچ­گاه به گردپایشان هم نمی­رسم. که اگر آن­ها انقدر خوب و فداکار نبودند، شاید پدر و مادرمان نسبت به من این­همه پرتوقع نمی بودند. که... هنوز هم گاهی که خیلی دلم برایشان تنگ می­شود باز این رنجش به سراغم می­آید. که اگر آن­ها انقدر خوب نبودند شاید هنوز درکنارم بودند. شاید من انقدر تنها نمی­شدم. شاید لازم نبود من این­طور تنها تنها نگران روزهای تنهایی پدرو مادرمان باشم. که پسرهای من می توانستند بهترین خاله­ی دنیا و بی­نظیرترین دایی  زمینی را داشته­باشند. که باید می­ماندند و به جای این­که انقدر غصه­ی همه­ی مردم دنیا را بخورند، می­ماندند و می­ماندند و...

*

*

*

اگر من سال چهارم دبیرستان عاشق نمی­شدم. اگر دریک روز زیبای بهاری / دریک اتومبیل متوسط / در یک کوچه­ی  ساکت و سبز و پرسایه / درحالیکه برای اولین­بار درعمرم پسری دست مراگرفته بود / و من درتمام لحظات در دلم تکرار می­کردم:" منو ببوس، توروخدا منو ببوس" / و آن پسر مرا نبوسیده با من برای همیشه خداحافظی کرد / و من دختر امل بیست سال پیش بودم که خودم جلو نرفتم و نبوسیدمش. اگر من افسردگی نمی­گرفتم و مادرم که زن کم معاشرتی بود، به خاطر عوض شدن حال و هوای من دعوت جشن عروسی دخترهمسایه­مان را قبول نمی­کرد.

اگر همسرم که آن زمان هم مثل حالا در جزیره کیش کار و زندگی می­کرد، تصادفاً برای تعطیلات تهران نبود. اگر مثلاً آن شب مثل خیلی شب­های دیگر زندگی مشترکمان، کلیه درد، معده درد و یا کمردرد می­گرفت و به جشن عروسی دوستش نمی­آمد.

 

اگر من کمی، فقط کمی عاقل­تر بودم و همسرم کمی خوش­شانس­تر، شاید من در هجده سالگی ازدواج نمی کردم.  

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاليه عطايي

سلام اولدوز عزیز. نمیدونی چه لذتی از نوشته هات بردم ممنون که منو به اینجا دعوت کردی. خوشحال میشم که لینکم میکنی و منم این کارو مبکنم مما به طرز عجیبی فضای مشترکی داریم خدا رو چه دیدی شاید یه روز خیلی با هم دوست شدیم. از صداقت ممنون

سالداش

سلام... دفعه قبل که سر زدم فرصت نشد کامل بخوانم اما الان که خواندم واقعا لذت بردم. خیلی خیلی تاثیر گذار بود. نوشته عمیقی بود که احساسی عجیب رو با خودش حمل می کرد. عالی بود. ولی هنوز مطمئن نیستم توی چه قالبی می گنجه. آیا با اون حرفی که اول متن زدید می شه اسم "داستان" رو روش گذاشت؟ به هر حال هر چه که بود خوب بود. من به روزم با یکی از داستانهای کوتاهم به اسم "لطفا یکی درو رو ببنده"... خوشحال می شم بخونیش و نظرت رو بگی...

گرگ دونده

ازدواج در هجده سالگی خیلی زود بوده!!![تعجب]

گرگ دونده

خوب در زندگی همه ما ازین اگرها زیاده. دیگه کاریش نمیشه کرد جز اینکه درموردش نوشت...

گرگ دونده

من هم تو اون سن الگو زیاد داشتم. متاسفانه خیلی هاشون الان اصلا برام جالب نیستند.

مسافر کوچولو

اگر ... اگر ... اگر ... اگر اینها نبود اینقدر قشنگ بزرگ نمیشدی تا بتوانی خودت را اینقدر خوب بنویسی ... بازهم بنویس

مسافر کوچولو

اگر ... اگر ... اگر ... اگر اینها نبود اینقدر قشنگ بزرگ نمیشدی تا بتوانی خودت را اینقدر خوب بنویسی ... بازهم بنویس

آدمک قابیلی

می خواستم یه چیزی بگم ولی نمی دوم چی بود! الان فکر کنم سکوت بهتری باشه!

آدمک قابیلی

در ضمن بهت به خاطر داشتن چنین خواهر و برادری غبطه می خورم