تو هم با من نبودی! (قسمت آخر)

ساعت چهار و بیست­وپنج دقیقه­ی صبح را نشان می­داد.

آیدا، روی تخت­خواب غلتی زد و به پهلو چرخید. بهزاد خواب بود و با صدای بلندی خرخر می­کرد. دوخط عمیق از دوطرف بینی­اش شروع شده بود، از دوسوی سیبیل­های سیاهش که هرچند روز یکبار با دقت تارهای سفید را از لابه­لایش می­چید، پایین­تر آمده بود و تا زیر چانه­ی مربع شکل و اصلاح کرده­اش می­رسید. موهایش کم پشت‌تر از آن بود که بشود سفیدی­هایش را چید و خود بهزاد هم مغرورتر از آن بود که علی­الرغم میل شدیدش به جوان ماندن، رنگ­شان کند. چرا داشت با این­همه دقت بهزاد را نگاه می­کرد. دنبال چه چیز می­گشت؟!...

برگشت، پشت و کتف­هایش را روی سطح صاف تشک رهاکرد. با وسواس دوباره به ساعت بالای تخت نگاهی انداخت. چهار و سی و یک دقیقه... یک زمانی چقدر عاشق این چراغ بالای سرش، که حباب­های شیشه­ای و رنگارنگ داشت، بود. برایش مهم بود که همیشه تمیز باشد تا برق بزند و رنگ­هایش بی­واسطه و شفاف روی دیوارها و سقف بیافتد. آخرین بار کی تمیزش کرده بود؟! شب عید بود، احتمالاً! بیشتر از هشت­ماه پیش. در این تاریکی دیده نمی­شد اما حتماً پراز گردوخاک بود...

ساعت چهار و سی­ و نه دقیقه بود. به بهزاد پشت کرد و روی پهلوی چپ خوابید. وقتی رها را باردار بود در کتابی خوانده بود که بهترین جهت خوابیدن برای مادر همین پهلوی چپ است. جنین به قلب نزدیک­تر می­شود و از صدایش احساس آرامش خواهد کرد. انقدر درتمام مدت بارداری روی پهلوی چپش خوابیده بود که روزهای آخر احساس میکرد، سمت چپ بدنش صاف و سمت راستش برجسته­تر است. بعضی­ها می­گفتند خیال می­کند و بعضی دیگر با بی­تفاوتی؛ که خوب حتماً بیشتر بدن بچه در سمت راست شکمت جای گرفته است. آن­همه به پهلوی چپ خوابیده بود که فرزندش کنار قلبش باشد و آن­وقت کودک انگار از آن همه ضرب آهنگ ناموزون و پرفراز و نشیب قلبش فرار کرده بود و درپهلوی راستش پناه گرفته بود. آخرش هم هیچ وقت نفهمید بالاخره بچه­ سرش را در کدام طرف شکمش گذاشته بود. مگر می­شد از دکترصیف با آن کت شلوار و کراوات­های شیک و صورت همیشه اصلاح کرده و بوی ادکلنش از این سوال­ها کرد...

                                              *********                 

جمعه غروب، باز هم باران می­بارید. آیدا، روی صندلی همیشگی­اش کنار پنجره نشست. لیوان بزرگ قهوه و زیرسیگاری را کنار ردیف گلدان­های کوچک و بزرگ کاکتوس روی لبه­ی پنجره­ی آشپزخانه گذاشت. آن­سوی کوچه، پنجره­ی روشن آشپزخانه­ی دیگری بود. آیدا بی­اراده به زن فربه­ای که در آشپزخانه­ی روبرو این­سو و آن­سو می­رفت، خیره شد. چنان نگاه می­کرد که انگار آن روز و در آن لحظه مهم­ترین کار دنیا دقت کردن به آشپزی زن بود. زن، قابلمه­ی برنج را که می­جوشید و از آن بخار بلند می­شد در آبکشی درون ظرفشویی خالی کرد و قابلمه را دوباره روی شعله گذاشت. با یک دست آتش زیرش را کم کرد و بادستی دیگر بدون اینکه حتی نگاه کند از جایی آن زیرها ظرف روغن را بالا آورد و با مهارت  درون قابلمه یک دور تابش داد و دوباره همان زیر گذاشت. آیدا، جرعه­ای از قهوه­اش نوشید و یک پک محکم به سیگار زد. زن، از توی یخچال کیسه­ی نان لواش را بیرون آورد و چند تکه از آن را ته قابلمه چید. آیدا، کام دیگری از سیگار گرفت و دودش را به سمت پنجره فرستاد. دودها که ناپدید شد، زن برنجش را درون قابلمه خالی کرده بود و داشت با ته کفگیر چند حفره­ی عمیق در آن ایجاد می­کرد که احتمالاً بهتر دم بکشد. آیدا، لیوان قهوه­اش را تا ته سرکشید. زن، دور در قابلمه را دم­کنی پیچید و روی قابلمه گذاشت . آیدا، آخرین کام را از سیگار گرفت و ته­سیگار را توی زیرسیگاری فشارداد تا خاموش شود. زن، آبکش را زیر شیرظرفشویی شست و پشت و رو توی جاظرفی گذاشت. دست­های خیسش را با دوطرف پیراهن گلدارش خشک کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. آیدا اما هنوز کنار پنجره نشسته بود...

                                             *********      

ظاهراً اولین مشتری آرایشگاه بود که وارد سالن آرایش شد. آرایشگرها هنوز خواب آلود بودند. یکی از دخترکان چهل و دوسه کیلویی شلوارجین­پوش جلوآمد.

  • - چه فرمایشی داشتین؟!
  • - می­خوام موهامو کوتاه کنم، رنگ هم می­خوام بکنم!
  • - شهره جون موهاتون و کوتاه می­کنن یا سیماخانوم؟!

آیدا گیره­ی سر را از پشت موهایش باز کرد. موهای تیره­اش روی شانه­ها و تا زیرکتف­هایش رها شد.

  • - نمی­دونم... فرقی نمی­کنه!... خیلی وقته موهامو کوتاه نکردم.

آیدا مقابل آینه­ نشست. برای آخرین بار به زنی که با رویای فرهاد زندگی می­کرد نگاه کرد. زنی لبخند به لب باموهای مش­کرده­ی طلایی، از پشت­سر به آیدا نزدیک شد. شنل پلاستیکی سورمه­ای رنگی را به دور گردن آیدا پیچید. دست زیر موهای آیدا انداخت و تکانی به آن حجم مواج و پرتاب داد.

  • - موهاتون خیلی تیره است. چه رنگی می­خواین بکنین؟!
  • - قرمز... رنگ آهن گداخته، رنگ آتیش!

زن ازتوی آینه به آیدا لبخندزد. انگشت­هایش هنوز میان موهای آیدا بود.دو دسته ازموهای آیدا را در دوسوی صورتش تا روی گردن پایین کشید و با همان لبخند که انگار جزیی از صورتش بود گفت:

  • - چه مدلی میخواین کوتاه کنین؟
  • - کوتاهِ کوتاه... مثل موهای مردها!

زن حیرت نکرد. عادت داشت به زنانی که وقتی زورشان به دیگران نمی­رسید، برعلیه خود برمی­خاستند. ازهمان راهی که آمده بود برگشت تا وسایل­اش را بیاورد.

  • - پس تیفوسی می­خواین.

تیفوسی... تیفوسی؟!... آیدا به یاد کودکی­اش افتاد. آن زمان­ها چندین­بار فیلم "جین ایر" را از تلوزیون پخش کرده بودند. دخترک در یتیم خانه بود... تیفوس آمده بود... مدیره­ی بدجنس و نامهربان یتیم­خانه دختربچه­ها را یک به یک روی چهارپایه می­ایستاند، دسته­ی بزرگی از موهای بلندشان را دردست می­گرفت و از ته قیچی می­کرد. دختربچه­ها اشک می­ریختند اما کاری نمی­توانستند انجام دهند. آیدا تصویر خود و آینه­های بزرگ بسیار با شیشه­ها و برس­های متعدد و جورواجوری که جلوی هریک چیده شده بود، صندلی­های بزرگ و کوچک و پایه بلند و خوابیده، زنانی که راه می­رفتند، باهم شوخی می­کردند یا چای می­نوشیدند، همه و همه را از درون آینه­ی مقابلش تار و مواج می­دید. نه، نباید گریه می­کرد. نباید...

/ 41 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قطره

چرا دیگه نمینویسی ؟ من هر روز میام اینجا هر روز و هر روز با در بسته مواجه میشم [ناراحت]

مداد سبز

ممنون دوست عزیزم داستان بسیار قشنگی بود.مخصوصا قسمت آرایشگاه .خط به خطش رو دوست داشتم و حس کردم .حس خیلی آشنایی بود .قلم بسیار خوبی دارید .قدرش را بدانید با نوشتن و مطالعه . راستی من هم عاشق این جمله شدم : زن حیرت نکرد. عادت داشت به زنانی که وقتی زورشان به دیگران نمی­رسید، برعلیه خود برمی­خاستند

بادبادک باز

ممنون!خوشحال میشم دوستی مثل شما داشته باشم:-)و اینکه از داستان لذت بردم

شادی

دوست ندارم چیزی بنویسم برات باید فکر کنم

عالیه

سلام اولدوز جانم. ممنون که اومدی سراغم و شرمنده که نگرانت کردم و منتظرت گذاشتم! ولی اینجا چرا خالیه؟ زود باش دوستم بنویس که رشته اش از دستت خارج نشه. راستی تولد کوچولو مبارک[گل] منتظرم مثل همیشه بی صبرانه[ماچ]

Umma

یعنی دیگه نمی نویسی؟ این همه وقته که میام و میرم و منتظرم. دلم ترکید بنویس دیگه تا خالی بشه.(جسارتا البته!)

قطره

مثل این که خونه و زندگیت خیلی به هم ریختو بوده [زبان]

ایوب بهرام

با سلام خدمت دوست عزیز خانم الدوز داستان رو خوندم داستان جالبی ایست.یک داستان مارک دارومشخص.داستانی که می شود گفت مال شماست.واین مهم است.داستانی با سبک مشخص. داستان خوب شروع می شودبا راوی سوم شخص.زبان داستان کلاسیک.خوب اداره شده.اصلن خروج زبانی دیده نشده. کشش خوبی دارد خواننده را دنبال خود می کشدتا ته توی قضیه را در بیاورد.توصیفات عالی خیلی خوب با خواننده رابطه بر قرار کرده اید.داستان تعلیق خوبی دارد.وخواننده را به فکر وامی دارد. پایان بندی داستان خوب است اما مانند این است که داستان عقیم مانده.در یک آرایشگاه با آن همه توصیفات جذاب وملموس می شد کمی بیشتر صبر کرد. در کل داستان زیبا وجذابی بود . راستی با داستان بچه های گرما بچه های شرجی به روزم بیای خوشحال می شم

مرثا

دلم موهای بلند می خواد. از موهای تیفوسی بیزارم. کاش هیچ وقت مجبور نشم به این کار. من هنوز هم امیدوارم.

مرثا

قشنگ بود. راستش یه کمکی هم اشک فشاندم. شاید هم یه کمکی بیشتر. ما درد کشیده ها بهتر درک می کنیم قضیه رو...