او قربانی دیگری نمی‌خواست ( قسمت اول )

پدر در صورت زخمی داشت. از چانه شروع شده، از گیجگاه گذشته و تا میانه­ی موها دویده. زخمی کج و نافرم. برجسته و سرخ رنگ.

اگر وقتی کودک بود، به خانه­ی اکبرآقا اسباب­کشی نمی کردند. اگر اکبرآقا نجاربود، مکانیک بود،نقاش بود یا هرکه بود، غیراز راننده­ی کامیون. اگر قرارمی­شد پدر جایی غیراز پیش صاحب­خانه شاگردی کند و کاری بیاموزد. اگر آن حادثه در جاده رخ­نداده­بود. هیچ­گاه پدر چنین زخمی در صورت نمی­داشت.

تا کودکان خیره­خیره نگاهش کنند. بعضی چهره درهم کشیده و رو برگردانند. وبرخی نیز با بی­پروایی و صدایی خفه،اما نه آن­قدر که شنیده نشود، خدا را شکر کنند که خود یا عزیزان­شان به این عذاب الهی گرفتار نیامده­اند.

اگر صورت پدر،به آن شکل دردناک، از ریخت نیافتاده بود. شاید نه در چهل­وپنج سالگی، که شاید بیست سال پیش ازآن، دختری را که درآن خانه­ی آجربهمنی سرکوچه زندگی می­کردرا برایش گرفته بودند.همان که پدر عاشقش بود. همان که پدر به خاطر او پول­هایش را درمیان شکاف آستر تشکش جمع می­کرد. همان که چادر سفید می­پوشید،اما موهای سیاهش را پنهان نمی­کرد. همان که معلوم نیست پدر درکدام مستی و بی­خبری­ای از او برای مادر گفته بود و مادر هیچ­گاه فراموش نکرد.

*

مادر از پا فلج بود. راه نمی­رفت. جوان­تر که بود، قبل از این­که شش فرزند به­دنیا بیاورد و پوکی استخوان هم بگیرد. قبل از این­که این­همه چاق و سنگین شود. سینه خیز روی زمین خود را به این­سو و آن­سوی اتاق می­کشید.

اگروقتی به دنیا آمده­بود، دریک خانه­ی شهری به دنیا می­آمد. نه در یکی از روستاهای پای کوه، که با هر برف حتی پنجره­های خانه­هایشان هم از ورود اندک نور خورشید محروم می­ماندند. یا حتی اگر در آن شب پربرف، که راهی به جایی نبود، او آن­قدر تب نمی­کرد. اگر پدرش معتاد نبود و حاضرمی­شد حتی اگر نه هیچ وسیله­ای، او را به دوش می­گرفت و با دوپایش او را به شهر می­رساند. اگر آن زمان­ها مثل امروز، هرسال به بچه­های زیر پنج سال قطره­ی فلج اطفال می­خوراندند. هیچ­گاه مادر فلج نمی­شد.

اگر مادر فلج نمی­شد، حتماً مثل بقیه­ی دختران روستایشان او هم قبل از سی­دوسالگی ازدواج کرده بود. شاید با یکی از پسرهای ده. شاید با بهترین پسر ده و یا شاید هم با بدترین آن­ها. شاید هیچ­گاه در زندگی پدر را نمی­دید. یا شایدهم می­دید اما هم­چون دو غریبه، مثل میلیون­ها غریبه­ای که در خیابان­ها از کنار هم می­گذرند، شانه به شانه­ی هم از یک سنگ­فرش عبور می­کردند و هیچ­گاه نمی­فهمیدند که چه سرنوشتی قراربوده در انتظارشان باشد.

*

اگر پدر عاشق چشم­های زن جوان وحشت­زده­ای که پس از مرگ مادرش، روی کول برادر می­رفت تا در جایی رها شود، نمی­شد. اگر مادر به جای مهر و انسانیتی که در چهره­ی درد کشیده­ی پدر دیده بود، از آن زخم کریه و ناخوشایند روبرگردانده و مستقیم به چشم­های مرد خیره نشده بود. هیچ­گاه گیتی به دنیا نمی­آمد

*

پیره­زن در بستر خود ناله می­کرد . گیتی خود را به مادر رساند. لبخند زد. نمی­خواست که مادر بفهمد خسته شده است. این آخرین روز بود. می­توانست این روز آخر هم، مثل تمام روزهای قبل لبخند بزند.

دستش را پشت شانه­ها و گردن پیره­زن گذاشت. پیره­زن سنگین بود، اما دست­های گیتی هم قوی بودند. بدون تلاش زیادی، پشت پیره­زن را بالاآورد و بالشت­هایش را مرتب کرد. به صورت مادر نگاه نمی­کرد. نمی­خواست نگاه کند. نمی­خواست دچار تردید شود. زیرلب پرسید:

- خوبی؟

پیره­زن به آرامی چشم­هایش را بست و باز کرد. یعنی بله. دیگر حتی حرف هم نمی­زد. اگر هم چیزی می­گفت به زبان کردی می­گفت که هیچ کس نمی­فهمید. گیتی از اتاق خارج شد.

*

توی هال صبا ایروپولی بازی می­کرد. خودش با خودش. برای این خودش، خیابان و خانه و ویلا می­خرید و مدام آن یکی خودش را جریمه می­کرد. تقصیر نداشت. تنها بود. گیتی هم که فرصت نداشت با او بازی کند. فقط گیتی نبود، هیچ­کس این بچه را به بازی نمی­گرفت. مادرش که نبود. پنج سال بود که از برادر گیتی جدا شده بود. یک مدتی بچه را نگه­داشت. اما بعد گفت نمی­تواند زندگیش را تامین کند. گفت سرکار می­رود و اگر بخواهد بچه را مهدکودک بگذارد، همه­ی حقوقش را باید بدهد پای شهریه­ی مهدکودک صبا. آن­وقت دیگر چیزی نمی­ماند که بخورند. صادق لج کرده­بود. نمی­خواست بچه را بگیرد. هرچند قبل از جدا شدن تا دوسال، با تهدید گرفتن بچه بود که مه­سیما را نگه­داشته بود. اما بعد که طلاق گرفته­بودند فکر می­کرد مه­سیما بدون بچه راحت­تر می­تواند زندگی کند و با مردها آمد و رفت داشته باشد. نمی­خواست مه­سیما راحت باشد. مهری می­گفت چون هنوز مه­سیما را دوست دارد، اما گیتی معنی این­جور دوست داشتن را نمی­فهمید. مهری می­گفت چون اصلاً گیتی معنی دوست داشتن را نمی­فهمد.

آن زمان صادق شهریه­ی مهد کودک را هرماه به مه­سیما داد، اما نتوانست جلوی آن چیزی را که نمی­خواست رخ دهد، بگیرد. مه­سیما دوسال پیش ازدواج کرد و این­بار خود صادق بود که رفت و صبا را آورد پیش خودش. پیش خودش که نه، گیتی. مگر نه این­که گیتی خانه بود و از مادر نگه­داری میکرد. خوب می­توانست یک چشمش هم به بچه­ی برادرش باشد. مگر یک پنجم از کرایه و مخارج آن خانه را صادق نمی­داد. حالا فوقش کمی هم بیشتر می­داد برای مخارج بچه.

دوسال بود که گیتی هر روز در ذهنش با صادق حرف­ می­زد. دوسال بود که گیتی به صادق می­گفت نمی­تواند و حق ندارد با پول ساعات زندگی او را بخرد و برای خلوتش تصمیم بگیرد. دو سال بود که گیتی آرزو داشت...

                                                                        «ادامه دارد...»

/ 7 نظر / 14 بازدید
وریا

قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل] سلام وبلاگ قشنگیداری راستی الدوز اسم ترکیه اره خیلی قشنگه جالب بود راستی معنیش چیه ؟ راستی خوشحال میشم پیش ما هم بیای

مسافر کوچولو

سلام الدوز جان ... ماهی سیاه کوچولو را بیشتر از عروسک سخنگو دوست دارم و میخواهم با آن لجبازی سرسختانه اش با هم به اقیانوس برویم ... با من همراه میشوی ؟ ×× من مسافرم . میدانم شبیهیم ... من هم از خواندن پستهایت با همان کلمات شبیه شگفت زده شدم . ما شبیهیم و من خوشحالم که در این دنیای بزرگ ما هستیم که مثل هم باشیم . با هم بخندیم و با هم اشک بریزیم . ما شبیهیم چون هم دهه ای هستیم. چون بچگی هر دومان با صمد گذشته با الدوز و ماهی سیاه کوچولو و کوراغلو و ... ما شبیهیم چون فکر میکنیم و چون فرق داریم . × مرسی که سر زدی و مرسی که پیام دادی . باز هم بیا پیشم

lili

http://www.azadi.jp/

علي الله سليمي

سلام نوشته ات را خواندم و لذت بردم. به نظرم شروع محکمی دارد اما به مرور از یکپارچگی آن کم می شود. به ویژه آن جا که موضوع گیتی برجسته می شود. در حالی که دو شخصیت پدر و مادر در ابتدا به داستان شما حس و حال تاثیر گذاری داده اند که در ادامه این حس کمرنگ تر می شود. با این حال داستان موفق است. موفق باشی.

مجید سیدین خراسانی

سلام داستان را خواندم اما نمی توانم تا ادامه ی کار را نخوانده ام حرفی بزنم اما در کل تا آنجا که مادر و پدر هنوز با هم ازدواج نکرده اند انسان را به فکر وا میدارد اگر ....اگر... و اگر.... کاش این اگر ها در اداامه ی داستان سمت و سوی خوبی بگیرد .

وریا

اتفاقا اگر وبلاگمو بخونی در مورد صمد بهرنگی دوبیت نوشتم خیلی دوستش دارم اره راست میگی بخاطر همین ازت پرسیدم خیلی ممنون از اینکه بهم سر زدی بازم پیش ما بیا اگر اجازه بدی بلینکمت خوشحال میشم ولی بگو با چه اسمی منتظرم بهم خر بده موفق باشی

روبان سفید

الدوز عزیز: "بر" صورت پدر زخم بود! در روی برای سطوح استفاده نمی کنیم "اگر مادر فلج نمی­شد، حتماً مثل بقیه­ی دختران روستایشان (او هم) قبل از سی­دوسالگی ازدواج کرده بود" او هم " زائد جلوه میکنه