گورزا

رهگذر می‌خندید: زنان زنده نازایند، به انتظار تولد گور می‌کاوید .
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
 

آنچه تا کنون نوشته‌ام ، بخشی از سیاه‌مشق‌هایی است که حدود چهار سال پیش درپی موجی از احساسات نیک‌اندیشی و مثبت‌نگری در من برانگیخته شده‌بود .

آنچه از این‌پس نیز قصد به نمایش‌گذاردنش را دارم ، باز قسمت‌هایی است از دست‌نویس های قدیمی است .

چرایش را می‌توانم درچند جمله چنین توضیح دهم که ؛ به قدری درسال‌های اخیر دچار وسواس درمورد خوب و بد نوشته‌هایم و اصلاً ماهیت آنچه که می‌خواهم بگویم و یا درواقع آنجه که فکر می‌کنم دیگران تاکنون نشنیده‌اند شده‌ام ، که دچار یک نوع نازایی و عقیم ماندن خلاقیت گشته‌ام .

امید به آن دارم که دوستانی که فرصت می‌کنند و صاحب نظرانی که منت می‌گذارند و نگاهی به قصه‌های من می‌اندازند ، با نظرات و انتقادات خود شاید از این ذهن به گور سپرده ، گورزایی هرچند کوته قامت خارج سازند .