گورزا

او که در من بود /8/
نویسنده : اولدوز - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

هم‌همه داشت مهشید را دیوانه می‌کرد. این شب جمعه‌ها، این دور هم جمع شدن با این عادت خاص خانوادگی که در آن واحد همه با هم حرف میزدند، چیزی بود که بعد از هفت سال هنوز مهشید به آن عادت نکرده بود. چادرش را با دو دست محکم روی پاهایش جمع کرده بود. تازه متوجه شد که مدت زیادی است که ناخواسته با تمام نیرویش، چادر مچاله شده درمیان انگشتانش را می‌فشارد. چادر را رها کرد. از اینکه آنقدر احمقانه انگشتانش را به درد آورده بود، از دست خودش عصبانی بود. کلافه لبۀ بالای چادر را از پشت گردنش روی سرش کشید. روسری داشت. مهم نبود که چادر روی شانه‌هایش بیافتد. راضیه، مرضیه، حتی حاج خانم یا زهرا خانم، همه تقریباً همینجوری می‌نشستند. فقط فاطمه خانم بود که هیچ وقت چادرش نمی‌افتاد.

رضا، فاطمه خانم خواهر بزرگترش را، هم خیلی دوست داشت و هم بی‌اندازه تحسینش می‌کرد و برایش احترام خاصی قائل بود. زمان زیادی نگذشته بود که مهشید فهمید زن ایده‌آل و الگوی واقعی رضا برای یک زن همین خواهر بزرگترش فاطمه خانم بود.

عکس‌های نوجوانی، جوانی و هنگام عروسی فاطمه خانم به وضوح گویای این بود که این زن چاق که اطراف دهان و زیر چشم‌ها و حتی پلک‌های سنگینش را، چروکهای ریز و درشت عمیق پرکرده بود، روزی دختر جوان و ظریف و بسیار زیبایی بوده است. می‌گفتند وقتی فاطمه خانم را برای عباس آقا که از متمولین بازار بود عقد می‌کردند، رضا که سیزده ساله بوده، دو روز قهر کرده و از اطاق بیرون نیامده است. که چرا خواهرش را می‌خواهند بدهند به یک آدم غریبه که ببرد. مگر همانطوری هم همه با هم شاد و خوشبخت نبودند. حاج آقا همیشه می‌خندید و با شکمی که بالا و پایین می‌رفت، با نگاهی که برخلاف تمسخر موجود در صدایش ته رنگی از غرور و عشق به این همبستگی خانوادگی وجود داشت، تعریف می‌کرد که چطور رضا حتی به تصور اینکه خانواده برای کم شدن خرج و مخارج دارند فاطمه را شوهر می‌دهند پیشنهاد داده بود تا از سهم او کم کنند و حتی راضیه و رضوان را هم با داستانهای عجیب و غریب درمورد دور شدن خواهرشان چنان ترسانده بوده که رضوان چهارساله هم عزیزترین عروسکش را برای پدر آورده بود تا بفروشند و پول تهیه کنند تا مجبور نباشند فاطمه را شوهر دهند. دربازگویی تمام این یادها و خاطره‌ها، همه از به یادآوردن عکس‌العمل هایشان حسی همراه با شرمندگی و درعین حال افتخار پیدا می‌کردند و بیشتر از همه فاطمه خانم که چشمهایش از خنده و درعین حال قدردانی نسبت به خواهرها و برادرش، از اشک برق می‌افتاد . جدا از تمام اینها فاطمه خانم بهترین آشپز و کدبانوی فامیل بود . هر دو خواهرش و حتی حاج خانم هم، کارگرهای ثابت هفتگی داشتند. که می‌آمدند و کارهای خانه‌هایشان را انجام می‌دادند. اما فاطمه خانم هیچگاه کارگر نیاورده بود. خانۀ چهارصد متری فاطمه خانم را اگر هروقت واردش می شدی، عین دسته گل همیشه برق می‌زد. فاطمه خانم معتقد بود، اونجوری که او دلش برای خانه و زندگیش می‌سوزد ممکن نیست هیچ کارگری دل بسوزاند. پس ترجیح می‌داد خودش کارهایش را بکند تا همیشه همه چیز بی نقص باشد. درضمن درحالی‌که به ملاحظۀ خواهرهایش این جمله را هیچ وقت با صدای بلند نمی‌گفت، اما بطور خصوصی بارها تکرار کرده بود که آمدن کارگر به خانه بچه ها را تنبل و بی مسئولیت بار مِی‌آورد و او هم که چهارتا بچۀ مثل دستۀ گل بزرگ کرده بود، که همۀ فامیل به سر بچه هایش قسم می‌خوردند، به خاطر همین دوراندیشی‌ها و ملاحضات بود.

مهشید به زحمت توانست خندۀ کجی را که از بیادآوری تلاشهای بی پایان خودش مبنی بر اینکه زنی شود همچو فاطمه خانم که اینچنین مورد تحسین همگان، خصوصاً رضا بود، را جمع و جور کند تا کسی سوء برداشت ننماید و درست به موقع به سوال اعظم دختر بزرگ فاطمه خانم که تازه عقد کرده بود و می‌خواست تا بداند مهشید آن گلدان شیشه‌ای بزرگی را که روی میز غذاخوریش گذاشته بود و درونش با سنگ‌های رنگی و گل‌های مصنوعی پرشده بود از کجا خریده است، پاسخ بدهد.

تقریباً دهان مهشید باز شده بود که بگوید " آن گلدان . . . " که راضیه از کناردست مادرش که تقریباً فاصلۀ زیادی با مهشید و اعظم داشت و خدا می‌دانست اصلاً چطور مکالمۀ آن دو را شنیده بود با صدای بلند گفت:

•-  اعظم جان، خاله! تجریش پر از اینهاست. هر روز صبح که خواستی بیا، می‌برمت برای هرکجای خونت لازم داشتی انتخاب کن. البته به نظر من وایستا مبلمانت را بخری، رنگ روکشش و رنگ پرده‌هات معلوم بشه. بعد تزئینات خونت را بخر که با هم جور باشن.

•-  آره خاله با محمود رفتیم، مبل را پسندیدیم. چون آقاجون گفت برای ما که فرقی نمیکنه، خودتون دو تا باهم برید...

مهشید لزومی ندید به ادامۀ مکالمه گوش کند. کسی احتیاج به نظر یا پیشنهاد او نداشت. نگاهش بی‌اراده به سمتی که مردها نشسته بودند کشیده شد!

آن سال که مهشید با رضا ازدواج کرد، تمام این خانۀ عظیم لخت و برهنه بود. بله، این دقیقاً عین حسی بود که مهشید وقتی اولین بار قدم به خانۀ حاج آقا ملک گذارد بهش دست داد. سالن شامل یک فضای مستطیل شکل بی انتها بود که تلوزیون گوشۀ آن مثل غریبۀ ترسیده ای کز کرده در گوشۀ دیوار به نظر می‌رسید. درواقع تمام دیوارها با قاب‌های بزرگ طلایی رنگ که تصاویری از جنگل‌ها، دریاها، کوه‌ها، زمستان و... نشان می‌داد، پوشانده شده بود. فرش‌ها روی زمین در چند جا به طور محسوسی روی هم افتاده بود. پشتی‌های فرشی لاکی از این سو تا آن سو چیده شده بود و دو بوفۀ ویترین‌دار عظیم طلایی رنگ در دوسوی سالن پر از ظروف کریستال اصل چک به رنگ دانه اناری چشم را متوجه خود می‌کرد.

ناگهان چند سال پیش کمردرد حاج آقا آنقدر شدید شد که دکتر توصیه کرد که حتماً روی بلندی بنشیند و روی تخت خواب بخوابند. همان موقع ها بود که یک دست مبل استیل عظیم الجثه بالای سالن را زینت بخشید و حاج آقا و مهمانانش آنجا می‌نشستند. اما طولی نکشید که دکتر برای درد مفاصل حاج خانم هم توصیه روی مبل نشستن را نمود. بنایی و تغیر دکوراسیون به پیشنهاد محمد آقا پسر بزرگ و حمایت رضا رخ داد. مهشید آنروزها را خیلی خوب به خاطر داشت . چون درست همزمان با دوران بارداری یاشار بود که رضا شبها بعد از ساعت دوازده به خانه می‌آمد. بعد از بنایی بود که سیل مبلهای استیل و راحتی و تمام پارچه به خانه سرازیر گشت. ابتکار اختلاف سطوح سالن ها هم جزء افتخارات استعداد مهندسی حاج آقا بود که البته حتماً توسط یکی از اعضای خانه برای هرتازه واردی که زبان به تحسین فضای جدید خانه می‌گشود، بازگو می‌شد.

•-  مهشید ! یاشار خوابش میاد . پاشو شامش را بده

مهشید با شنیدن صدای پر از خشم رضا به پشت سرش نگاه کرد. رضا از بالای سالن با لب‌های به هم فشرده به مهشید نگاه می‌کرد. چرا همه ناگهان آنقدر ساکت شده بودند. فاطمه خانم چشم‌اش به یاشار اما با صدای بلند به سمت آشپزخانه فریاد زد:

•-  الهی بمیرم عمه! اقدس خانم، یک بشقاب غذا بکش برای این بچه یک وقت گشنه نخوابه.

مهشید نگاهش را از فاطمه خانم به سمت یاشار که روی مبل پهلوی مهدی و کامران نشسته بود و کارتون تماشا می کرد، گردان . هرسه بچه به یک اندازه سرحال بودند و سخت در تعقیب داستان مهیج دایناسورها بودند. مهشید تازه از جایش بلند می‌شد که چادر گلدار راضیه از کنارش گذشت و به سمت یاشار رفت.

•-  پاشو عمه، پاشو، برو آشپزخونه اقدس خانم برات شام کشیده. مامانم الان میاد شامتو میده.

ده دقیقه بعد، مهشید همین‌جور که قاشق غذا را در دهان بچه می‌گذاشت، همزمان با دستمال بینی‌اش را پاک می‌کرد، باورش نمی‌شد که چطور چیزی به این سادگی به آن جنجال دقایق پیش بدل شد. یاشار دلش می خواست ادامۀ کارتون را ببیند، اما راضیه سعی می کرد بچه را متقاعد کند که اول باید شام بخورد. جلوی تلوزیون هم که نباید غذا خورد. صدای دادو بیدادهای یاشار با توصیه‌ها و پند و نصیحت‌های راضیه مخلوط شده بود و هیاهوی عجیبی را به وجود آورده بود. رضا از همان‌جایی که نشسته بود با صدای بلند گفته بود:

-   برو دستش را بگیر ببرش شامشو بده

مهشید کلافه و با حیرت به رضا نگاه کرد و درحالیکه سعی می کرد عصبی جلوه نکند با ته خنده‌ای در صدایش گفت:

•-  خوب می‌برمش، مهلت بده. با بچه که نباید جنگید.

•-  گفتم همین حالا ببرش! اگر نگذاشته بودی انقدر خوابش بگیره حالا اینطور بد قلقی نمی‌کرد. پای حرف زدن که می‌شینی همه چیز یادت میره.

•-  من پای حرف نشستم؟!...

ناگهان صدای حاج آقا بر همۀ صداهای سالن مسلط شد.

•-  بچه ها!... اصلاً تلوزیون را خاموش کنید.

آن دو بچه‌ی دیگر هم به تقلا افتاده بودند که از حق خود برای دیدن ادامه‌ی کارتون دفاع کنند. مادرها فریاد می‌زدند و برای بچه‌هایشان خط و نشان می‌کشیدند...