گورزا

او که در من بود /6/
نویسنده : اولدوز - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
 

- داری نگاه می کنی؟!

مهشید اشاره ای به تلوزیون کرد و به صورت رضا خیره شد. متوجه بود که چشم هایش بیش از حد لازم باز هستند و دست هایش حالت بلاتکلیف بدی دارند. نمی خواست اینطوری باشد. دوست داشت قدرتمند جلوه کند. نمی خواست رضا به حالش ترحم نماید. نه، دیگر نه. شاید سابقاً بدون اینکه قادر باشد حتی پیش خودش این نکته را اعتراف کند، چنین چیزی را می خواست، اما حالا دیگر نه.

دوست داشت قوی باشد یا حداقل اگر آنقدر هم قوی نیست، رضا درموردش اینگونه فکر کند.

•- چطور مگه؟

این عادت رضا بود که هیچگاه به سوالی پاسخ نمی داد. بلکه سوال را با سوالی دیگر جواب می داد. مهشید این عادت رضا را می دانست. اما نمی دانست چرا باز هم آمادگیش را نداشت. تصمیم داشت صحبت کند. خودش این تصمیم را گرفته بود. اما حالا حتی پاسخ دادن به این سوال را سخت می دید. هربار فکر می کرد باید با رضا صحبت کند. باید به رضا بگوید. باید رضا می دانست. اما باز هم وقتی نوبت به گفتن می رسید، سریع درمی یافت که چقدر همۀ حرفها تکراریست. چقدر بی فایده است و چقدر برای رضا با هرکلمه و هرنوع بیانی که مطرح می شد باز غیرقابل درک بود. اما دیگر دیر شده بود. نمی توانست عقب نشینی کند. معذب روی لبۀ مبل نشسته بود. باصدایی که حاکی از دودلی و استیصال درونش بود، بدون اینکه به چهرۀ رضا نگاه کند به تصویر تلوزیون چشم دوخت و گفت :

•- اگر نگاه نمی کنی خاموشش کن می خوام باهات صحبت کنم.

رضا حتی صورتش را به طرف مهشید برنگرداند. چشمهایش همچنان به سمت تلوزیون بود. اما به نشانۀ ابراز آمادگی برای شنیدن سخنان مهشید صدای تلوزیون را تقریباً تا آخر کم کرد. چند لحظه ای گذشت. مهشید به سختی چشمهایش را از نقش و نگار قالی جدا کرد و با جمع کردن تمام انرژی اش، نگاهش را روی رضا متمرکز کرد.

•-  ببین!... من واقعاً نمی دونم تو چطور داری ادامه میدی، اما ادامه این وضع برای من دیگه واقعاً غیرممکن شده. باورم نمیشه که ما دوتا قراره تا پایان عمرمون اینطوری در کنار هم تحلیل بریم و پیر بشیم. ببین... من خیلی فکر کردم... مشکلات من و تو چیز تازه ای نیستند که من درکشون برام مشکل باشه. اما ادامه این وضعیت مشکله. تو زندگی خودت را داری، کار خودت را داری، تفریحات مخصوص به خودت را داری... نمی دونم، همینجوری هم خوشحالی. این خیلی خوبه، ولی من اصلاً خوشحال نیستم. من برام سخته. من نمی تونم هر روز صبحم را شب کنم و شبم را صبح و درپایان یک مدت دراز وقتی به پشت سرم نگاه می کنم، ببینم درواقع انگار هیچ کار نکردم. اصلاً زندگی نکردم... انگار اصلاً هیچ وقت زنده نبودم. نمی دونم، این حرفها انقدر تکراری که حتی گفتنش خودم را هم اذیت می کنه. اما من آدمم، یک فرقی با گوسفند دارم. آدم قادره خودش فکر کنه، تصمیم بگیره، هدفی داشته باش، برای هدفش تلاش کنه. من گوسفند نیستم که صبح به صبح دنبال گله برم به چراگاه، به قدرکافی بخورم تا شیرم تا گوشتم تا پشمم به درد بخور باشه و بعد هم به ارادۀ یک نفر دیگه برگردم به آخور تا روز بعد... من می خوام زندگی کنم رضا! من می خوام برم سرکار، می خوام رشد کنم، می خوام امروزم با دیروز فرق کنه، می خوام اگه از یه چیزی خوشم میاد بتونم بدونه پرسیدن از تو اونو بخرم. می خوام خودم تصمیم بگیرم چه چیزی رو این ماه برای یاشار تهیه کنم و چه چیزی رو بذارم برای ماه آینده! می خوام...

رضا با بی تفاوتی صحبت مهشید را قطع کرد و بدون اینکه حتی به سویش نگاه کند با تحقیر گفت:

•- یعنی مثلاً اگر بری سرکار یا مثلاً بری کلاس کامپیوتر و با اینترنت کار کنی، رشد کردی؟ فکر می کنی با این مزخرفات چیزی به دست میاری که الان نداری؟ نه خانم عزیز! می دونی فقط با این کارها چی پیش میاد. بچه ات تو مهدکودک ها و مطابق با سلیقه و طرز فکر آدم های دیگه بزرگ میشه، شوهرت غذاش را با رفقاش و شاید حتی جاهای دیگه میخوره و کم کم انقدر بهش مزه می کنه که دیگه حتی اگر التماسش هم بکنی شاید به خونه برنگرده و جنابعالی هم آخر ماه با هفتاد هزارتومن دریافتی، که البته بعلاوه صد هزار تومن دیگه که از بنده باید بگیرید و بگذارید روش ، تا بتونی یک ماه با آژانس تشریف ببرید سرکار، حتماً تو دلتون قندآب می شه و رشد می کنید .

•- چرا آژانس...؟!

•- مهشید!...  انقدر احمق نباش. یعنی تو فکر می کنی من اجازه میدم زنم بره گوشۀ خیابون میون یک مشت بی سروپا بایسته، یا رون و بازوش را تو تاکسی ها بچسبونه به تن مردهای غریبه، اونها کیف بکنند؟!

رضا کاملاً عصبانی به نظر می رسید. مهشید دوست نداشت بحث به اینجا بکشد ولی قادر نبود خودش را کنترل کند. درحالیکه بی اراده از جا بلند می شد و روی مبلی که درست روبروی رضا بود می نشست پاسخ داد:

•- اون بی سروپاها که جنابعالی وصفشون را می کنید، یک مشت انسان شریفند که برای امرار معاششون زحمت می کشند و انقدر خوش شانس نبودند که مثل شما پدرشون ماشین زیر پاشون بگذاره. درضمن اگر همۀ مشکلات شما به همین جا ختم میشه، بنده تعهد می کنم که جز با اتوبوس که قسمت زنونه جداگانه داره رفت و آمد نکنم.

رضا که مجدداً داشت به تلوزیون نگاه می کرد ، اینبار مستقیم به چشمهای مهشید خیره شد.

•- تو واقعاً انقدر بچه ای یا خودت را می زنی به نفهمی؟!... تا وقتی انقدر بی شعوری من دلیلی نمی بینم که حتی چیزی را برات توضیح بدم. چون تو اصلاً نمی خوای که بفهمی که من هنوز انقدر بی غیرت نشدم که زنم را بفرستم توی این شرکتها و کارخانه ها تا به اسم کار با مردها بلاسه و بچه ام هم از توی این مهدکودکهای کوفتی هزار تا درد و مرض بگیره، چرا؟ چون خانوم می خواد رشد کنه.

رضا از جا بلند شد. کنترل تلوزیون را روی مبل پرت کرد و درمقابل چشمهای حیرت زده و دهان نیمه باز مهشید که تازه می خواست چیزی بگوید، سالن را ترک کرد و به دستشویی رفت.

" باید بهش می گفتم ؛ باید همان لحظه از جا بلند می شدم و جلوی رفتنش را می گرفتم. باید بهش می گفتم که اجازه ندارد با من اینطور صحبت کند. باید بهش می گفتم نمی گذارم به جای من فکر کند و به جای من تصمیم بگیرد. باید می گفتم که اینبار مثل دفعات گذشته نیست. اما مهم نیست... به زودی خودش همه چیز را خواهد فهمید . شنبه در دادسرا آدرس بنگاه را می دهم. باید احضاریه را به آنجا بفرستند تا حسابی به خودش بیاید. مهم نیست... مهم نیست اگر به خانه بیاید و داد و بیداد راه بیندازد... اما نه، نباید بگذارم بتواند مرا محکوم کند. اینجوری همه چیز به نفع او تمام می شود. نمی توانم جوابی برای اینکه چه لزومی داشت که چنین حرکتی بکنم بیاورم... "

مهشید روی تخت دراز کشیده بود وسعی می کرد به سر و صدای زیاد پخش کارتون از تلوزیون، که یاشار را مجذوب خودش کرده بود اهمیتی ندهد و سروسامانی به افکارش ببخشد. حدود چهل و هشت ساعت از گفتگویش با رضا می گذشت اما همچنان مالامال از حرف بود. از دو شب پیش تا آنلحظه میلیونها جملۀ نگفته را در مغزش چرخانده بود.حس گاوی را داشت که حرفهای جویده شده و قورت داده شده را مدام نشخوار می کند. حداقل نشخوار کردن برای هضم غذای گاو کمکی می کرد. اما در ذهن چرخاندن حرفهای ناگفته هیچ تاثیر مثبتی نمی توانست برای مهشید داشته باشد. اما با علم به تمام اینها باز هم اینکار را می کرد. شاید چون درواقع کنترلی روی این عمل نداشت و قادر نبود آن را متوقف کند.