گورزا

او که در من بود /5/
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
 

شب بود. تا چشم کار می­کرد ماشین بود که به دنبال هم ایستاده بودند. یعنی ساعت چند بود؟!

مهشید نمی­دانست. اما خیلی دیر بود. خیلی دیر... مانتو و مقنعه به تن نداشت. چقدر خوب که انگار هیچ­کس نمی­دیدش. از ظهر از مدرسه درآمده بود و هنوز به خانه نرسیده بود! خیلی دیر بود... جواب مادر را چه  می­داد؟... مانتو و مقنعه­اش را کجا گذاشته بود؟... فردا امتحان داشت. هیچ چیز نخوانده بود!... دقیقاً نمی­دانست اینجا کدام خیابان است. تا خانه خیلی راه مانده بود. جواب مادر را چه می­داد؟. . . فردا امتحان داشت ... اما او که دانشگاه­اش را هم تمام کرده بود... یعنی چه؟! باید زودتر به خانه می­رسید. باید به مادر می­گفت که یک اشتباهی پیش آمده. او سال­ها پیش لیسانسش را هم گرفته بود. به خاطر همین درسها یادش نمی­آمد. خیلی از آن سال­ها گذشته بود. تلفن زنگ می­زد... زنگ تلفن؟!... شاید از یکی از مغازه­ها یا ماشین‌ها شنیده می­شد... کاش زودتر به خانه می­رسید... زنگ تلفن...

تلفن!!! . مهشید از خواب پرید.

صدای شاد و پر هیجان لیلا از آن سوی خط به گوش می­رسید:

•-    ای بابا، تو که هنوز خوابی خانوم خانوما. مارو بگو فکر کردیم تا حالا چند باری راه­پله­های دادسرا را از بالا تا پایین شمردیشون. نگو خانوم تو رختخواب تشریف دارند.

•-    ساعت چنده؟!

صدای مهشید آنقدر خواب آلود بود که هر کسی جز لیلا را ناامید می­کرد.

•-    ساعت یازده و ده دقیقه است و بنده بیشتر از دو ساعت و نیمه که دارم جنابعالی رو پیش مامانتون، در راه دادسرا، توی پله­های دادسرا، پشت درهای بسته، جلوی میزهای زهوار دررفته و خلاصه صد جای دیگه مجسم می­کنم به غیر از رختخواب. الان هم در واقع با وجودی که مطمئن بودم هنوز برنگشتی ولی چون خیلی هیجان­زده بودم فقط برای تسکین خودم که با شنیدن صدای بوق بی‌جواب تلفن یک کم آروم بگیرم شماره­ات رو گرفتم. که البته در میان بالشت و لحاف دستگیر شدید... راستی یاشار کجاست که تو هنوز خوابی؟!

•-    یاشار؟!... اوه! آره، اونم لابد خوابه که صداش نمیاد. دیشب خیلی دیر برگشتیم، بچه­ام خیلی دیر خوابید. فکر کنم سه و نیم بود. باید می­خوابید. هشت صبح یکبار بیدار شدم. اما دلم نیومد این طفلک را با این کم خوابی بیدارش کنم. هفت سال که گذشت، یک روز دیگه هم روش.

•-     خیر خانوم عزیز! سه روز دیگه روش. چون فردا ینجشنبه است و پس­فردا هم جمعه، میریم تا شنبه.

•-     مهم نیست، خوب شنبه!

•-    آره اینم حرفیه. راستی! دیشب خوش گذشت؟

•-    اوه، توپ!... ولش کن بابا. همه چیز از تفاوت‌هامون شروع میشه و باز هم به تفاوت‌هامون ختم میشه. منو رضا خیلی با هم متفاوتیم، همین تفاوت هم همیشه باعث سوءتفاهم میشه.

                                       *  *  *  *  *

 مهشید هیچ­وقت ازخاطر نمی­برد، روزی را که لیلا برای اولین بار رضا را دیده­بود. رضا خوش­تیپ و خوش­قیافه نبود اما به وضوح پولدار بود. با تمام این آنقدر معمولی بود که لیلا باور نمی­کرد مهشید حقیقتاً تصمیم ازدواج با چنین کسی را داشته­باشد. معمولی دقیقاَ کلمه­ای بود که لیلا آن­روز استفاده کرده­بود و بعد در جواب حیرت مهشید که از او پرسید،چرا این کلمه را جوری استفاده می­کند که انگار یک اتهام یا یک گناه نابخشودنی است. تقریباً یک ساعت تمام طول کشید تا لیلا توضیح بدهد که به هیچ عنوان قصد توهین یا تمسخر را نداشته­است. اما باور این­که این همان مرد آرزوهای مهشید است و قرار است زیر یک سقف زندگی کنند، کمی مشکل است.

واقعاً هم چه چیز باعث شده بود تا مهشید انتخابی آنقدر دور از انتظار دیگران یا حتی خودش، داشته باشد. مهشید همیشه زود دلبسته می­شد. این چیزی نبود که خودش به آن واقف نباشد. حتی لیلا هم این را خوب می­دانست. آن زمان ها یک روز به شوخی به مهشید گفته­بود که :"اگر امروز من بیام و بهت بگم پسر همسایه­ی ما تو را هربار که به خونه­ی ما میایی و میری دیده و عاشقت شده و دیگه نمیتونه طاقت بیاره، تو حتی ندیده عاشقش میشی." مهشید آنروز حسابی به این شوخی لیلا خندیده بود و کلی با تجسم هندی بازی­هایی که می­توانست در ادامه این سناریو رخ بدهد، با یکدیگر شوخی کرده بودند.

اما این دقیقاً همان داستان پاورقی احمقانه­ای بود که روی داده­بود.

مهشید، رضا و خانواده اش را دید. مادر خیلی خوشحال بود. آن­ها خانواده اصیل و متمولی بودند که بچه­های خوب و مودب و نجیبی تربیت کرده بودند و می­توانستند برای مهشید حداقل امنیت و آسایش و رفاه را به همراه بیاورند. خانواده­ی پرجمعیتی بودند. و این خیلی متفاوت بود از فضایی که مهشید در آن بزرگ شده­بود، اما خوب بود. اگر پدر مهشید هم خانواده­ی پرجمعیتی داشت، بعد از فوت آن خدا بیامرز مادر آنقدر یکه و تنها در مقابل آنهمه مشکلات و سه تا بچه­ی بی پدر، بی پناه و درمانده نمی ماند. در آن زمان ماندانا آنقدر بزرگ بود که سهمی از به دوش کشیدن بار را به عهده بگیرد و مانی هم آنقدر کوچک بود که خیلی سریع خاطرات آن چند سال را به فراموشی بسپارد و بی­تابی نکند. درواقع بدتر از همه کنار آمدن با بی­قراری­ها و بهانه­گیری­های مهشید بود، که عزیز، دردانه­ی پدرش بود و هیچ جوری حاضر نبود باورکند که دیگر قرار نیست پدر را ببیند. خانواده­ی رضا شلوغ، اما گرم و صمیمی بودند. ماندانا رفته بود و راه خودش را در زندگی پیداکرده­بود. درمورد مانی هنوز نمی­شد قضاوت کرد، اما هرچه بود پسر بود. آنقدر هم روحیه­ی حساس و شکننده­ای نداشت. مهشید نه، باید از مهشید محافظت می­شد و مادر اطمینان نداشت که بتواند این کار را به تنهایی و برای همیشه، انجام دهد. آن­ها قادر بودند از مهشید مراقبت کنند.

لحظه­ای که در شب بله برون حاج آقا ملک پدر رضا، با تمام سعیی که داشت تا دستش به بدن دختر اثابت نکند بالاخره موفق شد تا گردنبند گرانقیمتی را که از جیب کتش درآورده بود، به گردن مهشید بیاویزد. اشک شوق چشم­های مادر را پرکرده­بود و مطمئن شد که انتخاب درستی نموده­است. به راستی چرا مهشید یا هیچ­کس دیگر اصلاً در آن لحظه به این موضوع فکر نکرد، که چرا گردنبند را نداده بودند حاج­خانم به گردنش بیاویزد. اینطوری صد درصد هم راحت­تر بود و هم درست­تر. شاید مهشید یا حتی مادرش قادر بودند از همین حرکت ساده جایگاهی را که قراربود مهشید به آن برسد پیش­بینی کنند. اما هیچ کس به این چیزها فکر نکرده بود. اون روزها هیچ کس به این چیزها اهمیت نمی­داد. همه از این همه خوش شانسی سرحال و بی­خیال بودند.

مهشید آن روزها بی اندازه سپاس گذار بود. همه دوستش داشتند، بی‌هیچ دلیلی، بی‌هیچ نیازی. حقیقتاً این چیز ارزشمندی بود... از جا که بلند می شد تا به آنسوی اتاق برود، مادر رضا قربان صدقه‌اش می‌رفت، دخترها با تحسین نگاهش می‌کردند. حتی یک بار فاطمه خانم، خواهر بزرگ رضا، از زیر چادر سفید گلدارش قری به سروگردنش داد و چشم‌هایش را از سوی عروس بزرگشان تا به سمت مهشید چرخانده و با رضایت گفته بود:  "خدا را صد هزار مرتبه شکر، چشمم به تخته. آقا داداش‌هام هر دوشون عاقبت به خیر شدند و خدا دوتا عروس خوب نصیب خانوادۀ ما کرد"، که قند تو دل مادر و مهشید آب شد.

مهشید به کل فراموش کرده بود که در همان جلسۀ اول وقتی حاج آقا درخواست کرد تا "ما بزرگترها یک کم جمع و جورتر بشینیم، تا این دوتا جوون همون گوشه چند تا کلمه حرف باهم بزنند و ببینند اصلاً از صدای همدیگه خوششون میاد یا نه!" و بعد هم خودش و خانواده‌اش همه، از این خوشمزگی و درعین‌حال روشنفکری و تجدد حاجی کلی خندیده بودند و چشم و ابرو برای همدیگر آمده‌بودند. بعد از این‌که مهشید بالاخره به قول حاج آقا صدای رضا را شنیده‌بود، به این نتیجه رسیده‌بود که هرچند رضا پسر خوب و باشخصیت و آقائیه، اما به هرحال آن کسی نیست که مهشید قصد داشت ادامۀ زندگیش را با او شریک شود.

چقدر همه چیز تغییر کرده‌بود. چقدر همه چیز دور و غیرقابل باور به نظر می رسید . شروع زندگی با رضا انقدر به گذشته‌ها پیوسته بود که مهشید وقتی به زندگیش در پیش از این اتفاق می‌اندیشید. احساس می‌کرد انگار به زندگی‌های گذشته‌اش، به آنچه تنها روحش، نه در این کالبد و در این زمان، بلکه در صده‌های پیش و در جسمی و فضایی غیر از این تجربه کرده است، می‌اندیشد .

مهشید اطلاعات کاملی در این مورد نداشت، اما می‌دانست که پدر در سال‌های پنجاه‌وپنج و پنجاه‌وشش، درست یک سال پیش از به دنیا آمدن مهشید، هفده ماه به دلیل فعالیت‌های سیاسی در زندان بوده است. این هم از همان چیزهایی بود که مادر به طرز شگفت انگیز و خلل ناپذیری از صحبت کردن درمورد آن اجتناب می‌کرد. شاید آن‌روزها آنقدر ترسیده بود، که تأثیر آن اضطراب و وحشت هنوز هم او را وادار می کرد که مراقب گفته‌هایش باشد. تا قبل از فوت پدر که مهشید کوچک‌تر از آن بود که به این چیزها علاقه‌ای نشان دهد. بعد از رفتن او هم، دیگر درحضور مادر صحبت کردن از پدر و یادآوری خاطرات او سخت شده بود. بنابراین هزاران سوال بی پاسخ از آن روزها برای همیشه در ذهن مهشید باقی‌ماند. در سالن خانه همیشه یک کتابخانۀ دیواری بود که تمام طبقاتش مملو از کتاب‌های پدر بود. درواقع آنچه باقی مانده‌بود! چرا که وقتی پدر را گرفته بودند، ظاهراً مقدار انبوهی از کتاب‌ها و مجلاتی که پدر آن زمان‌ها دوروبر خود جمع کرده بود نیز همراه وی برده‌بودند. با وجودی که دیگر کسی آن ها را نمی خواند، اما مادر هیچ تمایلی به جمع کردن آن ها نشان نمی‌داد. مهشید هنوز هم کتاب‌هایی را که پدر درآن سال هایی که خیلی کوچک بود برایش خریده بود، همچون گنجینه‌ای حفظ می‌کرد و از دست نمی‌داد. او آرزوی مردی را داشت که همچون پدرش باشد.

دلچسب ترین رویای مهشید، تصاویری بود که در آن مجسم می‌کرد همسرش در اتاقی که تمام دیوارهای آن را از سقف تا زمین کتاب پوشانده بود، روی یک مبل راحتی نشسته و درحال مطالعه است. مهشید، هربار در این رویای تکراری اما همیشه جذاب خودش را به گونه‌ای متفاوت مجسم می‌کرد. گاهی خودش هم روی قالیچۀ نرمی، زیر پای مرد دراز کشیده بود و کتاب می‌خواند یا در مورد چیزی که خوانده بود با او صحبت می‌کرد. گاهی روی مبل کناری می‌نشست و برای مرد محبوبش میوه پوست می‌کند یا قهوه می‌ریخت. گاهی هم خودش را می‌دید که از در اتاق وارد می شود، مرد عینک و کتابش را روی میز کنار دستش می‌گذارد و بازوانش را برای درآغوش کشیدن همسرش می‌گشاید و...

اما به طرز غریبی، درهمان روزهای پس از اولین دیدار با رضا و خانواده‌اش، یک روز که از دانشگاه به خانه آمد. مادر برایش تعریف کرد که در نبود او دختر بزرگ حاج آقا ملک تماس گرفته و خواهش کرده تا آخر هفته جوابشان را بدهیم. چون ظاهراً هم پدرو مادرشان مهشید را بسیار پسندیده بودند و هم آقا رضا چنان مجذوب مهشید خانم شده که خواب و خوراکش تغییر کرده و ساکت و بی قرار شده. برای همین خواهش کردند که اگر ممکن است هرچه زودتر آقارضا و خانواده را از بلاتکلیفی دربیاورند...

ناگهان مهشید، مرد رویاهایش را درمیان دود پیپ و عطرقهوه و کتابخانه‌اش تنها گذاشت و تصمیم گرفت قدردان این محبت بی شائبۀ مردی باشد، که هرچند نه به کتاب علاقه‌ای داشت و نه حتی قادر بود از فیلم و تئاتر و موسقی لذت ببرد و آنقدر عاقل بود که به گفتۀ خودش هیچگاه حرف پدرش را که در هجده سالگی او را از هرنوع مواد سمی و مخربی مثل دود و الکل برحذر کرده بود، از یادنبرد و آلودۀ هیچ چیزی نباشد و... و یک دنیا صفات خوب و سالم و بی نقص دیگر داشت.

و آنگونه شد که مهشید تصمیم گرفت تا با مردی ازدواج کند که... به قول لیلا بسیار معمولی، به قول خاله فرشته اصیل، به قول مادر آقا و به عقیدۀ خودش درست‌ترین انتخاب بود.