گورزا

او که در من بود /4/
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

مهشید درسکوت، از شیشه­ی ماشین به بیرون نگاه می­کرد.  از خودش متنفر بود. سال‌ها سعی کرده بود این سکوت احمقانه را بشکند. آن هم به چه شکل ذلت‌بار و حقیری! دیده بود که رضا هروقت  خواهرهایش در ماشین همراه آن‌ها بودند، از پروژه‌هایی که با پدرشان درحال ساخت بود، از مسیرها و بزرگراه‌هایی که قرار بود به زودی ساخته شود یا تغییر کند، کارها و برنامه‌های شهرداری یا... از هرچیز دیگری که ذره‌ای دانستنش برای مهشید مهم نبود با آب‌وتاب صحبت می‌کرد و توضیح می‌داد. سعی می‌کرد هربار که با رضا در ماشین تنها هستند خودش را علاقمند به تمام آن ساختمان‌های نیمه‌کاره و خیابان‌های بسته‌ی شخم‌زده شده، نشان دهد!... اما... اما پاسخ رضا همیشه در یک کلمه‌ یا حتی شانه بالا انداختن خلاصه ‌شده‌بود. چرا انقدر برایش مهم بود. چه چیزی همه‌ی این‌ها را برای او مهم می‌کرد، درحالی‌که انگار برای رضا اصلاً مهم نبود که مثلاً چرا مهشید ساکت است؟! یا بخواهد به‌دنبال راهی بگردد برای بیشتر با هم بودن. چه چیز مهشید را این همه وابسته به خوب و بد رضا کرده‌بود و چه چیز رضا را این‌همه بی‌نیاز!

خسته بود. سگ کوچک قهوه‌ای رنگ روی داشبورد ماشین نشسته بود و با هر تکان اتومبیل سرش بی‌ اراده تکان می‌‌خورد. مهشید هم روبروی آن سگ قهوه‌ای گردن‌لغ نشسته‌بود و بی‌اراده  به جشن تولد بچه‌ی خواهرشوهری می‌رفت که حتی انقدر برای او ارزش قائل نبودند که برای دعوت به خودش زنگ بزنند! شاید راضیه فکر می­کرد اول و آخر که برادرش باید برنامه­هایش را ردیف کند و زودتر بیاید، پول هم که پول برادرش است، تا تصمیم بگیرد چه هدیه­ای برای بچه­ی خواهرش بگیرد. مهشید دیگر این میان چه نقشی داشت که با او  صحبت کنند. اّه... مسخره بود. از صبح که رضا زنگ زده بود و خبر داده‌بود تا برای شب آماده باشند به همه‌ی این چیزهای مسخره فکرکرده‌بود، تا الان! اصلاً چرا اینها باید برایش مهم باشد. در تصمیمات مهم زندگی شخصی خودش، آنجایی که پای احساس خودش، زندگیش، آینده و بدتر از آن همین امروزش درمیان بود. رضا اصلاً اهمیتی نمی­داد که مهشید چه نظری داشت. واقعاً دعوت برای تولد یک بچۀ ده ساله چه اهمیتی داشت؟! 

خسته بود. خیلی خسته بود. درست امشب و این مهمانی احمقانه. یاشار مدام روی صندلی عقب اتومبیل وول می­خورد و علی­الرغم میلش چشم از آن بستۀ بزرگ براق برنمی­داشت. مهشید به عقب برگشت و به پسرش لبخند زد. یک بار اوائل راه به آن دوتا چشم درشت پراز تمنا نگاه کرده­بود و قول­داده­بود که او هم اگر یک کم دیگر بزرگ شود بابا یکی از همین ماشین های کنترلی و شاید حتی یکی بزرگ­ترش را برای او خواهد خرید. اما این جمله چندان بچه را خوشحال نکرده­بود. حداقل در آن لحظه نیاز به اطمینان خاطر بیشتری داشت. اما چشم های براقش جز پشت گردن کاملاً اصلاح شده­ی پدرش چیز دیگری نمی­دید.

مهشید دستش را از بین دو صندلی رد کرد و به عقب چرخید. دوست داشت می­توانست به بچه بگوید یکی از همین روزها خودش برایش خواهد خرید. اما می­دانست حتی یاشار هم این جمله را باور نخواهدکرد. با لبخند امیدوارانه­ای انگشتهای کوچک پسرش را درمیان انگشتانش گرفت. بچه چند لحظه­ای صبوری کرد اما بالاخره به آرامی انگشتانش را از قفل دست مادر رها کرد و مجدداً روی بستۀ بزرگ وسوسه کننده قرارداد. آن انگشت کوچک فضول دقایقی پیش با بی صبری سعی کرده­بود یکی از چسب­های بسته را باز کند تا شاید قسمتی از عکس روی جعبه را ببیند و حالا سعی داشت بدون اینکه توجه مادر را جلب کند چسب جدا شده و خشک شده را مجدداً به کاغذ کادو بچسباند. مهشید برای لحظه­ای به چسبی که دیگر چسب نبود نگاه کرد. اما به سرعت چشمهایش را بالا آورد تا خودش را به ندیدن بزند. یاشار سرش پایین بود و با تشویش به خرابکاری­ای که کرده بود نگاه­می­کرد و با دندانهای بالایش لب پایینی­اش را می­جوید. مهشید دوباره چرخید و به پشتی صندلی تکیه داد. ترافیک کمتر شده بود و کمتر از ده دقیقۀ دیگر به منزل خواهرشوهرش می­رسیدند. شب مسخره­ای بود. فردا قراربود تصمیمات مهمی برای زندگیش بگیرد. صبح که رضا زنگ زده­بود و گفته­بود که شب جشن تولد کامران است، با عجله برگشته­بود و شکرها را جمع کرده­بود. یاشار را دلداری داده­بود. لیلا دوستش زنگ زده­بود و با هم صحبت کرده­بودند. ناهار پخته بود. گردگیری کرده­بود و... هر کار دیگری جز آنکه به بهار زنگ بزند و اطلاعاتی که می خواهد به دست آورد و با مادرش برای فردا هماهنگ کند. اما مهم نبود. کافی بود فردا کمی زودتر از خواب بیدار شود. همه­چیز درست می­شد. فردا می­رفت تا برای خودش، برای رضا که آنقدر حضور وی را نادیده می­گرفت و برای یاشار که دنیای کوچکش با یک چسب نافرمان مطلاتم می­شد و لب پائینی­اش را می­جوید، تصمیم بگیرد.