گورزا

او که در من بود /3/
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

ولی آن­روزها برای مهشید تمام اینها نشان از مردی می­داد که می داند از زندگی چه می­خواهد. پسرهای دانشکده همه فوق­العاده هیجان زده و سردرگم بودند. رفتارهای­شان بیشتر کودکانه بود تا مردانه. با صدای بلند می­خندیدند. دنبال هم می­دویدند. بعضی هایشان هم که از این بدتر، سعی می­کردند با پوشیدن شلوارهای پیلی­دار اطو کشیده­ی مد آن زمان که با بدنهای لاغر و استخوانی­شان هیچ سازگاری­ای نداشت و با گرفتن کیف­های دستی بزرگ مسخره خودشان را به شکل مردهای بسیار پرمشغله و پرمسئولیت درآورند، که جز مضحک شدن نتیجه­ای برایشان دربرنداشت. اما رضا نه، رضا یک مرد واقعی بود.

روزی که خاله فرشته از خانواده­ی رضا با مادر حرف می­زد، در صورت مادر دودلی و ناتوانی در تصمیم گیری موج می­زد. به عقیده­ی او مهشید مثل ماندانا نبود. دانشگاه رفتنش هم با هزار مصیبت، با کلی پول کلاس و معلم خصوصی دادن، دروضعیتی که چندان هم این هزینه ها ساده نبود، آن­هم تازه در رشته­ای نه چندان جالب رخ داده بود. دختر آنچنان هم درقیدو بند تحصیلات عالی و کسب مدارک فوق­العاده نبود. درواقع برایش همان بهتر بود که ازدواج می­کرد. اما با یک پسری که شانزده سال از خودش بزرگ­تر بود؟!...  نه...  اصلاً چرا پسره تا حالا ازدواج نکرده؟! . یک پسر سی­وشش ساله، بدون هیچ دلیلی مجرد؟!

تمام این افکار به مادر کمک می­کرد تا به دودلی ها و تردیدهایش سمت وسویی بدهد. آره...  اشکالی نداشت که مهشید ازدواج کند. شاید خوب هم بود. اما این یکی نه!... شانزده سال بزرگتر؟!

خاله فرشته که انگار عزمش را جزم کرده­بود که مادر را از تشویش­ها و نگرانی­هایش رهایی بخشد بدون عقب­نشینی همچنان ادامه می­داد:

•-    بیخودی این فکرها را نکن خواهر، حاج آقا ملک اینها اصلاً یک خانواده­ی اصیل و با ریشه­ای هستند که توشون این حرفها نیست. آقا رضا رو ماشاء الله من خودم دیدمش. جوون سالم و مومنیه. داداش بزرگش هم تازه یک ساله ازدواج کرده. بچه­های کاری و نجیب و افتاده­ای هستند. اهل هیچ آت­وآشغالی هم نیستند. یک سیگار این پسرها نمی­کشند. دختراشون هم همینطور. حیف که پسر تو فامیل نداشتیم وگرنه حیف بود که بذاریم از دستمون برند، آنقدر که این دخترها پاک و نجیب و خانوم و هنرمند بودند.

 خاله فرشته با سیاست مکثی کرد و به مهشید که با جدیت داشت بافتنی می­بافت که مبادا از دخترهای آقای ملک چیزی کم بیاورد، نگاهی انداخت و مثل کسی که دهانش آب افتاده باشد مکثی کرد و لحظه‌ ای چانه‌اش را منقبض کرد، دستش را روی دسته­ی مبلی که مادر مهشید نشسته بود گذاشت و باوجودی­که خودش را به سمت خواهرش خم کرده بود، اما چشمهایش کاملاً به سمت مهشید بود ادامه داد:

•-    شانزده سال بزرگ­تر هم که عیب نیست، تازه حسن هم هست. خدا شاهده خودم همین هفته پیش، از جلوی طلا فروشی تو فلکه رد می­شدم. دختره بیست و دوسه سال بیشتر نداشت، اما خدا وکیلی خوشگل و خوش­هیکل بود. اونوقت مرده، بگم چهل و پنج شش ساله بود. دست دختره رو گرفته بود التماسش می­کرد که فقط بره تو طلا فروشی یک چیزی انتخاب کنه. فکر می­کنی چی؟! می­خوای یک پسر بیست­وچند ساله­ی دانشجو که دستش به دهنش نمی­رسه بیاد دخترت رو بگیره ببره یک عمر بهش گشنگی بده و بدبختی وام و قسط و هزار کوفت و زهرمار، تازه بعداز بیست سال بخواد صاحب خونه و زندگی بشه که چی؟!  بده پسره کار، خونه، ماشین،همه چیز داره.  تازه سنش هم از دخترت اونقدر بالاتره که از ترس اینکه مبادا زن جوونش هوای جوونی به سرش بزنه، صد تا ناز دخترتو می خره که مبادا کم بیاره. مرد که سنش بالا باشه قدر زنش رو می­دونه. با بچگی و جوونی و خامی زندگی رو خراب نمی­کنه...

تک تک حرف­های خاله فرشته انگار که همین دیروز بود، توی گوش­های مهشید می­پیچید. چه تصویر زیبا و دوست داشتنی­ای از زندگی با رضا برای او ساخته بودند. عجیب نبود که مهشید خام شده بود. خاله فرشته آن­قدر در انتخاب کلمات مهارت داشت که آن­روز مادر هم کاملاً متقاعد شده بود که زندگی سخت، بدبینش کرده و هیچ اشکالی ندارد اگر قضاوتش را تا روز پنجشنبه که قرار شد خانواده­ی ملک برای خواستگاری به منزلشان بییایند به تعویق بیاندازد...

صدای شکستن چیزی ناگهان مهشید را از آن روزهای دور به زندگی واقعیش باز گرداند. یاشار سعی کرده­بود که به مادر کمک کند و پیش دستی خالیش را از همانجا که نشسته بود به داخل ظرفشویی سردهد. اما درواقع شکردان بلوری سر راه بود که البته اکنون دیگر نبود! شکرهای پخش شده روی زمین و قطعات بی­هویت و شکسته شده، بقایایی از چیزی بود که زمانی شکردان خوانده می­شد .

تلفن پشت سرهم زنگ می­زد. شیشه­ها و شکرها؟... یاشار که گریه می­کرد؟... تلفن؟... تلفن!