گورزا

او که در من بود / 1/
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

-  چرا اینجانشستی ؟ !

صدای رضا خواب‌آلود اما کمی خشمگین بود. چرا این زن‌ها آنقدر دیوانه‌اند . چند لحظه پیش وقتی در تختخواب خالی غلتی زده‌بود و متوجه نبودن مهشید شده‌بود، ساعت بالای تخت پنج دقیقه به چهار صبح را نشان می‌داد. این‌هم از بچه بازی‌های جدیدش بود.

سالهای اول هروقت می‌خواست خودش را خیلی ناراحت نشان دهد، شب‌ها در رختخواب گریه می‌کرد. انگار که تمام روز را که تنها در خانه بود از او گرفته بودند و فقط در آن ساعت شب که رضا می‌خواست چند ساعتی بخوابد، باید با آنهمه سروصدا بینی‌اش را بالا می‌کشید و نفس‌های بغض‌آلود بیرون می‌داد. رضا چند باری هم سعی کرده بود تا ازاو دلجویی کرده باشد و تسکینش دهد. اما هرچه بیشتر ملایمت به خرج می‌داد، فاصله تکرار این صحنه در شب‌های متوالی کمتر و کمتر می‌شد. او هم خسته شد و گذاشت مهشید تا هروقت می خواهد بالش‌اش را با اشکهایش مرطوب کند. درواقع زیاد هم بی‌ثمر نبود. مدت‌ها بود که مهشید دیگر در رختخواب گریه نمی‌کرد.

اما حالا یک بازی جدید شروع شده بود... رضا همچنان که به اتاق یاشار و حمام و سالن نگاهی  انداخت، با خود فکرمی‌کرد که چقدر این زن حوصله دارد که دراین ساعت نیمه شب چنین نمایشی را به راه می‌اندازد. ای کاش اصلاً از جا بلند نشده بود. چند بار به این رفتار مهشید هم اهمیت نمی‌داد، از نشستن در گوشۀ آشپزخانه یا کنج سالن دست برمی داشت و ترجیح می داد تا صبح درجایش بخوابد و تمام افکار بی پایانش را برای روز روشن بگذارد .

•-         برو بخواب، من خوابم نمی‌بره.

صدا از همان گوشه ای که مهشید در کنج آن مچاله شده بود آمد. زن تکانی نخورد. قسمتی از آشپزخانه با نوری که از نورگیر به داخل می‌آمد اندکی روشن بود اما آن گوشه که مهشید خودش را جمع کرده بود کاملاً در تاریکی محفوظ بود. می‌دانست که رضا نمی‌تواند به خوبی او را ببیند. لزومی نداشت که حتی زحمت نگاه کردن به سوی درگاهی را نیز به خود بدهد. حوصله نداشت . دلش می‌خواست رضا زودتر به اتاق خواب بازگردد تا او باز هم با خود تنها باشد. مطمئن بود رضا این‌موقع شب هیچ تمایلی به شنیدن هیچ حرفی ندارد. پس بهتر بود آن سایۀ طلبکارانه هر چه زودتر از میان در کنار می رفت تا او خلوت خود را دوباره بازیابد. انتظارش چندان طولانی نشد. رضا با بی‌حوصلگی و انزجار نفسش رابیرون داد و بعد از چند دقیقه که چراغ دستشویی روشن شد و صدای آب در میان لوله ها پیچید، صدای فنرهای دشک تختخواب و خش خش ملحفه‌ها باعث شد که مهشید با آسودگی دستش را روی گونه و چانه اش بکشد و قطره اشکی را که لحظاتی بود پوستش را به خارش انداخته بود، از صورتش پاک کند.

فردا باید کارهای زیادی انجام می‌داد. دوست ماندانا خواهرش، وکالت خوانده بود. اول به او تلفن می‌زد . اگر همه چیز همانطور که پیش بینی کرده بود درست از آب در می آمد تا قبل از بیدارشدن یاشار تمام اطلاعاتی که احتیاج داشت به دست می‌آورد. بعد هم می‌توانست بچه را پیش مادرش بگذارد و خودش به بهانه کاری می‌رود و درخواست طلاق می‌دهد. کسی نباید می‌فهمید که او چکار می‌خواهد بکند. این کاری بود که باید خودش تا به آخر به انجام می‌رساند.

وقتی همۀ برنامۀ فردا را دوباره مرور کرد از هیجان بلند شد و در طول سالن به راه افتاد. با شتاب تا انتها می‌رفت و دوباره تا دم درب آشپزخانه باز می‌گشت. خیلی کارها باید انجام می‌داد. همه او را نادیده می‌گرفتند. اما اشکالی نداشت، به زودی از اشتباه درمی‌آمدند. باز چند بار تا انتهای سالن رفت و بازگشت. اما حالا دیگر لبخند می‌زد. حالا می توانست برود و راحت سرجایش بخوابد. چون حالا می‌دانست چکار می‌خواهد بکند. با همان سبکی به سوی اطاق خواب رفت و آرام لبۀ تخت نشست. سرش را روی بالش گذاشت و پاهایش را به زیر ملحفه سرداد. با اولین حرکتی که به بدن خود داد با دستها و پاهای رضا برخورد کرد. خواست خودش را کمی عقب بکشد که رضا را از خواب بیدار نکند، اما کمی دیر شده بود.رضا آرام ولی بدون تردید زنش را به سوی خود می‌کشید...