گورزا

منِ سراپا تقصیر...
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

دلم می‌خواد یک عالمه بهانه و دلیل و توجیه داشتم تا برای نیست و نابود شدنم بیارم. مثلاً بگم کامپیوترم غش کرده بود ،یا یهو گدا شدم و پول اشتراک اینترنت نداشتم، مریض بودم و... و سفربودم و مرده بودم (یا حداقل دلم می‌خواست که مرده باشم) و... چه میدونم! صدتا دلیل بی‌خود و احمقاته‌ی دیگه، که هرچند همه‌اش بود نه این‌که نبود، اما هم من می‌دونم و هم همه‌ی شماها که هیچکدوم از این‌ها دلیل نمیشه که یه آدمی اینطوری بی‌خبربره و بی‌خبرتر هم برگرده.

نمی‌دونم... شاید تنها چیزی که درسته و قابل گفتن (هرچند اون هم دلیل نمی‌شه) اما این می‌تونه باشه که خیلی با خودم درگیر بودم. از خودم، از دنیایی که برای خودم ساختم، از مرزهایی که دور خودم کشیدم، از بایدها و نبایدهای بی‌دلیلم، از ترسهای بی‌ارزشم و از همه و همه‌ی اون چیزهایی که مجموعش را "زندگی" اسم گذاشته بودم... از تمامش بدجوری شاکی بودم!

دلم نمی‌خواد دیگه هیچ وقت قصه‌ی "پشت علف‌های هرز..." را ادامه بدم!

قصه، قصه‌ی آدم‌های پلیدبود. قصه‌ی آدم‌های به ظاهر موجه و در درون سیاه و کثیف! قصه‌ی پسری که درشب بازگشت از باغ تصادف می‌کند و به کما می‌رود... راوی عوض می‌شود مادر، برادرها و خواهر بزرگتر هرکدام پشت دربهای بخش مراقبت‌های ویژه، نگران عزیزی که بازگشتش از آن سوی مرزهای بودن معلوم نیست، یک به یک دست یه دامان مقدسات و باورهای خود می‌شوند تا شاید... اما انگار دیربود. هریک درخلوت درون خود خیلی زود درمی‌یابند که بسیار بیش از این‌ها روسیاهند در حضور آن آگاهِ غیبِ همه‌چیزدان. که هریک راوی رازهای خود می‌شوند و چه سیاه و تاریک و خوفناک است پشت هر پرده‌ای که کنار می‌رود. هریک در دادوستد بازستاندن جان عزیز پیمان می‌بندند که دیگر هرگز، هرگز گناه آزموده را از سرنگیرند.

پسر می‌رود. زاری‌ها می‌شود... اما... اما همه خیلی زود عهدوپیمان فراموش می‌کنند و به دنیای سیاه خویش باز می‌گردند. انگار نه انگار که شاید باری دیگر نیاز به اندوخته‌ای داشته باشند که در دادوستد زندگی بدهند تا چیزی را که می تواند برایشان عزیز و ارزشمند باشد بازستانند.

این را از جهت تعهدم به آن دسته از مهربانانی گفتم که وقت ارزشمندشان را برای خواندن دوقسمت پیشین گذاشته بودند و روا نبود که، هرچند این داستان درخور خواندن و دانستن نبود، اما اینچنین وقتی را ستانده باشم و درعوض چیزی، حتی ناچیز بازنگردانم.

اما این داستان و آدم‌هایش را دوست نداشتم. خودم را و افکار و نگاهم را که باعث شده بود تا چنین فضا و آدم‌هایی را متصور شوم را دوست نداشتم. شاید این همان اولین تلنگربود که به من فهماند که درچه سراشیبی بی‌پایانی می‌غلتم و پایین می‌روم!