گورزا

پشت علف‌‌های هرز (قسمت دوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
 

 

  • - خدیج! اون سبد سبزی رو میدی این‌ور...

چشم‌هایم را همین‌طور به سبد سبزی خوردن می‌دوزم، سرم را بلند نمی‌کنم تا به صورت نازی نگاه کنم. می‌دانم که صورتش از خشم سرخ شده و انقدر دندان‌هایش را روی هم فشار داده است که چانه‌اش جلو آمده. خواستم بگم این‌جوری نگاه نکن زشت می‌شی!... اما ترجیح دادم بیشتر از این خشمگین‌اش نکنم. بیچاره روز تعطیلش خراب میشد، هرچند انقدر مظلوم و بی‌صدا نیست که آسان از موضوع بگذرد و احتمالاً روز همه را خراب می‌کرد.

درسبد سبزی‌ای که به سویم دراز شده چنگی می‌اندازم و مشتی برمی‌دارم، دلم می‌خواهد سرم را بلند کنم و بگویم ببخشید... ولی این‌کار را هم نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا انقدر از اذیت کردن‌اش لذت می‌برم؟! شاید برای این‌که زیادی زیباست، اونقدر که حتی از برادرش هم توقع بردگی و سرسپردگی دارد.

بعد از نوید و نادر، مادر که حامله بود، همه خیلی دلشان می‌خواسته بچه دختر باشد... به زایمان مادر چیزی نمانده بوده که عمه خبرمی‌دهد خانوم‌جان حالش خوب نیست و شاید برای دیدار آخر فرصت چندانی نباشد. خانوم‌جان رودسر زندگی می‌کرد. با عمه در یک خانه بودند. من که هیچ وقت ندیدمش اما چندتایی عکس سیاه و سفید از خانوم‌جان داریم که که پیره‌زن لاغر و کوچک اندامی را نشان می‌دهد که از سفیدی مثل گلوله‌ی برف می‌ماند. رنگ چشم‌هایش در عکس‌ها معلوم نیست اما ظاهراً آبی آبی بوده. پدر، عمه‌ها و شوهرانشان و ما بچه‌ها همه خانوم‌جان صدایش می‌کنیم اما مادر به طرز عجیبی اصرار دارد کاس خانوم صدایش کند.اسمش خدیجه بوده اما ظاهراً آن قدیم‌ها همه به خاطر چشم‌های آبی‌اش "کاس خانوم"* صدایش می‌کردند.

پدر به دیدن مادرش می‌رود، پیره‌زن انگار دیگر زیاد حرف نمی‌زده اما بی‌مقدمه از پدر حال دخترش را می‌پرسد. پدر سوال خانوم‌جان را می‌گذارد به حساب حواس پرتی اما تهران که می‌آید می‌بیند بچه به دنیا آمده... آن هم یک دختر، سفید مثل برف و با چشم‌های آبی آبی! قرار بود اگر دختردار شوند اسمش را بگذارند نازی، اما پدر که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود ناگهان می‌رود وبرای نازی شناسنامه‌ای با اسم ‌مادرش می‌گیرد. بگذریم از جنگ‌های صلیبی‌ای که آن زمان‌ها به روایتی بین پدر و مادر درگرفته، یا روز اول مدرسه که نازی با چشم گریان در کوچه‌ی بالایی پیدا می‌شود که هم ترسیده بود چون فکرمی‌کرد گم شده و هم خشمگین بود که چرا اسمش را در مدرسه ننوشته‌اند و بی‌خودی او را  به مدرسه فرستادند. من آن روزها سه ساله بودم و صبح آن روز خیلی گریه کرده‌بودم که چرا همه باید به مدرسه بروند و من نه. ته دلم از این‌که می دیدم نازی هم نمی‌تواند دیگر به مدرسه برود حسابی ذوق زده بودم اما با عقل سه ساله‌ام برایم عجیب بود که چرا وقتی نازی انقدر گریه می‌کند مادرم می‌خندد. شاید او هم از این‌که نازی به خانه برگشته خوشحال است!... نازی هی گریه می‌کرد و می‌گفت: "شما که پول نداشتین منو مدرسه بذارین چرا منو بردین در مدرسه گذاشتین؟! می‌خواستین گم بشم دیگه دختر نداشته باشین؟!... اسم‌ها رو که سرصف خوندن خدیجه‌ی لنگرودی بود اما هرچی صبرکردم نازی لنگرودی نبود!"

کوچک‌تر که بودم اصلاً نمی‌دانستم موضوع چیست و خدیجه دیگر کیست. اما وقتی فهمیدم، دیگر نازی بیچاره را ول نمی‌کردم. جلوی همکلاسی‌هایش سرراه مدرسه، جلوی پسرها درکوچه و مخصوصاً وقتی مرا اذیت می‌کرد یا چیزی را که می‌خواستم بهم نمی‌داد مدام خدیج یا خدیجه صدایش می‌کردم و او هم هی حرص می‌خورد و من بیشتر کیف می‌کردم. او حرص می‌خورد، عصبانی می‌شد یا حتی گریه می‌کرد، مادر یا گاهی حتی نوید و نادر با من دعوا می‌کردند، بین پدر و مادر دوباره دعوا می‌شد و من همه‌ی این‌ها را می‌دانستم اما بازهم نمی‌دانم چرا خوشم می‌آمد اذیتش کنم...

  • - نوید، چرا جوجه نمی‌خوری؟! لای نون پراز جوجه‌کبابه... این‌ور میرزاقاسمی هم هست. همه‌اش آش نخور باد می‌کنی، اینجا هم عرق‌ نعنا نداریم‌ ها!

این مادر بود. مثل همیشه نگران یکی بود. چشمش به بشقاب همه بود که ببیند که هرکس چه می‌خورد و چقدر می‌ خورد. که آیا باید تعارفش کند بیشتر بخورد یا هشدارش دهد. جوجه‌ها را نازی از خانه آورده  بود. میرزا قاسمی را مادر و مهدیه زن نادر همین جا بادمجان‌هایش را کبابی کرده بودند و پخته بودند، اما آش رشته را فریبا آورده بود و شاید برای همین بود که بلافاصله گفت:

  • - من نبات با خودم آوردم حاج‌خانوم! هم نبات آوردم و هم خرما و مغز گردو. دیدم هم آش سنگینه و هم سالاد کاهو و بادمجون سردیه گفتم همه بعد از ناهار یه چای و نبات بخوریم. نگران نباشید، نخود لوبیاش را هم از پریشب خیسونده بودم، اذیت نمیشن بچه‌ها!

بی‌اراده نگاهم به سمت او و شوهرش کشیده شد. فریبا، موهای بلند و شرابی رنگش را روی شانه‌هایش ریخته بود و انتهای تاب موهایش روی سینه‌ها چشم را بیشتر به سوی خود میکشید. بلوز ساده‌ی مشکی رنگی پوشیده بود اما سفیدی گردن و چانه و بناگوش‌هایش در تضاد با سیاهی لباسش و سرخی موها عجیب آدم را بی‌قرار و او را خواستنی می‌کرد. از بشقابش معلوم بود که چیز زیادی نخورده. باید زیبایی هیکلش برایش مهم باشد. زنی نبود که خود را به کل رها کرده‌باشد. شهاب روی بشقابش دولاشده‌بود و به اطرافش هیچ توجهی نداشت. نه آش رشته خورده بود و نه سالاد و نه میرزاقاسمی، فقط جوجه کباب می‌خورد.

 نوید بشقاب آش دومش را هم خورده بود. خودش رااز سفره عقب کشید، هنوز قاشق آخر غذا در دهانش بود و نمی‌توانست صحبت کند. دستش را به علامت نه بالا آورد و بعد روی شکمش گذاشت و دوباره بالا آورد که یعنی سیرشدم و کافیست. دهانش که خالی شد زیرلب بدون این‌که سرش را بلندکند زمزمه کرد:

  • - دست شما درد نکنه... خیلی خوشمزه بود.

نوید همیشه خجالتی و ساکت بود. همه به این طرز حرف زدنش عادت داشتند. هرچهار زن از چهارسوی سفره پاسخ دادند:

  • - نوش جان، تو که چیزی نخوردی!

صدای مادر مثل همیشه با دلواپسی بود. صدای نازی اندکی طلبکار و کمی هم رنجیده به نظرمی‌رسید. مهدیه بیشتر مثل یک ربات برنامه‌ریزی شده پاسخ می‌داد. جواب‌های مشخص برای سوال‌های مشخص. هیچ حسی در صدایش نبود. الان اگر من هم که یک بشقاب آش خورده بودم با یک کوه میرزاقاسمی و احتمالاً نزدیک سه سیخ جوجه کباب، از سفره کنارمی‌رفتم و تشکرمی‌کردم، همین را می‌گفت. اما در نوش جان گفتن فریبا با آن ژست کج نگهداشتن سرش و لبخند وسیعی که به لب داشت حس و حال دیگری نهفته بود...