گورزا

تو هم با من نبودی! (قسمت چهارم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
 

رها... رها... باید رها را بهانه می­کرد تا از زیر آن نگاه تیز و نامفهوم فرار کند. نگاهی که همه چیز بود و هیچ چیز نبود. فرهاد نگاه عجیب و بیگانه­ای داشت. نه از آن جنس همیشگی که آیدا می­شناخت. مثل نگاه آدمی بود که به انسان کاملاً برهنه­ای در یک مکان عمومی و پررفت و آمد، برخورد کرده باشد. نگاهی که هم اشتیاق دیدن در آن موج می­زد و هم فرّار و گریزان بود. نگاهی انگار می­خواست چیزی بگوید اما مثل این بود که به زبانی بیگانه صحبت می­کرد.

آیدا بی­جهت باصدای بلند برای همه توضیح می­داد:

  • - برم به رها برسم!... بچه­های الان مثل بچگی­های ماها نیستن، از مهمونی و این­جور برنامه­ها فرارین... سرشو به یک چیزی مشغول نکنم تا آخر شب می­خواد زیرگوش من غربزنه که من حوصله­ام سررفت...

رها!... رها بیا مامان، بیا از عمه اجازه بگیریم بری تو اتاق­شون سی­دی تو بذاری تو کامپیوتر سرگرم باشی دخترم...

بیتا همراه آیدا و رها وارد اتاق شد. جلوی آینه ایستاد و زیر چشم­هایش را پاک کرد و دستی به موهایش کشید.

  • - دیدیشون؟!... همین­ها بودن که بهت گفته‌بودم... زنش خیلی ماهه اما شوهره داره دیوونش می­کنه­ها!
  • - آره یادمه!

آری یادش بود. یادش بود که بیتا گفته بود که زن مهندس، همسر دوم اوست. گفته بود از همسر اولش هم یک پسر دارد که گاهی می­آورد پیش خودش. گفته بود که آن بچه­ی هشت ساله­ی طفلکی هم زبانش می­گیرد و هم شب ادراری دارد، چون کودکی بد و پرتنشی را گذرانده است. گفته بود...

خیلی چیزها گفته بود. خیلی چیزها را که همه با هم و یک جا به مغز آیدا هجوم آورده بود. خیلی چیزها که آیدا به یاد می­آورد، اما ترجیح می­داد که به خاطر نیاورد، یا اصلاً ای‌کاش هیچ وقت شنیده نبود. تصاویر فرهادی که آیدا را درآغوش گرفته بود، با دست­های بزرگش سرآیدا را محکم می­گرفت، انگشتهایش را لابه­لای موهای آیدا فرو می­برد و تمام صورت و گونه و چشم­ها و گردن آیدا را سخت و پرحرارت می­بوسید با تصاویر فرهادی که از خشم کبود می­شد و سر همسرش را به دیوار می­کوبید، در ذهن آیدا درهم می­آمیخت و مخلوط می­شد. صدای موزیک... صدای خنده و صحبت مردها و زن‌ها... صدای بیتا وقتی در روزها و هفته‌های گذشته پای تلفن یا درمهمانی‌های خانودگی از همسایه‌ی جدیدِ  مشکل‌دارشان صحبت می‌کرد...

                                                    *********

- بیتا خانوم! دست شما دردنکنه، خیلی زحمت کشیده بودین!

شوهر دوست صمیمی بیتا، با این جمله صندلی‌اش را از میز غذا فاصله داد. مرد بی‌تاب بود. شاید اگر وقت دیگری بود آیدا فکرمی‌ کرد حتماً مرد نیاز به دستشویی دارد و دردلش دارد به همه‌ی آن‌ هایی که اینطور به میز چسبیده بودند و دیس‌های غذا را رها نمی‌کردند، فحش می‌داد. آخر نمی‌شد وسط غذا خوردن یک عده آدم بلند شد و درست نیم متر آنسوتر از میز غذا، سیفون را کشید. اما وقت دیگری نبود... آن شب، شبی بود که ...

  • - ای بابا... کیانوش جان چه زحمتی... دستِ کارخونه‌ی کاله و چه میدونم همین غذاهای بسته‌بندی درد نکنه... زن‌­های امروزی که غذا درست نمی­کنن. میرن تو سوپرمارکت، چرخ و دست می‌ گیرن، دیگه کار ندارن هم که چنده و چه جوریه...میگی این چیه؟! /شنیسل آماده... پس اون چیه؟! /فیله­ی سوخاری... این یکی چیه؟! /سیب زمینی نیمه سرخ... اون یکی؟! /دست­پیچ سبزیجات،دست­پیچ گوشت وقارچ با دست­پیچ سوسیس کالباس... اون جعبه­ها که اون زیرن؟! /اونا پاچینیه، تو کار نداشته باش... می­پرسی خوب پس این همه قوطی کنسرو برای چیه؟! /می­فرمایند اِاِاِاِاِ چقدر اذیت می­کنی، نخودفرنگی و ذرت و قارچه برای سالاد می­خوام... ای بابا برادرمن آشپزی کجا می‌کنن این خانوم‌­ها... یکی و میذارن تو ماکرویو، یکی و می­ریزن تو سرخ کن، یکی دوتا هم سرگاز تازه ظرفاشون هم حتماً باید چدنی یا پیرکس باشه وگرنه غذا خراب میشه، خلاصه میارن میزارن سرمیز جلوی من و شما دلشون هم خوشه که هفت هشت جورغذا برای مهمونی درست کردن!
  • - آره بهزاد خان، مادربزرگ منو خدابیامرزه، عزیز صداش می­کردیم... تا همین پارسال هم زنده بود و با مادرم­اینها زندگی می­کرد، اما خداشاهده ازوقتی که من یادم میاد تا موقع مرگش لب به مرغ نمی­زد. می­گفت بومیده این مرغ­ها. نه این­که عادت کرده بود که مرغ زنده رو بگیرن، خودشون سرشو ببرن، بشینن پرهاشو بکنن و همون­جور تازه تازه بپزن. اون هم تو اون دیگ­های قدیم، دیگ­های مسی و گلی و سنگی که اون موقع­ها بوده. تازه شما حساب بکنید بنده­های خدا چه عذابی می­کشیدن اون­موقع تا این ظرف و ظروف­هارو لب حوض و با آب یخ کرده بشورن...
  • - ای آقا... خدا بیامرزه مادربزرگ شمارو ولی زن هم همون زن­های قدیمی با همون جاروچوبی و همون چهارتا تشت و لگن هم خونشون همیشه عین دسته­ی گل بود، هم از زندگی­هاشون راضی بودن. یه آقا می­گفتن صدتا آقا ازبغلش درمی­اومد. نه مثل زن­های ما که تا با ما کاردارن ما میشیم بهزاد خان و بهزاد جان، وقت­های دیگه که جالبه بنده می­شم آقای پورسعید! انگار همون چند دقیقه پیش مارو به هم معرفی کردن. اما هروقت می­بینم خانوم میگه"بهزاد جان" می­فهمم یا آشغال­ها رو باید ببرم دم در یا احتمالاً نونی، سسی چه می­دونم نوشابه­ای، چیزی کمه و بنده باید برم بخرم!

بهزاد حرف می­زد، شکلک درمی­آورد، صدایش را کلفت و نازک می­کرد... صدای غش­غش همه­ی مهمان­ها چه زن و چه مرد از همه سوی میز به گوش می­رسید. زن فرهاد می­خندید و خودش را روی شکم فرهاد می­انداخت... فرهاد... فرهاد انقدر نوشیده بود که چشم­هایش دودو می­زد، پوست صورت و گردن و سینه­اش که از میان دکمه­های باز پیرانش، تا روی برآمدگی شکم­اش دیده می­شد به­طرز ناخوشایندی سرخ، بی­مو و براق بود. ازتمام آن فرهادی که آیدا به یاد می­آورد، فقط صدایش همان بود وقتی که در تایید حرف بهزاد گفت:

  • - بعله قربان، اون موقع که ماشین ظرفشویی و ظرف تفلن و این کوفت و زهرمارها نبوده. به خدا بی­خود نیست الان همه جوون جوون میافتن می­میرن. مال همین مواد شیمیایی­ایه که تو این­جور ظروف و حتی شوینده­ها به کار رفته. حالا مگه میشه به این خانوم­ها حرف حالی کرد. حقم دارن، بخوان بشینن این کارهارو بکنند دیگه کی وقت کنن بشینن تو این آرایشگاه­ها بدن ناخون­هاشون رو روش گل و بوته بکشن و کی موهاشون راه­راه و خال­خالی و سبز و بنفش بکنن. بنده­های خدا خوب گرفتارن دیگه، نمی­شه که ازشون توقع داشت.

فرهاد باصدای بلند و خش­داری خندید.  سرش را عقب گرفته بود و دوسه خط عمیق از زیر گوشهایش غبغب کلفت و سرخش را به چندقسمت تقسیم کرده بود. همسرش بی­اراده ناخن­هایش را در میان کف دست­هایش پنهان کرده بود. مردهای دیگر هرکدام از یک سوی میز تجربه­های مشابه­ خود را تعریف می­کردند. زن­ها درمیانه­ی هیاهو سعی می­کردند با صدایی که از تلاش بی­نتیجه­اشان برای شنیده شدن، زیر و لرزان و جیغ­جیغو شده بود، مردهای امروزی را با مسولیت­پذیری پدران یا مردانگی­های پدربزرگ­های خود مقایسه کنند. در این همهمه­ی غریبِ شوخی و گلمندی و تعریف و تحقیر تنها دو نفر اصلاً سخن نمی­گفتند. آیدا و همسر فرهاد.