گورزا

تو هم با من نبودی! (قسمت سوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
 

" کاش درمدت آن سه سال یک بارهم باهم مهمانی رفته بودیم. یک مهمانی واقعی، که پراز آدم­های جورواجور باشد. نه مثل آن یکی دوباری که مادرو پدر تهمینه مسافرت بودند و من و تو و کیان و تهمینه مثلاً مهمانی راه می­انداختیم. من هیچ­وقت رقصیدن را دوست نداشته­ام. بیشتراز آن از رقصیدن مردها و پسرها بیزارم، تو این را می­دانستی؟! نمی­دانم چرا پیچ وتاب دادن بدن به نظرم انقدر کار مسخره و خنده­داری می­آید. اما شاید اگر یک مهمانی واقعی بود، اگر تو بودی، اگر کمی نوشیده بودیم... شاید اندامم در کنار اندام تو به پیچ وتاب می­افتاد. آن هم می­شد یک خاطره­ی دیگر، درکنار آن همه خاطره از تو، که هیچ یک مثل آن دیگری نیست. که هیچ یک مثل هیچ خاطره­ی دیگری نیست. که هیچ یک دیگر تکرار نخواهدشد... راستی چرا ما مهمانی نمی­رفتیم؟! می­ترسیدیم؟!... تو که می­دانم نه، اما من خیلی می­ترسیدم. آن زمان­ها مثل حالا نبود. کمیته می­ریخت و مهمانی­ها به آنی خراب می­شد. می­ترسیدم که همه و ما هم دربین همه گرفتار شویم و پدرو مادر من  همه چیز را بفهمند. الان دیگر انگار اصلاً کمیته وجود ندارد... چقدر عجیب!... دیگر هیچ­کس از این اسم استفاده نمی­کند. آن زمان­ها کافی بود که برادرکوچکت گاهی سرظهر، از پله­های مجتمع­تان پایین دویده باشد، یا یک بار پدرت در جای پارک همسایه­تان ماشینش را گذاشته باشد که ببینی درست شب مهمانی تولدت یکی از همسایه­های شاکی تلفن کرده و کمیته را خبرکرده است. حالا دیگر همسایه با همسایه این­گونه ناجوانمردانه رفتار نمی­کند. حالا انگار همه در دردی مشترک گرفتار آمده­اند. کمیته­ای­ها... با آن پاترول­های سفید و سبزی که پشتش 4WD نوشته بود و هروقت درخیابان می­دیدیش دختری یا بیشتر پسری یا پسرهایی روی صندلی عقبش با پشت قوزکرده و گردن خمیده نشسته­یودند. دختری یا پسری که تنها جرمشان عاشقی بود. کاش نترسیده بودیم و یک بار باهم مهمانی رفته بودیم. کاش فرصت داده­بودند تا کمی عاشقی کنیم. شاید اگر انقدر به دنبال عشق­های مجاز نبودیم..."

اتومبیل کمی جلوتراز درب آهنی سیاه رنگی توقف کرد. بهزاد با ژست بزرگوارانه­ای سبد گل را به سمت آیدا گرفت. هم این افتخاری که بهزاد فکرمی­کرد نصیب همسرش کرده، هم خود سبد گل، بیش­تر از آن احمقانه به نظر می­رسیدند که آیدا حتی به آن­سو نگاه کند. سبدهای گل بی­هویت... که فقط بار مالی آورنده­اش را به دوش می­کشیدند، هیچ­وقت هیچ پیغام دیگری با خود همراه نمی­بردند. تعداد و نوع گل­هایشان، تعداد صفرهایی را به نمایش می­گذارد که شاید آورنده­ی آن قصد دارد ارزش گیرنده را در آن به رخ بکشد و شاید هم نه، فقط وسعت گشاده­دستی آورنده را به نمایش می­گذارد.  آیدا بیشتر ترجیح می­داد به­جای آن سبدگل ارکیده و مرغ بهشتی، یک دسته­گل آفتاب­گردان می­خریدند یا شاید ترکیب از زنبق ونرگس... افکار آیدا اسب رام نشده­ای بود که با هر اشاره­ای به سویی می­دوید.

  • - بیار بالا، پشت در بده دست رها...

صدای خنده و موزیک از طبقه­ی بالا به گوش می­رسید. به پاگرد اول که رسیدند، آیدا تاب شال را از دور گردنش بازکرد و شال روی شانه­هایش رهاشد. دستی درمیان موهای بلندش برد و قسمتی از آن سیاهی نافرمان را پشت گوش راستش به اسارت کشید. پیراهن ابریشمی سفید رنگش را روی شلوار مرتب کرد. دو دکمه­ی بالای پیراهن باز بود اما لبه­های ظریف یقه­ی لباس به آرامی روی هم خوابیده­بودند. این شیوه­ی لباس پوشیدن را بیش­تر دوست داشت. بازی نامحسوسی که فقط یک بیننده­ی مشتاق را به تماشا دعوت می­کرد، نه هر چشم ولگرد و بی­خانمانی که لخ­لخ کنان روی تمام سینه­ها و بازوها و پاهای برهنه­ی زن­ها پرسه می­زد. آیدا این قسمت دیرآشنا و شرم­آور خود را دوست نداشت. خودی که درعین انکار کردن، باز هم دوست داشت دیده­شود. دوستش نداشت... همان­قدر که تهمینه را دوست نداشت. اما قسمتی از خودش بود، علی­الرغم تمام تلاش­اش رهایش نمی­کرد. همان­طور که دوستی­اش با تهمینه انقدر قدیمی و کهنه شده بود که دیگر خوب یا بد هریک قسمتی از زندگی هم شده­بودند. پشت در آپارتمان رسیدند.

...

- سلام... سلام، چند سال شد؟! سه سال دیگه، آره فریدون؟! سه سال هست که داری به این خواهر ما سواری میدی!... اما خوشم اومد... یابوی جون­دار و اصیلی هستی... بابا سه ساله سوارتن ولی هنوز سرپایی... ماشاالله به این­همه استقامت مرد...

بهزاد باصدای بلند می­خندید و محکم برپشت شوهرخواهرش می­کوبید. آیدا گونه­های بیتا را بوسید. باهربوسه از روی شانه­های بیتا نگران و سریع به جمعی که برخی بسیار آشنا و برخی دیگر کاملاً ناآشنا بودند، نگاهی انداخت. اما انگار هیچ­کس به اندازه­ی خود آیدا از این شوخی­ها و از این به­هم خندیدن­ها منزجر و خسته نبود. فریدون دستش را پشت بهزاد گذاشته بود و چیزی درگوش او می­گفت که هردو با صدای بلند خندیدند. بیتا ابروهایش را درهم کشیده­بود اما به پهنای صورتش لبخندمی­زد. همه­ی آن ده دوازده نفر دیگر... مردی... در دورترین نقطه­ی اتاق پذیرایی پشت­کرده به مهمان­های تازه­وارد، ایستاده بود. انقدر درشت و تنومند بود که اگر آیدا برای لحظه­ای دست کوچک زنانه­ای که از زیربازوی مرد ردشد، پهلوی راست مرد را نوازش کرد و برای چند لحظه­ای روی تن مرد آرام گرفت، را نمی­دید، اصلاً متوجه حضور زنی در آن گوشه نمی­شد. شاید مرد از این لودگی­ها بدش می­آمد و از زنش می­خواست که زودتر از آن­چه قراربود مهمانی را ترک کنند، شاید زن داشت متقاعدش می­کرد که نباید انقدر سخت­گیر باشد، شاید...

آیدا با مهمانان دیگر دست­می­داد و به تعارف­ها و تعریف­ها پاسخ می­گفت. هنوز در خیال­پردازی نوازش­های آن دست ظریفِ انگشتردار که ناخن­هایی مرتب و صورتی­رنگ داشت به سرمی­برد که به مقابل زن کوچک اندام و ریزنقشی رسید که درکنار همسر قدبلند وشکم­گنده­اش این­پا و آن­پا می­کرد که بنشینند یا منتظر مراسم معارفه و احوال­پرسی شخصی باشند. آیدا به زن لبخند زد، فکر کرد ای­کاش عادت داشت به دست­هایش بیشتر رسیدگی کند. خجولانه دستش را به سمت مرد دراز کرد. زن ریزنقش چیزی می­گفت. احتمالاً چیزی مثل این جمله که درمورد آیدا زیاد شنیده­است. صدای فریدون هم می­آمد. داشت برای بهزاد توضیح می­داد که ایشان همان آقای مهندس، همسایه جدیدشان هستند که ذکر خیرشان همیشه بوده. صدای بیتا ازچندقدم دورتر به گوش آیدا می­رسید، داشت به یکی از مهمان­ها می­گفت که میبینی خانوم برادرم و خانوم مهندس چقدر شبیه هم هستند، خانوم مهندس همیشه من رو به یاد آیداجون میندازه... صداها... صدای زن کوچک اندام که می­گفت: به خدا آقا فریدون! فرهاد هم شما رو درست مثل برادرش دوست داره... فرهاد...