گورزا

تو هم با من نبودی! (قسمت دوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
 

"وای فرهاد، وای فرهاد... چرا از ذهن من بیرون نمی­روی؟!... چرا خیالت مرا رها نمی کند؟!... چرا با هر بارانی که می­بارد، من باید فقط به تو فکر کنم. به روزهایی که درباران کنار هم قدم می­زدیم. آن شب که باران می­بارید و من از سرما می­لرزیدم. آن شب که تو ژاکتت را درآوردی و دور من پیچیدی. من خیره به قطرات بارانی که از روی بازوهای تو به سمت زمین می­غلطیدند، و تو خیره به گونه­های سرد و خیس من که زیر نوازش­های سرانگشتان تو داغ می­شد و رنگ می­گرفت. آن روزها و شب­هایی که همه چیزش با این روزها و این شب­ها متفاوت بود. روزهایی که من بلد بودم جیغ بکشم، باصدای بلند بخندم، بدوم، با دستهای سرخ و بی­حس برف بازی کنم... آن روزهایی که من زن دیگری بودم. چقدر همه چیز فرق می­کرد. چقدر با تو بودن آسان بود و بدون تو بودن سخت است. چه خوب بلدبودی همه­چیز را زیباتر کنی. چه ساده می­شد درکنارتو احساس خوش­بختی کرد. چه راحت می­شد با یک پرس غذایی که می­توانستیم با همه­ی پول موجود در کیف­هایمان بخریم، سیرشویم، بخندیم، عشق­ورزی کنیم. تو در بشقاب من تکه­تکه کباب بگذاری، من در لیوان تو نوشابه بریزم. تو چنگال مرا در کاهو فروببری به دست من دهی، من روی گوجه­فرنگی بشقاب تو نمک بپاشم... هه... مسخره است، اما برای من عشق یعنی همین. یعنی درلحظه­هایی به این سادگی درکنار تو بودن...  در آرزوی همراه شدن در همین تجربیات ساده، در حسرت دوباره­ی همین لحظه­های پیش­پاافتاده حتی، دلتنگت بودن. تا کی فرهاد؟! تا کی؟! تا کی سر میز بنشینم و به صندلی خالی روبرویم خیره شوم و تورا ببینم که با سرِ خم­شده به عقب خنده سرمی­دهی، سیبک گلویت آرام به رقص درمی­آید و درمن عاشق نه احساسی ناخوشایند که هوس بوسه­ را برمی­انگیزد، و تو با هزارن چین ریز و دلچسب گوشه­ی چشم­هایت با نگاهی براق به  من خیره می­شوی. تا کی باید درتمام خالی­های زندگیم در جستجوی تو باشم؟!"

رها، محو تماشای تلوزیون تکه­ی بزرگی از کباب را روی چنگال درهوا نگه­داشته بود و چند دقیقه­ای بود که دیگر غرنمی­زد. آیدا هردو بشقاب­ نیمه­پر را از روی میز برداشت.

  • - پلوتو نمی­خوری رها؟!
  • - نه، سیرشدم! دیگه برای من پلو نپز، دارم چاق می­شم... همین الان هم از «ترگل» و «نوشین» چاق­ترم. دیگه از امشب شام هم نمی­خورم.

آیدا با تعجب به دخترش نگاه کرد. به یاد نمی­آورد که خودش یا هم­سن و سال­هایش آن­موقع ها در ده­سالگی نگران تناسب اندام یا اضافه­وزن خود بوده­باشند.

  • - به­هرحال بهتره امشب خونه­ی عمه­ات غذاتو بخوری. حوصله ندارم سوژه­ی بحث و اظهار نظر دیگران بشیم. حالا هرکس می­خواد یک توصیه­ای بکنه و من هم باید بشینم تمام حرف­هایی رو که خودم می­دونم، بشنوم و تایید کنم و چشم چشم بگم...
  • - خوب من که می­گم امشب نیام... به خدا حوصله­ام سر میره... خوب دوست ندارم بیام، مگه زوره؟! منو بذارین خونه­ی خاله زیبا، فردا هم که جمعه­است. صبح بابا بیاد دنبالم. من هم با اشکان یک کمی کامپیوتر بازی می­کنیم. خوب مامان، خوب؟!

آیدا یاد آخرین باری که رها را خانه­ی خواهرش گذاشته بود افتاد. وقتی برای برگرداندن رها رفته بود، زیبا هنوز از خشم می­لرزید. ظاهراً هر دو بچه درلحظه­ای غافلگیر شده بودند که اگر چند دقیقه­ی دیگر گذشته بود، اولین تجربه­ی جنسی خود را پشت سرمی­گذاشتند.

  • - تو امشب با ما میای مهمونی رها و من دیگه حوصله ندارم در این مورد بحث کنم. از لحظه­ای که از مدرسه اومدی ما دوتا داریم سر این موضوع کلنجار می­ریم و من واقعاً تصمیم دارم به این وضع خاتمه بدم. مهمونی اومدن تو زور نیست، فقط این­که تو باید یاد بگیری همیشه زندگی اون­جوری نیست که تو بخوای و حتماً بهت خوش­بگذره. بعضی وقت­ها مجبوری جاهایی بری که اصلاً دوست نداری اما جزو برنامه­ی زندگیته و باید انجامش بدی. تموم شد و رفت.
  • - نخیرم! من فقط الان، مجبورم که هرجا که شماها می­خواین باهاتون بیام. وقتی خودم بزرگ بشم هیچ وقت نمی­ذارم کسی مجبورم کنه کاریو بکنم که دوست ندارم. می­خوام هرجوری که دلم می­خواد زندگی کنم. اصلاً شوهرم هم باید اون­جوری که من دلم می­خواد زندگی کنه، از اول که باهاش آشنا می­شم اینو بهش می­گم...

آیدا فکر کرد که خودش هم چقدر همیشه آرزو داشته که مثل مادرش نشود. مادرش همیشه مثل یک بشکه­ی باروت بود که به تلنگری منفجر می­شد، آیدا تبدیل به یک بشکه خاک شده بود که هیچ کس صدایی از درونش نمی­شنید. مادرش همیشه بیمار بود، همیشه بچه­ها دچار احساس گناه بودند که مانع استراحت و آرامش مادر می­شوند، آیدا حتی فردای عمل کلیه­اش هم در تخت نخوابید، انگار که می­ترسید به عنوان یک شی‌ء بی­مصرف دورانداخته شود. آن کسی که دلش می­خواست نبود اما دست کم به مادرش هم هیچ شباهتی نداشت. خوشحال بود که رها هم هیچ تمایلی نداشت که شبیه او باشد.