گورزا

تو هم با من نبودی! (قسمت اول)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
 

"نه، نه، الان نه... خیالت باشد برای یک وقت دیگر! برای شب... شب که بهزاد پشت­کرده به من می­خوابد. شب که بی­تاب می­شوم تا کسی مرا درآغوش گیرد و هیچ­کس نیست. هیچ­کس نیست، جز خیال تو! شب که چشم­هایم را می­بندم و به یاد می­آورم آن روزهایی را که در اتاق تو روی تختخواب یک­نفره کنارهم می­خوابیدیم. من شانه­ها و کتف­هایم را می­سپردم به سینه­های فراخ تو و تو بازویت را قرض می­دادی به سرِ خسته­ی من. تو دستهایت را حلقه می­کردی به دور تنِ نحیف من و من گم می­شدم در پناه بزرگی اندام تو. تو نرم­نرم گردن و شانه­ی مرا می­بوسیدی و من کم­کم آرام می­گرفتم زیر تابش آفتاب مهربانی تو. هیچ کس نه قبل­تر و نه بعدتر از تو مرا آن­گونه نبوسید که تو می­بوسیدی. آن­گونه با لبهای بسته، بی فشار و تحمیلی ناخواسته، بیشتر به خیال بوسه می­مانست تا تجربه­ی بوسیدن.

خسته­ام... خیلی خسته­ام فرهاد. دلم تو را می­خواهد. هرروز این پانزده سال. دلم عادت نمی­کند به نبودنت، به نداشتن­ات. تنم عادت نمی­کند به خالیِ ملافه­ها، لباس­هایم خو نمی­گیرند به رفتن بوی تو، دست­هایم تاب نمی­آورند این­همه رهایی را، این­همه لختی را، وقتی که به یاد می­آورم روزهایی که دست­های کوچک و سفیدم در پهنا و تیرگی دست­های تو ناپدید می­شد."

صدای زنگ تلفن... سیگارِ تاکمر خاکسترشده، بی­تجربه­ی لمس مشتاق لب­های باریک زنانه­اش... لیوانِ قهوه­ای که دیگر دیواره­هایش دستی را که درمیانه­ی راه بی­هدف مانده بود، گرم نمی­کرد...

صدای شاد تهمینه از سوراخ­های گوشی تلفن بیرون ریخت و برافکار گسیخته­ی آیدا پاشید:

  • - هی، سلام... چطوری؟! درگیر بودی یا می تونیم یک کم باهم صحبت کنیم؟!
  • - نه،نه، درگیر نیستم. داشتم قهوه می­خوردم و سیگارمی­کشیدم... (نگفت روی قالی درازکشیده­بودم و به فرهاد فکرمی­کردم)
  • - برای شب کارخاصی نمی­خوای بکنی؟!
  • - نه... من که مهمون ندارم، قراره برم مهمونی! فقط یه دوش­گرفتن و یه سشوار و لباس پوشیدن. از این وقت صبح چکار کنم مثلاً؟! (نگفت چهار روز است که حمام نرفته و بوی گند می­دهد، وگرنه حمام هم نمی­رفت)
  • - تعجب می­کنم، بهزاد پای فک و فامیل خودش که باشه حتی مهمونیِ رقص و دیرینک هم میره. اما با دوست­های تو حتی حاضر نیست یک شام ساده بخوره. جانماز آب کشیدن­هاش فقط مال توست؟!
  • - ... (نگفت بعداز این­همه سال هنوز تعجب می­کنی؟ من دیگه از هیچ چیز تعجب نمی­کنم!)
  • - ببینم تو نمی­خوای یه مویی رنگ کنی، کوتاهی، چیزی... ؟! مثلاً موهاتو عسلی کنی به رنگِ چشم­هاتم خیلی میاد، الانم حسابی مده.
  • - نه... زردوزار می­شم، بهم نمیاد. موی کوتاه هم درست کردن می­خواد که من اهلش نیستم. (نگفت فرهاد همیشه موهای بلند و سیاهم رو دوست داشت. نگفت شاید یک روز هم­دیگر را دیدیم. نگفت... )
  • - گفتم بهت دارم میرم کلاسِ گیتار؟! یک استاد باحالی دارم، ازخودم کوچیکتره. ولی نه این­که ریش و سیبیل داره زیاد معلوم نیست. فکر کنم سه سال ازمن کوچیکتر باشه.
  • - آره، پریشب که باهم حرف زدیم گفتی خیلی جوونه، خوش­قیافه هم هست. دست­بند و گردن­بند چرمی هم میندازه. (نگفت، گفتی پنج سال کوچکتره... زن هم داره)
  • - آره خودشه... (صدای ریسه رفتنش از آن سوی خط توی گوشی پیچید)... دو سه تا تیک براش اومدم، اون هم رو هوا قاپید... (دوباره انفجار خنده)
  • - با سامان به­هم زدی؟! (نگفت ترجیح میدم شرح لوندی­هات را نشنوم)
  • - نه دیوونه... تو هنوز هم املی بدبخت. چرا تو اون مغز فندقیت دوتا پسر باهم جانمی­گیره خواهر مقدس من!
  • - موضوع تقدس و پاکی نیست. این­که هنوز انقدر توان داری برام جالبه... هوم... مهم هم نیست. هرجوری راحتی، هرچیزی خوشحالت می­کنه همون کارو بکن. (نگفت... اما نتوانست سکوت کند) راستی این مرده که میگی زن نداره؟!
  • - من به زنش چکار دارم؟! مگه می­خوام بیاد منو بگیره یا باهاش برم بخوابم که به زنش ربطی داشته باشه! دوتا تیک من میام، دوتا نوربالا اون میزنه، تموم شد و رفت. فقط یک­کمی بهمون خوش می­گذره و از یکنواختی درمیایم، نه بیشتر از این. خوبه دیگه، آدم باید یه انگیزه­هایی برای کلاس رفتن داشته­باشه یا نه؟!
  • - به هرحال من از مردهای این­جوری متنفرم. خودشون هر غلطی می­کنن به زنشون که میرسن ادای غیرتی بودن درمیارن. (نگفت از زن­هایی که این مردهارو پررو می­کنن بیشتر بدم­ میاد، اما انگار تهمینه خودش فهمید)
  • - راستی! فهمیدی این همسایه­ی جدید خواهرشوهرت این­ها که امشب قراره تو مهمونیشون باشه چه­جور آدمیه؟! مذهبیه یا از این شاد و شنگولاست که پایِ همه­رقم خوش­گذرونی­ای هست؟!
  • - چه­ میدونم، تو هم چه سوالهایی می­کنی. مذهبی نباید باشه وگرنه خود بیتا دعوتش نمی­کرد تو همچین مهمونی­ای. حالا چه فرقی می­کنه مگه؟! (نگفت توروخدا خداحافظی بکن تهمینه وگرنه دوباره دعوامون میشه)
  • - هیچی، خواستم ببینم بالاخره امشب چی می­پوشی. خودت گفته بودی مهمون غریبه دارن راحت نیستی، گفتم بپرسم چکار می­خوای بکنی. حالا هم فکرکنم بهتره دیگه خداحافظی کنیم. یه ذره دیگه برم رواعصابت دعوامون میشه. تو همیشه وقتی می­خوای بری مهمونی سگ میشی. دست خودت هم نیست، ازبس که مردم­گریزی... بای (و دوباره صدای خنده­اش درگوشی پیچید)