گورزا

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
 

 پسر بیست­ودو ماهه­ی من، وقتی خوراکی­ای یا اسباب­بازی­ای که می­خواهد را به او می­دهم، باصدای نرم و لطیف کودکانه­اش بلافاصله می­گوید:"ممنون!"... و بی­اراده لبخند را برلب­های من یا هرکس دیگری که مخاطبش باشد می­نشاند.

چند روز است که به این می­اندیشم چگونه از همسفران این راه درازی که پیموده­ام، تشکر کنم که دست ­کم به شیرینی صدای کودکم به گوششان برسد و عذابی را که در این مدت برآنان تحمیل کرده­ام، شاید... شاید به لبخندی بدل کند.

ممنونم... ممنونم ازهمه­ی شما که صبوری کردید. من سنگ­های کوله­باری را که به خطا سال­ها با خود حمل میکردم، سنگ­هایی که برخی ریز و بی­هویت و مسخره، برخی سخت و سنگین وبرخی تیز و نافرم بودند، یک به یک و بی­اراده از کوله­بارم خارج  و بی­تفکر رهاکردم. دراین مابین، برخی از سنگ­ها، به­واسطه­ی بی­مبالاتی من و یا شاید خستگی راه و دست­های زخمی و کم­توانم، چنان در این پهنه­ی نمایش غلطیدند که عزیزترین­هایم که جلوتر از همه ایستاده بودند تا شاید شاهد رهایی من باشند از ضرب این پاره­سنگ­ها آسیب دیدند. زخمی شدند و یا دست­کم دردکشیدند.

صدای "آخ!" خوبانم را شنیدم، اما انقدر اشتیاق داشتم که کوله­بارم را از سنگینی­هایش خالی ­کنم، که بازنایستادم.

من متأسفم،... من... من حقیقتاً متأسفم.

من دوستتان دارم. بسیار و عمیق و بی­لحظه­ای فراموشی.

دوستت دارم... دوستت دارم «رویا بیژنی»، مهربان بانوی من! دانای مقدس.توکه با داستان­هایت زندگی می­کنم، با تصویرهایت لذت را تجربه­ می­کنم و با شعرهایت زن بودن را،... تو که بزرگی و یک دنیای بزرگ درانتظار سرانگشتان توست. وباز تو منت میگذاری و چشم­های مهربانت را مهمان دلنوشته­های من می­کنی. آن روز که گرمای دست­هایت را تجربه کنم، روز زیبایی­ است برای من.

دوستت دارم... دوستت دارم «میس کارتون»، فیروزه­ی نازنینم! زلالِ بی­نظیر. تو که فشارهای زندگانیت را با حس بدگنده و افزون شدن­اش را با  تشکیل خانواده­ی حسِ­بدِگنده نشان می­دهی و کوله­بار دردهایت را بردوش هیچ­ دوستی نمی­گذاری. بهت افتخار می­کنم. بهت افتخارمی­کنم که به خود اینسان سخت می­گیری و به یک دوست اینقدر آسان که بتواند تمام دردهایش را درگوش تو زمزمه کند. لبخندت تجسم آفتاب است درشب­های تاریک من.

دوستت دارم... دوستت دارم «پیله»، عالیه جانم! عالیه، عالیه، عالیه... دوست دارم اسمت را درتمام تنهایی­هایم تکرار و تکرار کنم تا یادم نرود که تو هستی و من تنها نیستم. تویی که وقتی می­نویسی، حیرت­آور، برتمامی آن­چه که هست اشراف داری. همچو یک عقاب که ازفراز به فرود می­نگرد، اما انقدر بخشنده­ای که نگاهت به منِ ساده­ی ناآزموده هیچ­گاه نگاه ازبالا نبوده است. می­دانم که حضورت درزندگیم به این ناچیز محدود نمی­شود.

دوستت دارم... دوستت دارم «زنی که با گرگ­ها می­دوی»، الهامم! دوستی که مرا آن­گونه که هستم می­بینی و آن­گونه که باید باشم فرامی­خوانی. دوست جوانی که بسیار ازت می­آموزم. تویی که سرشار از انرژی هستی اما صبورانه به کاهلی­های من گوش فرامی­دهی و بی­تفاوت نمی­گذری. فشردن دست­هایت آرزوی من است و دویدن هم­پای تو، همه­ی اشتیاق زانوهای پیر من.

دوستت دارم... دوستت دارم «انسان»! خوبِ آرامش­بخش. هنوز باورم نمی­شود آن ذهنِ بی­تابِ تو که نمایشگاه­ها، سالن­های نمایش و سینماها را درمی­نوردد، چگونه... چگونه درمیان یأس­نامه­های من آرام می­گیرد. چه بزرگواری تو. چه خوب است که هستی. حضور آرام و بی­هیاهویت درسکوت و تک جمله­هایی ساده، چه بسیار چیزها که به من آموخت. با من بمان، ای همیشگی من.

دوستت دارم... دوستت دارم «روبانِ سفید»! پاکی بی‌زوال،صادقِ بی­ریا. درچرخش و رقص دلنوازت بی­احساس شرمی بگویم، باورم نمی­شد این­گونه دوستانه به دور سیاهی­های من بپیچی و مرا به من امیدوارکنی. وجودت همیشه برای من نوازشگر، صلح­آمیز، زیبا و الهام­بخش بوده است. گره­ای رقصان برگیسویم شدی. آرایه­ای سفید و پاک تا مرا با توازن آشتی دهد.

دوستت دارم... دوستت دارم «پرواز»، آزاده­ی مهربان، بانوی خالق لحظه­های مطبوع! باورِ دلباختگی­های بی­آزار، تنها در جادوی کلام تو به بار می­نشیند و من چه نیازمندم به اندک آرامشی زیر آفتاب درخشان سراپرده­ی تو.

دوستتان دارم «مسافرکوچولو»، «مانی مسیحا»، «قطره­»ی مهربانم، سانتای عزیز، طیبه، نیلوفر و... همه­ی مهربانان نادیده­ام  که صبوری کردید و اجازه دادید تا فریادکنم و هرآنچه پلیدی و تیرگی است از درون خسته­ی خویش رها سازم. تا دفتر این روزگار ناسازگار را یک به یک ورق زنم... تا "پایان".

دوستان خوبم، "ثلج" و "من و قوز چراغ مطالعه"... صبوری برادرانه و مردانه­اتان برهیچ کس پنهان نیست. گوشِ دل سپردن به درددل­های زنانه و بیش از آن ابراز درک و همدردی توقعی نبود که من از هیچ غیر هم­جنسی داشته باشم، که شما آن را به من هدیه کردید. زندگیتان پراز شادی و رفیقان همدل و همراه باد.

دوست غایبی داشتم دراین مابین که نیست و اکنون جایی دراین دنیای بزرگ مشغول کشیدن کوله­بارِ سنگ­هایش است. تا باشد روزی که او نیز این سنگینی طاقت­فرسا را زمین بگذارد. "ایمان.الف.خلیفه"... در این راه همراه من نبود، اما... اما دوست می­داشتم اگر روزی از سفربازگشت، جای خالی خود را درمیان دوستان نبیند.

                                                        ممنون... برای همه چیز ممنون.