گورزا

من تمام می‌شوم... تو رها می‌شوی!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 

اسفندماه بود، اسفند هزاروسیصدوهشتادوشش. بازهم ذرات ریز باردار صدای مادرم را ازتهران تا کیش درمیان کابل­های تلفن و ازمیان آسمان و زمین حمل می­کردند و به گوش من می­رساندند.

- خواهرت گلوش رو عمل کرده، دیگه نمی­تونست هیچ­چی بخوره. نمونه رو دادن پاتولوژی. اینشالله که چیزی نیست، فقط برای احتیاطه!

اما چیزی بود. آنقدر شدید که سریعاً شیمی­درمانی و رادیوتراپی را باهم شروع کردند. تمام گلو و دهان خواهرم از اشعه­ی برق سوخت. هنوزهم غذا نمی­خورد. بعدتر که درمان تمام شد و سوختگی­ها کمی التیام یافت، داستان جدیدی پیش­آمد. مفصل فکش قفل شده­بود، مابین دو ردیف دندانش بیش­تراز نیم­سانت باز نمی­شد. دیگر حتی کوچکترین قاشق­ها هم وارد دهانش نمی­شد. شب­ها تا صبح ازدرد نمی­خوابید. نه فقط غذاخوردن که حرف­زدن هم برایش بی­اندازه دردناک بود. تمام مدت درسکوت یک گوشه می­نشست و به ما که حرف می­زدیم یا چیزی می­خوردیم نگاه می­کرد. سخت­ترین روزهای زندگیم بود. اگر غذانمی­خوردیم، قبول نمی­کرد درکنارما باشد. نمی­خواست کسی را اذیت کند. وقتی می­خوردیم، هرلقمه از گلوی ماهم با درد پایین می­رفت. صحبت نمی­کردیم، فضا سنگین و گزنده می­شد و وقتی حرف می­زدیم نگاه او انقدر غمگین بود که تمام کردن جمله را سخت می­کرد. خواهرم با یک متروهفتاددوسانت قد چهل کیلوشده­بود. موهای سیاهش تا کمر، تن باریک ونحیفش رامی­پوشاند و پایین­ترازآن دامن لباسش رهاتراز همیشه تاب می­خورد. انگار همیشه باد می­آمد.

*

هشتم مهرماه هشتادوهفت، خواهرم برای همیشه ازپیش ما رفت. نه از سرطان،... خواهرم خفه شد. باخون خودش، خونی که از شریانی آسیب­دیده از رادیوتراپی­ها بیرون می­ریخت و بافت گلو و گردن انقدر از رادیوتراپی صدمه دیده بود که امکان عمل جراحی را می­گرفت، خونی که درگلویش ماند و ازدهان بسته­شده­اش بیرون نیامد، خفه شد. پرستارِ بیمارستان گفته­بود وقتی این اتفاق برایش افتاده ترسیده بوده. خواهرم ترسیده بوده و من کنارش نبودم تا دست­هایش را در دست­هایم بگیرم. هیچ صدا یا صورت آشنایی وقتی که باوحشت به آدم­های اطرافش می­نگریسته درکنارش نبوده تا شاید اندکی احساس آسودگی کند...

دراین یک سالی که گذشت چه بسیارشب­ها که با این فکر، اصلاً نخوابیده­ام. چه بسیار روزها که با آگاهی به این­که دیگر لحظه­های باهم بودنمان تکرار نمی­شود، پراز درد تنهایی گریسته­ام. چه بسیار لحظه­ها که همه­ی این­ها را فراموش کرده­ام و بی­محابا خندیده­ام، خنده­ای که طنین­اش بلافاصله همچو سیلی­ای برصورتم ضربه زده­­است و گونه‌هایم سرخِ سرخ‌اند از این خنده‌های مستانه. 

*

*

*

خواهرم رفت و اکنون یک سال می­گذرد. چهل روز است که آخرین فنجان قرمز بی‌دسته‌ی لب‌پرم هم شکسته است. پسرکوچکم دوماه دیگر دوساله می­شود. من چهارماه دیگر سی­وپنج سالم تمام می­شود. پسربزرگم سیزده­ساله است. هفده سال است که ازدواج کرده ام. سال دیگر می­شود هجده سال، درست به همان اندازه­ای که بدون داشتن نامی درصفحه­ی ازدواج شناسنامه­ام، زندگی کرده­ام.نمی­دانم هجده سال سوم چگونه خواهد بود. امیدوارم هرطور هست دست­کم با حماقت­های کم­تر و شعور و آگاهی بیشتری همراه باشد.

گاهی که روزها را رچ می­زنم و بی­هیچ لحظه­ی درخشانی سپری می­کنم، از زن چهل ساله­ای که پنج سال دیگر با او ملاقات خواهم داشت می­ترسم. هراسم از این است که مرا برای ازبین بردن پنج سال از زندگی و فرصت­های او سرزنش کند. می­ترسم مرا به­خاطر شناسنامه­­ای که به او می­دهم شماتت کند. نمی­دانم او چگونه آدمی­است. دوست دارد که دو فرزند و همسر داشته­باشد یا نه، پراز نیاز رها شدن است.

من اکنون تنها فرزند پدرومادری غمگین و بی­حوصله هستم.

من اکنون مادر دو پسرِ پراز انرژی و حق حیات هستم.

من همسر مردی هستم. من عروس خانواده­ای هستم. من زن برادر، زن عمو، زن دایی، خاله، دخترخاله، دختردایی، دخترعمه، دخترعمو، زنِ همسایه، زنِ رییس، زنِ... نمی­دانم!... دیگر نمی­دانم کیستم. می­دانم کی نیستم. خودم نیستم. خودم را گم کرده­ام.

نوشتم تا شاید بتوانم خودم را جایی این لابه­لاها پیدا کنم، فکرکردم شاید کسی پیدایم کند و من را به من بازگرداند.