گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
 

شش هفت سال پیش، وقتی آمده بودم تهران تا جدا شوم، همان موقع که برادرم تازه مریض شده بود و من چهارپنج ماهی تهران ماندم، با دوستی درمورد کارهایی که می­بایست برای جدایی و ماندنم درتهران انجام دهم، صحبت می­کردیم. گفتم:"باید یک سفر تا کیش بروم. پاییز شروع شده و لباسهای من همه تابستانی هستند. پول زیادی هم ندارم که بخواهم همه چیز را دوباره بخرم. می­روم لباس­هایم را با کتاب­هایم و فنجان­های قرمزم را بیاورم"

دوستم خیلی خندیده بود. از تمام آن خانه و زندگی فقط فنجان­ها؟!

آن فنجان­های قرمز را تازه خریده­بودم. خیلی دوستشان داشتم. باوسواس و احتیاط می­شستمشان تا مبادا بشکنند. ماه­های اول  که شش­تا بودند با آن­ها از مهمان­هایی که خیلی برایم عزیز بودند پذیرایی می­کردم. بعد ترها، باوجود تمام عشق و تمام احتیاطم یکی­یکی یا لب­پر شدند، یا بی­دسته شدند و یا کاملاً می­شکستند. وقتی فقط سه تای آن­ها سالم مانده بود، دیگر فقط مال جمع صبحگاهی خودم و دوستانم بودند. یک روز به خودم آمدم که دیدم فقط یک فنجان قرمز باقی مانده است. باخودم فکرکردم که اگر بخواهم بروم شاید دیگر هیچ چیز نمانده باشد که بخواهم از این زندگی باخود ببرم. کتاب­ها و لباس­هایم جزیی از خودم بودند، مال آن زندگی نمی­دانستمشان. تازه بخشی از لباس­هایم هم فرمایشی بودند، آن­ها را هم نمی­خواستم.

آن روز، برای من آن یک فنجان باقی­مانده معنی و مفهوم دیگری یافت. انگار به من هشدار می­داد زمان برای دودلی­های من متوقف نمی­شود. پنج فنجان شکسته بود و رفته بود. درطول این مدت روزهایی از جوانی من، کارهایی که دوست­داشتم و انجام نداده بودم، شب­هایی که با گریه صبح کرده­بودم، حسرت­ها، امیدها، یأس­ها، دل­شکستن­ها،... و خیلی چیزهای دیگری که دوست داشتم و دوست­ نمی­داشتم نیز برمن گذشته بود و رفته بود. آن روز... آن روز... نه نمی­دانم آن روز بود یا روز دیگری، آن تنها فنجان باقی­مانده بود یا چیز دیگری، یک خنده­ی پسرم بود یا قطره اشکی که گونه­ام را به خارش انداخته بود. به هرحال یکی از همان روزهایی بود که به خودم، به آن روزم، به فرداهایم و مثل همیشه به دیروزهایم می­اندیشیدم. یکی از همان روزهایی بود که مثل همیشه از خودم خشمگین بودم. خودم اولین کس بودم، پیش از همسرم و پیش از همه­ی آن کسانی که می­خواستم مرا دوست بدارند و آن­گونه که می­خواستم دوستم نمی­داشتند... خودم پیش از تمام آن ها عشق را ازخود دریغ کرده بودم. خودم کم­تر از همه به خواسته­هایم احترام گذاشته­بودم و به تمایلات، به افکار و عقایدم اهمیت داده­بودم. از وحشت این­که دوست داشته نشوم، برای به دست آوردن عشق هر رهگذری خودم را، ایمان واعتقاداتم را و هویت و حقیقت وجودم را زیرپا گذاشته بودم. خودم بیش­تر از هرکسی خود را لگدمال کرده­بودم. ترسیده بودم... همیشه ترسیده بودم. از تنها ماندن، از دعوا و فریاد و توهین، از نگاه کردن به کتف و شانه­های مردی که پشت­کرده به من می­خوابید، از سکوت و سرمایی که درخانه و دروجودم می­نشست و بیرون نمی­رفت. این ترس احمقانه را می­شناختم. از آن سال­هایی که پدر و مادرم وقت و بی­وقت، درخلوت اتاق خوابشان یا درمیان یک مهمانی، بر سر خرج و مخارج خانه یا رفتار اقوام پدرم یا... هزاران چیز دیگر، برسرهم فریاد می­زدند، یا تنهایی در روزهایی که مادرم قهر می­کرد و از خانه می­رفت، یا هراس آن لحظه­ای که مادرم روی نرده­های بالکن خانه­مان که طبقه پنجم بود می­ایستاد تا خود را پایین بیاندازد یا وقتی پدرم ماشین را باسرعت به سمت دیواری پیش می­برد،یا... یا... یا...

این ترس لعنتی را می­شناختم. دیرزمانی بود که آبستنش بودم.

از پدر و مادرم خشمگین نبودم، یعنی درآن زمان دیگر خشمگین نبودم. آن­ها نیز قربانی دردهای اجتماعی دیگری بودند. آن­ها نیز با ترس­های خود زندگی کرده­بودند. آن­ها نیز در خانه­هایی بزرگ شده­بودند که چشم­انداز بیرون آن بسیار دلنوازتر بود تا فضای درون­اش. آن­ها نیز با شوق و امیدواری از چاله­هایی خود بیرون خزیده­بودند و درچاه هم­دیگر گرفتارآمده­بودند.

ترسیدم... ترسیدم برای پسرم. برای او که یک روز از سردی و سکوت این خانه به کدامین چاه پناه خواهدبرد. ترسیدم که او نیز قطعه­ی گمشده­ای گردد، همیشه و همیشه درجستجوی دایره­ای که قطعه­اش را گم کرده باشد و هیچ­گاه نفهمد که خود می­تواند یک دایره باشد.

ناگهان انگار پرده­ای ازپیش چشمانم کنار رفت. انگار چرایی این حیات دنیویم را دریافته­باشم. بودنم برایم مفهومی دیگر یافت. تصمیمم را گرفتم. تصمیمی که دوسال و نیم از آن می­گذرد و هرروز بیش­تر از روز پیش به درستی­اش ایمان می­آورم.

باید این دورباطل را متوقف می­کردم. باید این ارثیه­ی شوم خانوادگی را برای همیشه به آتش می­کشیدم، زیر خروارها خاک مدفون می­کردم، به آسمان­ها می­فرستادم... نمی­دانم! فقط ایمان داشتم که باید آن را از دسترس پسرم دور می­کردم. نباید اجازه می­دادم این داستان تکراری درد و رنج و اشک سرنوشت پسرم باشد.

تا دیروز برای آرزوهای خود اشک ریخته­بودم، جنگیده­بودم یا خسته و مأیوس و بی­حرکت گوشه­ای افتاده­بودم. اما درتمام لحظات به این واقف بودم که خوش­بختی کامل و بی­عیب و نقص دیگر برای من نمی­تواند وجود داشته باشد. من با زندگی­ای که درون آن قرار گرفته بودم جور نبودم، مثل قطعه­ی پازلی که نه تنها شکل و گوشه­هایش که حتی تصویرش هم با باقی مجموعه جور نبود. اگر می­ماندم، آن قطعه­ی ناجور همیشه ناجور و اضافی بود و اگر می­رفتم آن حفره، خالی و سیاه باقی می­ماند. اگر می­ماندم آرزوهای دست­نیافتنیم داغی بود بردلم و اگر می­رفتم، نبودن درکنار پسرم و ندیدن تک تک لحظه­های زندگی او تمام عمر آزارم می­داد. اما برای پسرم هنوز هیچ چیز دیر نشده بود. او می­توانست خوش­بختی را تمام و کمال لمس کند. او می­توانست درخانه­ای شاد، گرم، پرازعشق و محبت، پرازلحظه­های باهم بودن زندگی کند. او می­توانست انقدر سیراب باشد که زبان خشک و تفتیده‌اش را جلوی هر قطره آب ناپاکی دراز نکند. او می­بایست دایره­ی بزرگی می­شد که درکنار دایره­ی بزرگ دیگری با شادمانی بغلطد، نه این که درجستجوی تکمیل شدن همه­ی عمر بگردد و هیچ­گاه هم به احساس راضیت نرسد. رسالت من در زندگی این بود. شاهد خوشبختی پسرم بودن.

*

یک ماه گذشت. پدرومادرم به همراه خواهرم و دخترش برای نوروز هشتادوشش مهمان ما بودند. من مثل همیشه مأیوس، خسته و دردمند نبودم. این­که شاد کردن کسی یا کسانی می­تواند دردست­های من، فقط دردست­های من باشد چنان قدرت و حیاتی به من داده­بود که سرشار از انرژی و باور بودم. من شاد و پرانرژی بودم و انگار با نوای شاد حیات من همه به رقص درآمده­بودند. آن تعطیلات زیباترین روزهای زندگی من شد.

من که به­خاطر کودکی تلخ و خالی از مهر پسرم تمام احساسات مادرانه­ام عقیم و کور مانده بود، چهار روز بعد از رفتن مهمانانم فهمیدم دوباره مادر شدم. انگار تا چرایی زندگیم را درنمی­یافتم، چگونگی زندگیم تغییر نمی­کرد.