گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
 

در سال­هایی که گذشته بود، فراتراز ظرفیت­های وجودی من بارگناه بردوش من گذاشته شده­بود. هربار هراتفاقی که درزندگی مشترک من و همسرم رخ می­داد، این من بودم که مقصربودم.

بارگناهانم را حمل می­کردم، بی­وقفه و بی­اراده، هم­چو صلیب بردوش. ابتدا چون قوز برپشتم نشست، دولا و نافرم شدم. رفته رفته باری­که بردوش می­کشیدم سنگین­ترشد و حرکات و قدم­هایم به واسطه­ی این سنگینیِ ناپیدا کندتر. قوزِپشتم، که نه از جنس گوشت و پوستم، که ازدردها و زخم­هایم انباشته­شده­بود مثل هرزخم کهنه­ای سیاه شد و سخت. سخت، سخت، سخت­تر... تا که شدم سنگ­پشت.

مردم، هربار که بار گناه مشترکمان را بردوش من گذاشت و از سنگینی­اش رها شد، شادمان گشت و ازاین سبکی و آسودگیِ آسان به دست آمده شادمان گشت و بالا جهید. بالا جهید، بالا جهید، بالاتر جهید... تا که شد خرگوش!

آن روز، همسرم رو به زنی کرد که چهارده سال با او زندگی کرده­بود. باصدایی بلند، با تحقیر، با توهین، باسرزنش چیزی گفت. چیزی مثل همه­ی چیزهایی که تا پیش از آن گفته­بود. اما زنی که روبه­رویش ایستاده بود، آن زن نبود. زن صدایش را بلندکرد، شاید کمی هم چشم­هایش گشادتر از همیشه بود و نگاهش خیره­تر. نه مثل آن زن پیشین که نگاهش را می­دزدید و صدایش از شدت بغض درنمی­آمد. صدایش شمرده و واضح بود. جیغ و فریاد نمی­کرد. از خشم نمی­لرزید. چنان حرف می­زد که انگار بزرگتری کوچکتری را برای خطایی سرزنش می­کند. به مرد تفهیم کرد توهین کردن چقدر می­تواند آسان باشد، که اگر خیلی توانمند است هنگام خشم خودش را کنترل کند. که زن بچه­باغبان املاک پدری ایشون نیست که بتواند این­چنین ساده به او توهین کند، که اگر یک باردیگر به خود اجازه­ی چنین رفتاری دهد، باحرف­هایی به مراتب نازیباتر و باصدایی چندین­بار بلندتر از مرد پاسخش را خواهد شنید، بدون تمام ملاحظاتی که تا کنون جلوی این اتفاق را گرفته بود.

مرد درسکوت به زن نگاه کرد، چیزی نگفت و رفت. خرگوش ما هم مثل خرگوش قصه چنان به خود غره شده­بود که به خواب رفته بود و رفتن سنگ­پشت را ندیده بود. اما زن به وضوح رفتن خرگوش را دید.

*

روزها می­گذشت، اما رفتن برادرم برای هریک از ما که بدجوری به وجودش وابسته بودیم به­نوعی هم­چنان دردناک و آزاردهنده بود.

من می­خواستمش، برای خودم و بیش­تر از خود برای پسرم. مدام سعی می­کردم تک تک جمله­هایی که گاه­وبی­گاه گفته بود را به­یاد بیاورم تا قادرباشم هرحادثه را یک­بار هم از نگاه او ببینم. سخت بود و مدام می­پرسیدم که چرا نباید باشد.

مادرم بی­وقفه آرزوی رفتن می­کرد. هرلحظه و هرکجایی که بود برایش فرق نمی­کرد، درحضور ما یا در خلوت خودش مدام این جمله را تکرار می­کرد که:"پسرم منو هم ببر پیش خودت". گریه می­کرد و می­گفت، زار می­زد و می­گفت. سرخاک، هربار، دهانش را به سنگ نزدیک می­کرد و فریاد می­زد و می­گفت.

خواهرم اما، پرشده بود از احساس عذاب وجدان. که چرا اصلاً ازدواج کرده است. که با برادرمان که به قدرکافی شاد بودند، چرا از خانه رفته است، چرا هم­نشین و هم­صحبت دیگری برای خود برگزیده است. همه­ی روزها گریه می­کرد و همه­ی شب­ها با او سخن می­گفت. برای او می­نوشت. به یاد او نقاشی می­کرد.

بدجوری داشت در سراشیبی درد و افسوس به پایین می­غلطید که خودش سعی کرد کمی به خود کمک کند. کلاس یوگا رفت تا شاید حال و هوایش تغییر کند، متعادل شود و اندکی احساس آرامش کند. گلویش درد می­کرد. هرلقمه­ای که می­خورد به زحمت از گلویش پایین می­رفت.دکتر رفته بود. داروهایی برای رفع عفونت و التهاب داده بودند. مصرف می­کرد، اما باز هم گلویش درد می­کرد.

پیش از آن تهران که می­آمدم، همیشه برادرم برای آوردنم به فرودگاه می­آمد. مادر و خواهرم هم اغلب همراهش بودند. برادرم که رفت، گاهی خواهرم باهمسرش به استقبال من می­آمدند. گاهی هم خودم ساک و چمدانم را دست می­گرفتم و راهی خانه می­شدم. مادرم هم گه­گاهی می­آمد اما بیشتر ترجیح می­دادم نیاید. بعدازآن روزهایی که همیشه می­آمدم و اولین تصویر از پشت شیشه­ها، چهره­های پرازخنده­ی خانواده­ام بود. حالا دیدن صورت پرچین و پردرد مادرم که درشصت­دوسالگی تمام موهایش سفید شده بود، خیلی دردناک بود.

با تمام این به خانه که می­رسیدیم، من و خواهرم انقدر حرف می­زدیم که کم کم همه­ی اهل خانه به اعتراض درمی­آمدند. از آن­چه در آن مدت رخ داده بود می­گفتیم. از کارهایی که می­خواستیم در روزهای بعد انجام دهیم می­گفتیم. برای سال­های بعدمان نقشه می­کشیدیم. می­خواستیم پول جمع کنیم با هم هندوستان و قونیه برویم. خیلی کارها می­خواستیم انجام دهیم. خیلی کارها که دیگر نمی­دانم تحقق می­یابند یا نه...

هنوز گلویش درد می­کرد. استاد یوگایش گفته بود دردهایش را فریاد بزند، گفته بود عامل دردهایش را ببخشاید. فریاد نزده بود. حتی بدون مخاطب هم قادر نبود فریاد بزند. همه را بخشیده بود. اما باز هم گلویش درد می­کرد.