گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
 

یک سالی طول کشید اما داستانی که می­خواستم بنویسم بالاخره به پایان رسید. روی سی­دی ریختم و آوردم تهران. دوستی داشتم که گفته بود آشنایی دارد که می­تواند کمک کند. با خواهرم سی­دی را بردیم و پرینت گرفتیم. آن روزهایی بود که خواهرم مدام از بوی بد دهانش شکایت داشت. دندان­هایش همه سالم بودند اما باز هم دهانش بوی بد می­داد. هیچ کس فکر نمی­کرد یک فاجعه می­تواند فقط با بوی بدِ دهان آغاز شود.

شب با همان آقای مذکور قرار داشتم. قرارمان درخانه­ی هنرمندان بود. دوستم هم قراربود حضور داشته­باشد، اما درواپسین دقایق خبرداد که نمی تواند بیاید. دیگر برای برهم­زدن قرار با آن آقا دیرشده­بود.

اوایل ازدواجم وقتی در یک مهمانی خانوادگی حرف می­زدم، بعدترش دعوای سختی از جانب همسرم درانتظارم بود. مثل بچه­ها هروقت بی­اراده چیزی می­گفتم، تا آخر شب چشم ازهمسرم برنمی­داشتم که بفهمم چقدر نامربوط سخن گفته­ام. آیا احتمال چشم­پوشی و بخشش هست یا باید خودم را برای شنیدن "پسته­ی بی­مغز چولب واکند رسوا شود" آماده کنم. کم کم دیگر حرف نزدم، انقدر که اگر به­ناچار پاسخ تعارف یا احوال­پرسی کسی را می­دادم صدایم به گوش خودم هم بیگانه می­نمود. اگر آن زندگی نیمه­وقتِ آن یک سال اخیر نبود، حتماً همان­موقع که دوستم خبرداد نمی­آید از آن­جا فرار می­کردم. اما تمام توانم را جمع کردم و ماندم تا با یک آدمیزاد غریبه ملاقات کنم.

آن شب به­طور اتفاقی همان ابتدای ملاقات ما یکی از دوستان آن آقا به ما پیوست. دوستی که دریک انتشارات کارمی­کرد. نوشته­ی صدوپنجاه صفحه­ای مرا سبک سنگین کرد و گفت:"اگر می­خواهی تا آخر امسال مجوزش را از ارشاد می­گیریم و در نشرِ... چاپ می­کنیم". ذاتاً آدم ترسویی هستم. تصور این­که آدم­هایی دیگر کتابی را که نام من برروی آن است از قفسه­ی کتابفروشی بردارند، ورق­بزنند و بعد باپوزخند حتی بدون این­که به خود زحمت دهند تا آن را لابه­لای کتاب­های دیگر/همان­جا که بود/ قراردهند، روی ردیف کتاب­ها رها کنند و بروند، برایم خیلی سخت بود. نوشته را باهراس به سوی خودکشیدم که: نه، من فقط می­خواهم کسی بخواند و بگوید کارم درچه سطح و پایه­ایست. آن آقا گفت این کار را برای من می­کند. زمستانِ هشتادوپنج بود. هنوز آن آقا پاسخی به من نداده است هرچند دیگر منتظر نیستم. درپایان ملاقات نام چند کتاب را برایم نوشت که بخوانم ونثرم قوی شود. ناتوردشتِ سلینجر، داستان­های کوتاهِ چخوف و چندتای دیگر و بازهم چندتا از ادبیات کلاسیک که بیشترش را خوانده بودم. مثل جنگ­وصلح، دن آرام و...

پایان شب به خانه­ی خواهرم بازگشتم. همه چیز، ازترس اولیه­ی روبروشدنم تا لرزش صدایم تا لحظه­ی خداحافظی را برایش تعریف کردم. وقتی از کتاب­ها گفتم ازجا بلندشد و تک­تکِ کتاب­ها را ازطبقات مختلف کتابخانه­اش بیرون آورد و جلوی من گذاشت. هرکدام را که به دستم می­داد تعریف می­کرد که چه سال و درچه­حالی بوده که آن را خوانده است. رنجیده گفتم:" چرا چیزهایی را که شماها می­دانید من باید از زبان غریبه­ها بشنوم؟! می­دانی چه لذتی داشت اگر امشب آن آقا هرکتابی را اسم می­برد، من خوانده بودم؟"

نگاهم کرد، به کتاب­ها نگاه کرد، چشم­هایش پراز اشک شد... بالاخره گفت:"نامه به کودکی که هرگز متولد نشد را خوندی؟ نه؟!" با اشتیاق گفتم:" آره! ده دوازده سال پیش". خواهرکم با همان صدای پربغض ادامه داد:"مثل همون می­مونه، تردیدِ وارد کردن کسی به دنیایی که سختی­هاش رو تجربه کردی، تصمیم سختیه. ما هیچ وقت نفهمیدیم راهی که می­رفتیم درست بود یا نه تا تو را باخود و به دنبال خود ببریم. هرچه کم­تربدونی کم­تر رنج خواهی برد. پیش خودمون فکرمی­کردیم داریم از خواهر کوچیکترمون درمقابل یک زندگی سخت و پرازدرد محافظت می­کنیم. دلمون می­خواست تو با بی­خیالی زندگی کنی."

*

ولی من دلم نمی­خواست با بی­خیالی زندگی کنم. ناگهان تمام دنیایی که برای خودم ساخته بودم به نظرم پوچ و مبتذل رسید. سبکی بار هستی را نمی­خواستم. تازه فهمیدم که چه کارهایی می­توانم انجام دهم و نکرده بودم. تازه فهمیدم چقدر از پسرم دور شده­بودم. تازه فهمیدم یک روز ممکن است پسرم همین شکایت را از من داشته باشد. که من اجازه ندارم به جای او تصمیم بگیرم. همسرم خواسته بود بچه را به شیوه­ی خود بزرگ کند و من هم دودستی تقدیم کرده بودم. دراین­که او خواسته بود، تقصیر و گناهی نبود. دراین­که من چه آسان رها کرده­بودم اما، یک دنیا سرزنش نهفته بود. پوست قورباغه را دریدم. دیگر بعدازظهرهایم را به قورقورکردن­های بی­اراده نگذراندم. بعداز آن هرروز و هرروز فقط به پسرم می­اندیشیدم. به این­که شاید فرصت کم باشد و چقدر چیزهای مختلف هست که باید یادش دهم. باهم به سینما می­رفتیم. سعی می­کردم یادش دهم فیلم را درست تماشا کند. برایش از کتاب­هایی که خوانده بودم می­گفتم. تمام بچگی­اش هرروز و هرروز برایش کتاب خوانده بودم، اما از وقتی بزرگ­ترشده بود، ازوقتی باسواد شده بود هیچ علاقه­ای به کتاب­خواندن نشان نمی­داد. برای هرصفحه کتاب­خواندنش جایزه گذاشتم. اول از کتاب­هایی که خودش بیشتر دوست داشت شروع کردم تا ابتدا کتاب جزء جدایی ناپذیر زندگی­اش گردد. باید می­خواند. باید تاریخ را می­خواند. باید ادیان دیگر و جهان­بینی­های دیگر را می­شناخت. باید از افکار و نوع زندگی انسان­های دیگری که دراین دنیا زندگی می­کردند، آگاه می­شد. بعد می­توانست انتخاب کند. انتخاب کند که چگونه به زندگی، به هستی، به آدم بودن و به موطن و زادگاهِ خود نگاه کند. بعد می­توانست حتی انتخاب کند که اصلاً دیگر در زندگی­اش کتاب نخواند. می­توانست خشکه مقدس شود یا پوچ­گرا. می­توانست وطن­پرست باشد یا وطن­فروش. می­توانست... آری انتخاب نهایی با خودِ او بود اما من باید فرصت این انتخاب را برایش فراهم می­کردم. ساعت­ها در روز با او پلی­استیشن بازی می­کردم تا به درکنارمن نشستن عادت کند. با هم تهران می­آمدیم، باهم سرزمین عجایب می­رفتیم، با هم تمام بازی­های دونفره­ی کامپیوتری را بازی میکردیم، ماشین برقی سوارمی­شدیم، بولینگ بازی میکردیم، تا به لذت بردن در کنار من عادت کند. تا آنچه از زبان من می­شنود، برایش آشنا باشد نه دور و نامأنوس. دراین میان انگار دوباره دیداری داشتم با هجده سالگی گم شده­ام، که زمانی پدرش از من ربوده.