گورزا

ناله نی . . .
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
 

. . . می دیدمش ،

آرام ، خجول ، صمیمی و مهربان . اما بسیار غمگین بود . غمگین و تنها . آنقدر تنها که برای انسان بزرگی مثل او غریب بود و آنقدر غمگین ، که برای روح مهربانی که داشت غیرقابل تصور .

آغاز گفت وگو چندان دشوار نبود . روحش همچو گربه ای خانگی زیر گرمای نگاهم آرام می گرفت . سایه اش دیگر با دیوارهای اطرافم بیگانه نبود . . . و طولی نکشید که سرش با اعتماد در مقابلم به سوی زمین متمایل گشت .

در آن گفت و گو های ناب و فراموش ناشدنی ، دانستم که غمش غم جهالت آدمیان است که آنقدر بزرگ است و تنهاییش از بی پناهی و سردرگمی از اینهمه رنگ و دورویی است که این اندازه ژرف است .

آنقدر خودش را درلاک تنهایی خود محبوس کرده بود که دیگر نور چشمهایش را می آزرد . آنقدر دستها و پاهایش را از وحشت تیزی خاروخس و ناهمواری راه جمع کرده بود که دیگر یارای برخاستن نداشت .

من زنم . به یادآوردم که قادرم باردار شوم ، به دنیا آورم ، سخن گفتن ، قدم برداشتن و تجربه کردن را یاد دهم .

همه اینها را فراموش کرده بودم . فراموش کرده بودم که زن بودم و زن بودنم بیشتر از هرچیز در روحم مستتر است . روح زنانه ام قطعاً قادر بود تمام این قابلیتهایی را که در درونم به ودیعه گذاشته شده بود دوباره بیدار کند . نباید بگذارم تا غبار سال ها فراموشی و رطوبت بی توجهی و زنگار روزمرگی چرخ دنده های کارگاه عظیم باورهایم را دچار فرسودگی و انفعال کند .

احساس قدرت کردم . بارداری به لحظه زایش نزدیک می شد . انگار فقط لازم بود تا دستم را دراز کنم . پس برخاست . . . هرچند روح نحیفش همچو پیچک درآرزوی رسیدن به آسمان ، آنقدر قد کشیده بود که ساقه ترد و نازکش یارای ایستادن نداشت .

. . . پس تیرکش شدم . . .