گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
 

همه­ی عمرم حتی وقتی کوچک بودم، از کارِخانه متنفربوده­ام. برخلاف من، خواهرم بود. نه این­که او عاشق کارهای منزل بوده­باشد، نه، فقط انقدر مهربان بود که دلش نمی­آمد بگذارد مادرمان به تنهایی کار کند. نمی­توانست بخورد و بنشیند و بخوابد و درهمه­حال شاهد شستن و پختن و تمیزکردن و... کارهای دیگر مادرم باشد. دوازده، سیزده­ساله بودم که شبی مهمان داشتیم و آن روز استثناً من به شدت داشتم کارمی­کردم. تمام خلل­وفرج پایه­های میزها را تمیزمی­کردم، قاب­ها را پاک می­کردم و خلاصه هرجایی که جلوی چشمم بود برق می­انداختم. صدای خنده و صحبت مادر و خواهرم را از آشپزخانه می­شنیدم که از این تلاش غیرمنتظره­ی من به تعجب افتاده­بودند. برای من مهم نبود. سخت کارمی­کردم. مادرم طاقت نیاورد، از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید:"چی شده تو انقدر با شدت­وحدت کارمی­کنی؟!" هیچ­گاه قادر نبودم افکارم را از دیگران پنهان کنم. بی­درنگ گفتم:"باخودم مجسم کردم که کلفت یک خونه­ی خیلی خیلی بزرگ هستم و حالا هم باید تا قبل از ظهر همه­ی خونه را تمیزکنم!"

همیشه تنها راه کنار آمدنم با زندگی، ساختن دنیایی خیالی بود. همیشه فکرمی­کردم چه خوب که قادرم به این شکل مشکلاتم را تحمل کنم، اما امروز احساس می­کنم ای­کاش چه به این شکل و چه به هرشکل دیگر چیزی را تحمل نمی­کردم و تصمیمات درست­تری برای زندگی خودم و بالطبع اطرافیانم می­گرفتم.

از چند ماه پس از رفتن برادرم، وقتی دوباره به کیش بازگشتم، زندگی قورباغه­ای من آغازشد. خودم این اسم را رویش گذاشته بودم. از روی کتابی که وقتی پسرم کوچک­تر بود، برایش می­خواندم. قصه­ی شاهزاده خانمی که به خاطر طلسم جادوگری می­بایست هرشب­ درپوستِ قورباغه، دربرکه­ای تا صبح قورقور کند و... . من هم برای خودم پوست قورباغه­ای ساختم که هرروز ظهر که همسر و پسرم به خانه می­آمدند، می­پوشیدم و تا پایان شب با من بود. شب­ها بعدازاین­که همه می­خوابیدند، تازه زندگی من شروع می­شد. یا کتاب می­خواندم، یا فیلم­های معروف دنیا را به کمک هدفون نگاه­می­کردم و یا تا دمادم صبح می­نوشتم. سال­ها پیش از آن داستانی نوشته بودم که دویست سیصد صفحه شده­بود، اما هنوز پایان نداشت. دوباره که خواندمش راضیم نمی­کرد. جای کار زیادی داشت و ذهن من هم پربود از یک داستان جدید. کنار گذاشتمش و شروع به نوشتن افکار جدیدم کردم.

صبح­ها که بیدارمی­شدم، عود روشن می­کردم، مدیتیشن می­کردم، یوگا می­کردم. دوستانم را به خانه­ام دعوت می­کردم یا به خانه­ی آن­ها می­رفتم. حتی لباس­های صبحم با لباس­هایی که درباقی ساعات روز می­پوشیدم، متفاوت بود. همسرم از لباسهای تنگ و باز و کوتاه متنفر بود. عصرها درخانه تی­شرت­های یقه­دار با دامن­های بلندِپرچین می­پوشیدم و برای صبح­های خودم شلوارک و تاپ­های رنگارنگ خریده بودم. پابند می­بستم و زیورآلات بدلی­ای­ را که هربار تهران می­آمدم، از جمعه بازار می­خریدم به گوش و گردن و دستهایم می­آویختم. همسرم از دمپایی روفرشی متنفربود. چندین­بار خریده­بودم، اما هربار که برای سفرکوتاهی به تهران ­آمده­بودم، دربازگشت دمپایی­هایم ناپدید شده بود. همان­موقع برای خودم صندل­های خوشگلی خریده بودم که ظهرها ازپایم درمی­آوردم و درکمد پنهان می­کردم. هیچ­وقت نفهمیدم علت این­همه بیزاری همسرم از چیزهایی که اصلاً بود و نبودش در زندگی او اثری نداشت چه بود. گاهی فکرمی­کردم شاید این کارهای من او را به یاد کس دیگری می­انداخت که به هردلیلی نمی­خواست او را به­یاد بیاورد. گاهی هم احساس می­کردم شاید این­ها برایش تنها مانور قدرت بود و به این شکل سعی می­کرد ریسمان از دستش رها نشود. ریسمانی که به گردن من بود و او هرچه بیشتر می­کشید من بیشتر احساس خفگی می­کردم.

*

بعداز رفتن برادرم دچار این حس جدید شده­بودم، که زندگی چقدر کوتاه و چقدر بی­ارزش و درعین­حال چه ارزشمند می­تواند باشد. دلم می­خواست هرلحظه­اش را زندگی کنم. دلم می­خواست با پسرم باشم، چون دیگر نه به درازای عمر خودم باور نداشتم و نه متاسفانه به عمر او. از لحظه­ای که برادرم رفت، انگار همسرم هم از ذهن و دل من برای همیشه رفت. با او زندگی می­کردم ولی او را نمی­دیدم. دیگر نوازشش را، محبتش را، توجهش یا حتی سخن گفتن با او را نمی­خواستم. تنها انتظاری که داشتم این بود که به من فضای کافی بدهد تا دنیای خودم را داشته باشم...