گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
 

آن زن بیست­وهشت ساله­ی آن روزگاران را دوست ندارم. خجالت نمی­کشد! این موجود ابرابله، انگاری که همیشه و درهرکجا باید مایه­ی شرمساری من بشود. واقعاً دردناک است. بیست­وهشت سالگی دیگر سن خامی و حماقت نیست. بسیاری از بزرگان ادبیات و شعر، غول­های سینما یا تأتر ویا نقاش­ها مجسمه­سازهای ماندگار ارزشمندترین آثارشان را تا قبل از این سن برجا گذاشته­اند و این یعنی بلوغ فکری. پاک ناامیدم می­کند این زن! همان بهتر که رفت و به ابدیت پیوست. شاید برای همین باشد که من همه­جا و همیشه اصرار دارم سن واقعیم را به کرار یادآوری کنم که مبادا کسی مرا با او اشتباه بگیرد.

*

یک چیز مهم دیگر؛ همسرمن دیو نبود و من هم فرشته نبودم. ما هردو زندگی را برای هم دشوار کرده بودیم. هرکدام از ما شاید، البته شاید، می­توانستیم با زن یا مرد دیگری راحت­تر زندگی کنیم. اما درمورد همدیگر هیچ­کدام قادر نبودیم قدمی درجهت سعادتمند کردن دیگری برداریم. ما قادر نبودیم از معاشرت با دوستان مشترکی احساس شادی کنیم. ما نمی­توانستیم حتی به اتفاق پای تلوزیون بشینیم (چون هیچ برنامه­ای نبود که هردوی ما بتوانیم به­طور هم­زمان از آن لذت ببریم). ما حتی هنگامی که برسر یک سفره می­نشستیم، هیچگاه هردو با لذت غذا نمی­خوردیم، چون حتماً یکی از ما آن غذا را دوست نداشت. ما... ، بگذریم، اما ما دریک چیز انگار به هم بی­اندازه شبیه بودیم. این که هردو، حال به دلایلی متفاوت، از بازگشتن راه رفته هراس داشتیم.

من از خود بیست­وهشت ساله­ام به طور غیرقابل بخششی بیزارم، اما عجیب همسر چهل­ویک ساله­ی آن روزگارانم را دوست دارم و بی­اندازه از این مرد سپاس­گزارم.

تصور می­کنم، اگر او آن­گونه که بود و رفتار می­کرد نمی­بود، چه می­شد؟! حقیقتاً امروزِ روز، چه موجود رقت­انگیز و درخور ترحمی می­شدم.

همسر من هیچ­گاه از آشپزی من تعریف نکرد. نتیجه­اش چه شد؟! من آشپزیم خوب شد، چون می­خواستم روی عالیجناب را کم کنم، اما به روش خودم. هرچه خودم دوست دارم می­پزم. او دوست ندارد اما من غذاها را در زودپز می­پزم. چاشنی­های موردعلاقه­ی خودم را به غذا اضافه می­کنم و...

حالا اگر تعریف می­کرد چه می­شد؟! احتمالاً من در روز حداقل یک ساعت مشغول پاک کردن سبزی، گل و غنچه درست کردن با تربچه و پیازچه، گوجه فرنگی بینوا را به شکل گل رز درآوردن و از لیموهای زردِ شاداب دندان کوسه! درست کردن بودم. حالا می­آمد و یک­باری و یا بدتر از آن در یک مهمانی مثلاً می­گفت که:" خانوم من زیباترین میزها را می­چیند". وای به روزگار من که آن­وقت بایستی حتماً معروف­ترین کلاس سفره­آرایی و تزینات میز را پیدا می­کردم و وقت گرانمایه را در رفت و آمد به این مکان مقدس می­گذراندم، تا لایق این تعریف باشم و بمانم. احتمالاً پولی را هم که اکنون بابت خرید کتاب می­دهم، درچنین شرایطی می­ریختم به پای خرید دستمال سفره و ست آبلیموخوری سرِمیز و غیره که کماکان آن جمله­ی شیرین و مطبوع درجاهایی دیگر و به اشکالی دیگر تکرار شود. باورکنید استعداد تبدیل شدن به چنین زن خوبِ فرمانبرِ پارسایی را داشتم.

*

من به زندگی مشترکم ادامه می­دادم، چون خانواده­ام نه تنها از من حمایت نکردند بلکه به گونه­ای می­شود گفت برعلیه من نیز برخاستند. مثال من هم همان مثال تکراری و کلیشه­ای "زندگی با مردی که نه معتاد است و نه خانم­باز و نه خسیس است و نه دست بزن دارد، یعنی عین سعادت و غیراز این اندیشیدن عین ناشکری است". آن هم در خانواده­ای که بزرگترین دیوار خانه­شان را به کتاب­های چیده شده تا سقف اختصاص داده بودند و دیوارهای دیگرش هم شب و روز با برگزیده­ترین قطعات موسیقی کلاسیک نوازش می­شدند. ناامیدم کرده­بودند. ناامید و خسته و درمانده. یارای آغازکردن جنگی که آن­سویش همه­ی کسانم بودند را نداشتم. آمدم، شاید که زمان خودش چیزی را تغییر دهد.

*

این­بارهم پای تلفن بود که شنیدم. برادرم باز درد داشت. سی­تی­اسکن و آزمایش خون... این­بار کبد درگیر شده بود. این­بار هم باز پزشکان وعده­های طلایی دادند. کبد تنها عضوی بود که خود را بازسازی می­کرد. بازهم خوش­شانسی! فقط قبل از عمل یک دوره شیمی­درمانی لازم بود، تا توده­های ریز پراکنده را مهارکنند و بشود آن قسمت شورشی را ازکبد جدا کنند. باز برادرم بی­مو، بی­ابرو و بی­مژه بود. روز عمل من و مادرم بیرون دراتاق عمل منتظر بودیم. گفته بودند جراحی طولانی است و بعدش هم برای حساسیت کار باید دربخش مراقبت­های ویژه بستری شود. هنوز نیم ساعت از شروع جراحی نگذشته بود. ما جایی نزدیک در بخش مراقبت­های ویژه نشسته بودیم، تا وقتی می­خواهند به آنجا ببرندش ما ببینیم. مردی از سمت اتاق عمل به سوی ما آمد و گفت:" همراه­های بیمار...؟" . من و مادرم باوحشت تایید کردیم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! . مرد گفت:"حال مریضتون خوبه، عمل تموم شده. تا چند دقیقه­ی دیگه میاریمشون بیرون". من و مادرم از شادی روی پا بند نبودیم. مادرم مدام تکرار می­کرد:"بی­خود به این دکتر نمی­گن دست­طلایی، ببین! عمل به اون سنگینی را نیم ساعته تموم کرد". دقایقی بعد نازنین برادرم را بیرون آوردند، اما نه به سوی ما و بخش مراقبت­های ویژه! به­دنبال تخت روان دویدیم و از کسانی که تخت را باسرعت به داخل آسانسور هل می­دادند، پرسیدیم کجا می­برند عزیزمان را؟! گفتند:"بخش" مادرم باز خداراشکر گویان به­دنبال تخت دوید. جایی از نزدیکی زیرگلو تا زیر شکم برادرم پانسمان بود، اما برادرم ساعتی بعد از به هوش آمدن راحت و بدون شکایت از هیچ دردی با ما صحبت می­کرد.

فردا، نزدیکی­های ظهر بود که حقیقت آشکار شد. اصلاً عملی صورت نگرفته بود. شکم را که شکافته بودند، دیده بودن توده­های ریز سرطانی در سرتاسر شکم برادرم موذیانه منتشرشده است. بالاتر رفته بودند. ریه­ها، حتی روی رگ­های قلب هم خزیده­بود. دهان بازشده­ی حقیقت را دوخته بودند و دوباره برادرم را به ما برگردانده بودند.

بزرگ­مرد زندگیم، با شجاعت شش­ماه دیگر هم شیمی درمانی شد. شاید که به بند کشیده شود این دیو بی­شاخ و دم و خانمان­سوز. تاروزی که دکترش بی­پرده گفت:" آقای دکتر خودشون همکار ما هستند، خودشون بهتر می­دونن که دیگه شیمی­درمانی کمکی نمی­کند. من فقط براشون مسکن­های قوی می­نویسم تا کمکشون کنه"

بعدش... بعدش دیگر گفتنی نیست. شرح درد و درد و درد.

سیزده خرداد هشتادوچهار روز بسیار دردناکی بود برای ما، که ایستادیم و دیدیم که روی صورت نازنین و مهربان عزیزترین کسمان خاک می­ریزند.