گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
 

چندماهی بود که تهران نیامده بودم. درفاصله­ی همان چندماه، پدرمادرم خانه عوض کرده بودند. برادرم هم مدتی بیمارشده بود. اول با علایم مسمومیت شروع شده بود، اما با درمان مسمومیت چیزی تغییر نکرده بود. بعداز دوهفته بالاخره جراحی شده­بود. مادرم پای تلفن به من گفته­بود؛ در روده­اش انسداد به­وجودآمده­بوده که آن قسمت از روده را برداشته­اند.

وقتی آمدم برادرم لاغرورنگ­پریده بود. خواهرم هم لاغرشده­بودو مادرم تکیده­تر از پیش. برای این­که چیزی گفته باشم از خانه­ی جدید تعریف کردم. از سرامیک سفید کف سالن و پنجره­های بزرگ و نورگیرش. مادرم هم برای این­که جوابی داده­باشد گفت:"آره، از اون خونه­ی تاریک و پرازدود و صدای ستارخان راحت شدیم. فقط بدیش اینه که موهای تن برادرت میریزه، سرامیک­ها هم سفیده، همه­اش باید جارو و تی دستم باشه". نفهمیدم دیگر مادرم چه گفت. فقط یک جمله درسرم تکرار می­شد. فکر کنم مادرم هم فهمید. انگار سعی می­کرد حرفش را رفع و رجوع کند. نیاز نبود خیلی باهوش باشم تا معنی آن یک جمله را و ربطش را با آنچه شاهدش بودم پیدا کنم. موهای تن برادرم می­ریخت... شیمی­درمانی... گریه نه ازچشم­ها و گلویم، بلکه از تمام صورتم داشت بیرون می­ریخت. هرچه بادودستم سفت­تر صورتم را می­گرفتم انگار انفجارگریه غریب­الوقوع­تر می­گشت. برادرم درآغوشم کشید. تشرزد:"چرا این­کارها را می­کنی، زود فهمیدیم، عملم هم خوب بوده، شیمی­درمانی فقط برای احتیاطه. خوب می­شم".

ایمان داشتم خوب می­شود. هیچ­وقت به کسی دروغ نگفته­بود. همین­طورهم شد. خوب شد. همه­ی آزمایشات­اش بعداز پایان شیمی­درمانی و حتی سه ماه بعدترازآن هم نشان­می­داد که همه­چیز طبیعی است.

*

مهرماه بود که دوباره برگشتم به خانه­ام درکیش. همسرم گفته­بود برای طلاق توافقی حاضرنخواهدشد، مگراینکه کتباً و محضری نه فقط حضانت و نگهداری از پسرمان را به او واگذارکنم، بلکه تعهد دهم تحت هیچ شرایطی ملاقاتی با پسرم نداشته­باشم و بچه کاملاً از وجود من بی­اطلاع بماند... غیرممکن بود... نمی توانستم.

بازگشتم... با افکاری کودکانه. مبارزات آن روزهای من با زندگی­ای که احساس می­کردم به آن تعلق ندارم از ابلهانه­ترین خاطرات بیست­وهشت سالگیم به­شمار می­رود.

می­خواستم کاری کنم که همسرم خود تمایل به جدایی داشته باشد، جوری­که من شرایط را تعیین کنم، نه او!

اول تصمیم گرفتم سیگاری بشوم!(شوهرم از زن­هایی که سیگار می­کشیدند، متنفر بود). تمام دوستان صمیمی ونزدیکم سیگار می­کشیدند، اما من عجیب در این مورد بی­استعداد بودم. مثل تمام چیزهای دیگر دراین مورد هم من دقیقاً برعکس همسرم فکر می­کردم. من عاشق زن­هایی بودم که آن دستی را که سیگاررا میان انگشتانش گرفته بود ناخودآگاه نزدیک صورت می­گرفتند و از پشت دود سیگار باچشم­هایی تنگ شده به آدم نگاه می­کردند، برای گفتن هرجمله لحظه­ای مکث می­کردند و بعدازاین­که دود سیگار را ازمیان لبهای نیمه بازشان رهامی­کرند، جمله­ی خود را به پایان می­رساندند. من عاشق آن فیگوردست، چشم­های مخمور و لبهای جمع شده­بودم.

یک پاکت سیگار خریدم. تنها بودم. سیگار را روشن کردم. کام اول، تلخ و سوزان بود. جا نزدم. ادامه دادم . دو سه کام دیگر. داشتم بیچاره می­شدم. تمام گلویم، چشم­هایم و حتی بینی­ام می­سوخت. به خودم دلداری دادم؛ برای بار اول همین­قدر هم خوب است. بقیه­ی سیگار را بدون عذاب وجدان خاموش کردم. به خودم قول دادم فردایش حتماً سیگار را حداقل تا نیمه بکشم. تا شب بیچاره شدم از تلخی و طعم وحشتناک دهانم. فردا نزدیک ظهرشد که یادم افتاد قراراست سیگاری بشوم. گفتم؛ نه دیرشده بویش درخانه می­ماند. نفس راحتی کشیدم که لااقل تا فردا از این مجازات خلاص شده­ام. فردایش که شد، باخود فکرکردم؛ نوع سیگارم بداست که من نمی­توانم. باید برای خودم از آن سیگارهای لایتِ نعناییِ نازک بخرم. اگر آن باشد حتماً انقدر ناهنجار نخواهدبود... بگذریم... یک روز بالاخره دست از شکنجه دادن خودم برداشتم و تصمیم گرفتم فعلاً سیگاری نشوم و از راه دیگری باهمسرم مبارزه کنم.

اما همه­ی راه­هایم به همین اندازه مسخره، احمقانه و ناکارآمد بود. فکرکنم برای همین استراتژی­های فوق تاکتیکی بود که زندگی مشترک من ادامه پیدا کرد، تا آن­جا که...