گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

یک سال­ونیم پس از ازدواجم، می­خواستم مادر باشم.

درجستجوی دوست­داشتن و دوست­داشته­شدن ازدواج کرده بودم، اما عشق... اما عشق، عشق... مصداق من و عشق شده بود مصداق مولوی شعرِ " آنکه یافت می­نشود آنم آرزوست". فکرمی­کردم حالا که دوست داشتنی درکار نیست، کودکی به دنیا می­آورم که دوستم داشته باشد که دوستش داشته باشم. گفتم "فکرمی­کردم" و خداراشکر که آن زن نوزده/بیست ساله­ی احمق الان دم دستم نیست تا آن کله­ی پراز گچ­اش را انقدر به دیوار بکوبم که دیگر از این افکار منور و شاهکار از مغزش تراوش نکند.

پسربزرگم سه­سال­ونیم پس از شروع زندگی مشترکمان به­دنیا آمد. اما... اما همسرم ازمن عاشق­تر بود انگار. بچه هم به عشق او بیشتر پاسخ می­داد. درآغوش پدرش بسیار آرام­تر از آغوش من بود. شب­ها که بین من و پدرش می­خوابید، لحظه به لحظه به­سوی او بیشتر متمایل می­گشت. همسرم همیشه شاکی بود که "من تا صبح کم مانده از تخت بیافتم از بس این بچه خودش را به من می­چسباند" و نمی­دانست که من چقدر دلم می­خواست به جای آن جای خواب وسیع و فراخ تا صبح بیست دفعه از تخت بیافتم ولی چنین رخ نمی­داد.

وقتی پسرم دو/سه ساله بود، شبی، به سمتش نیم­خیز شدم تا ببوسمش. پشت به من کرد، گردن پدرش را سفت چسبید و باصدای کودکانه­اش گفت :" برو، ما تورو دوست نداریم." و پدرش تنگ­تر درآغوش­اش کشید و با صدای بلند خندید. ازصدای خنده­ی سرخوش و فاتحانه­ی او بود یا دیدن دست­های کوچکی که آرزو داشتم آن­گونه تنگ مرا در آغوش بگیرد، نمی­دانم، اما همان شب بود که من صدایی شنیدم از درون خورم. صدایی شبیه به صدای شکستن چیزی.

*

وقتی آمده بودم کیش، سه سالی، تا قبل از به دنیا آمدن پسرم کارمی­کردم. حسابداری!

هم­زمان با به دنیا آمدن فرزندم، دانشگاه قبول شدم. مدیریت بازرگانی!

پنج سال بعد، وقتی پسرم پیش­دبستانی می­رفت، درسم تمام شده بود. دوباره سرکاررفتم. مدیرمالی یک شرکت بودم.

همسرم ابتدا گفت :" تو مادری، به بچه و خانه خوب نمی­رسی. دیروز که درخانه راه­رفتم یک آشغال کف پایم چسبید. نباید دیگه سرکاربری."

رفتم استعفا بدهم. شرکت قبول نمی­کرد. علتش را جویا شدند. گفتم . نیمه وقتم کردند. که من زمان بیشتری درخانه و کنار فرزندم باشم.

چند ماهی گذشت، پسرم دیگر کلاس اول می­رفت. همسرم دوباره گفت :" تو صبح تا ظهر سرکاری، بعدازظهرها را، هم می­خواهی کارهای خانه را انجام دهی، هم خریدکنی، هم با دوستانت معاشرت کنی، هم... . اینجوری نمی­شود. تو مادری باید وقت بیشتری برای بچه بگذاری. باید استعفا بدی."

به شرکت گفتم. گفتند، یک قفل حسابداری دیگر برایت تهیه می­کنیم. حساب های واردشده و اسناد ثبت شده را با فلاپی به خانه ببر. به حساب­ها درخانه رسیدگی کن. فقط روزی نیم ساعت بیا تا چک­ها را بنویسی و اطلاعات کامپیوتر خانه و شرکت را یکی کنی. خودم اتومبیل داشتم. از خانه تا شرکت پنج دقیقه راه با اتومبیل بود. کیش است دیگر، ترافیک که نیست. همه اش روی هم باحساب پوشیدن مانتو ومقنعه و کفش و دربازگشت درآوردن این­ها می­شد روزی چهل و پنج دقیقه.

چند ماه دیگر هم گذشت. اما همسرم باز گفت :" کار تو مالیه، فکرت مشغول است باید فکرت برای رسیدگی به بچه آزاد باشد. باید استعفا بدی."

استعفا دادم. اما منتظر نماندم تا چند ماه بعدش بهم بگوید :" نفس نکش. اکسیژن هوا را مصرف می­کنی به بچه کم­تر می­رسد."

آمدم تهران. به نیت متارکه.اما...