گورزا

من عریان می شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 

قصدم از این گفتن­ها، شرح سرگذشت نیست. که اگر می­خواستم داستان زندگی­ام را بگویم، شاید باید رویدادهایی بسیار متفاوت­تر از آن­چه تا کنون از آن یادکردم را درپس هم می­شمردم. تمام نیازم به گفتن بازکردن لحظه­ها، یادها و بود و نبودهایی بود که "من" را آن­گونه که اکنون "هستم"، یا آن­گونه که دوست داشتم "باشم" و نشدم، نمایان خواهند ساخت.

از این­رو،درسال­های دبیرستان رفتنم چیزی رخ نداد که مرا به سمت و سویی سوق دهد که احساس کنم آن نیز یکی از پیچ­های سرنوشت­ساز مسیر زندگیم بوده که چنان­چه آن روز وارد آن کوره­راه، یا شاه­راه و یا کوچه­باغ نشده­بودم، اکنون این که هستم نبودم.

جزاینکه درتمام این سال­هایی که می­گذشت، جذبه­ی من نسبت به خواهر وبرادر بزرگم همچنان حفظ می­شد و شاید حتی بیشتر. خواهرم در آن سال­ها ازدواج کرد، دانشگاه رفت و مادرشد. بالاخره موفق شد. نه دررشته­ی نقاشی اما دریکی دیگر از رشته­های زیرگروه هنر درس می­خواند. همسرش هم دانشجوی هنر بود. دوستانشان هم همه یا هنرمند و یا مدعی هنرمندی.

برادرم دیگر با ما زندگی نمی­کرد. می­آمد و می­رفت. دریکی از کشورهای همسایه پزشکی می­خواند. اما عشق­اش، تفریح­اش و زندگی­اش هنر بود. کتاب، سینما، نمایش، موسیقی، شعر... سیاست، ورزش، علم... . فکرنکنید چون برادرم بود و یا چون حالا دیگر نیست از او یک قهرمان ساخته­ام، نه. انسان عجیبی بود. درتمام حوادث اخیر تنها کسی که اگربود و می­گفت اتفاقی خواهد افتاد یا نه، و من باورمی­کردم، او می­توانست باشد. اگر فیلمی را او خوب می­دانست، آنقدر می­دیدم تا بفهمم. واگر ازنگاه او اثری ارزشمند نبود، حتی برای دیدن یا شنیدن یا خواندنش کنجکاو هم نمی­شدم. من تنها این­گونه نبودم. خواهرم ده برابر من به وجود برادرم وابسته بود. مادرم که همیشه عشق­اش پای احساس مادری­اش گذاشته­شد. اما بعدها ، خیلی بعدترها دیدم دوستان زیادی داشته که همه چشم به دهان او دوخته بودند. و دهان او چه کم باز می­شد برای ادعایی و چه زود بسته شد برای همیشه. و چشم­های ما چه بی­پناه و خسته، هنوز دودو می­زنند برای دیدن دهانی آن­گونه و نمی­یابند انگار هرگز.

*

تنها برادرم از من یازده سال و تنها خواهرم، نه سال بزرگ­تر بودند. وقتی با هم می­نشستند، یا گاهی که دوستی هم به آن­ها اضافه می­شد، من دیگر همچو کویر می­شدم زیر قطره­های رگبار بارانی که از وجود آنان می­بارید. با همان عطش، باهمان ناسیرابی نامحدود، با همان نیاز.

باوجود تمام تلاشی که درطول زندگی­ام کرده­ام، هیچ­گاه قادرنشدم همچو آنان به دانایی، به عمق هستی، به خوب بودن، به صداقت و به عشق حقیقی دست پیدا کنم. گاهی که خیلی احمق می­شدم، از آن­ها می­رنجیدم. می­رنجیدم که چرا انقدر خوب و انقدر کامل هستند که من هیچ­گاه به گردپایشان هم نمی­رسم. که اگر آن­ها انقدر خوب و فداکار نبودند، شاید پدر و مادرمان نسبت به من این­همه پرتوقع نمی بودند. که... هنوز هم گاهی که خیلی دلم برایشان تنگ می­شود باز این رنجش به سراغم می­آید. که اگر آن­ها انقدر خوب نبودند شاید هنوز درکنارم بودند. شاید من انقدر تنها نمی­شدم. شاید لازم نبود من این­طور تنها تنها نگران روزهای تنهایی پدرو مادرمان باشم. که پسرهای من می توانستند بهترین خاله­ی دنیا و بی­نظیرترین دایی  زمینی را داشته­باشند. که باید می­ماندند و به جای این­که انقدر غصه­ی همه­ی مردم دنیا را بخورند، می­ماندند و می­ماندند و...

*

*

*

اگر من سال چهارم دبیرستان عاشق نمی­شدم. اگر دریک روز زیبای بهاری / دریک اتومبیل متوسط / در یک کوچه­ی  ساکت و سبز و پرسایه / درحالیکه برای اولین­بار درعمرم پسری دست مراگرفته بود / و من درتمام لحظات در دلم تکرار می­کردم:" منو ببوس، توروخدا منو ببوس" / و آن پسر مرا نبوسیده با من برای همیشه خداحافظی کرد / و من دختر امل بیست سال پیش بودم که خودم جلو نرفتم و نبوسیدمش. اگر من افسردگی نمی­گرفتم و مادرم که زن کم معاشرتی بود، به خاطر عوض شدن حال و هوای من دعوت جشن عروسی دخترهمسایه­مان را قبول نمی­کرد.

اگر همسرم که آن زمان هم مثل حالا در جزیره کیش کار و زندگی می­کرد، تصادفاً برای تعطیلات تهران نبود. اگر مثلاً آن شب مثل خیلی شب­های دیگر زندگی مشترکمان، کلیه درد، معده درد و یا کمردرد می­گرفت و به جشن عروسی دوستش نمی­آمد.

 

اگر من کمی، فقط کمی عاقل­تر بودم و همسرم کمی خوش­شانس­تر، شاید من در هجده سالگی ازدواج نمی کردم.