گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
 

تابستان بعداز چهارم دبستان و تابستان بعدترش، کلاس نقاشی می­رفتم. خواهرم هم با من می­آمد. خواهرنازنینم، نه سال ازمن بزرگ­تر بود. می­آمد که همراهیم کند. برای همین است که هنوزهم وقتی احتیاج به همراهی دارم، فقط به او می­اندیشم.

کلاس نقاشیم را خیلی دوست داشتم. نقاشی کردن را هم خیلی دوست داشتم. انگار استعدادش را هم داشتم. خواهرم هم به نقاشی علاقه­ی فوق­العاده­ای داشت و البته استعداد فوق­العاده­تری. همه­چیز ظاهراً درست بود، اما یک چیز خیلی­خیلی مهم اصلاً درست نبود. معادله­ی سخت و کمی پیچیده­ای است. نمی­دانم می­توانم درچند جمله یک حس و یک تجربه را بیان کنم، یا نه!

پدرم من را خیلی دوست داشت. هرچند دیگر قادرنیستم مثل گذشته راحت قضاوت کنم و راحت­تر قضاوتم را بیان کنم. اما آن‌چه من و یا حتی شاید خواهرم آن­روزها احساس می­کردیم، این بود که شدت احساسش نسبت به خواهرم درحد احساساتش نسبت به من نبود. نمی­دانم احساس ما چقدر به حقیقت نزدیک بود هرچند معتقدم احساس آدم، مخصوصاً کودکان به آن­ها دروغ نمی­گوید. پدرم یک نقاشی کودکانه­ی مرا اغراق­آمیز تحسین می­کرد، اما سعی و استعداد خواهرم را نمی­دید. بهانه­اش این بود که خواهرم درسن انتخاب راه زندگی­است و هنر راه به ناکجاآباد است. به­خاطر خواهرم دیگر هیچ­گاه نقاشی نکردم. آن­روزها هنوز نمی­دانستم چقدر عمیق دوستش دارم و چقدر بودنش به زندگیم هویت و معنا می­دهد. اما انقدر می­دانستم که انقدر دوستش دارم که نتوانم غمگین بودنش را ببینم. بیشتر دلم می­خواست عزیزکرده­ی او باشم تا سوگلی پدرم. نمی­توانستم تحمل کنم چیزی اورا از من برنجاند. هرچند سال­ها بعد دانستم که آنقدر بزرگوار و مهربان بود که به بهایی چنین ناچیز محبت مرا ازدلش بیرون نکند.

حالا او نیست و من تمام وجودم پرمی­کشد که ای­کاش دست­کم یکی از طراحی­های او را برای خودم نگه­می­داشتم. افسوس!

*

اولین بار دوم راهنمایی بودم که برایم اتفاق افتاد. احساس عاشق بودن را می­گویم.

چند کوچه و خیابان آنسوتراز خانه­ی ما، یک کوچه­ی بن بست پنجاه متری موازی خیابان اصلی بود. درِمدرسه­ی ما که زیر پنجره­های کلاس­هایمان بود، ازسمت جنوب به آن کوچه بازمی­شد و دیوارهای ضلع شمالی کوچه دیوار حیاط مدرسه­ی پسرانه­ای بود که دربش به سمت خیابان اصلی بازمی­شد. صبح­ها وقتی به مدرسه می­رفتیم و ظهرها وقتی تعطیل میشدیم، درحدفاصل آن خیابان و این کوچه، اجباراً! تمام دخترها و پسرهای این دو مدرسه شانه به شانه­ی هم میگذشتند، یا نمی­گذشتند و مشغول تبادل احساس و نگاه و اندیشه می­شدند.

آن روز صبح، من از سمت خیابان اصلی به سمت کوچه می­رفتم و او ازسوی کوچه درجهت مخالف من قدم برمی­داشت. نگاهمان درهم پیچید و ماندگارشد. اولین­بار بود که می­دیدمش و شاید برای هزارمین­بار که از کنارش ردمی­شدم. هم­سن و سال خودم بود. اندکی کوچک­تر از اکنون پسر بزرگم. باورم نمی­شود پسر من هم می­تواند چنین نگاه قدرتمندی به دختری بیاندازد. نگاهی که بتواند این­همه سال درذهن یک دختر زنده و به همان گرما باقی بماند. اما چراکه نه! حتماً می­تواند.

آن تپش قلب آزاردهنده و خوشایند آغاز شد و من پس­ازآن عاشقِ "عاشق شدن"، شدم.

*

از همان زمان بود که در زندگی­ام، دچار نوعی تضاد و تناقض گشتم. به گروهی تعلق داشتم که از جنس آن گروه نبودم. از سوی دیگر، حسرت واردشدن به جمعی را می­کشیدم که مرا به خود راه نمی­دادند. انگار یک جایی درزندگیم یک من دیگر دروجودم متولد شد. منی بسیار متفاوت با آن­چیزی که بودم و می­توانستم که باشم. درتمام این سال­ها این دو من با هم درستیزند و لحظه­ای مرا آرام و رها نمی­گذارند. آن زمان­ها نه آن­قدر شیطون و خلاف بودم که بین بچه شرهای مدرسه راهم بدهند و نه آنقدر آرام و درسخوان که جایی درمیان محصل­های نیمکت­های اول داشته باشم. دلم می­خواست جزء شیطان­ها باشم. حال و هوای آن­ها و سروصداهایشان برایم جذاب­تر بود. اما واقعیت این بود که آرام و کسل­کننده بودم. همیشه برای دوست­های پرهیاهویم به چشم یک خواهربزرگ­تر می­آمدم. بعدترهم که سنم بالاتر رفت، دوستانم مرا "مامان..." صدامی­کنند(به­جای ... اسمم را صدا می­کنند). من برای دوستان مریضم سوپ درست می­کنم، برای یکی که سرکار می­رود و نمی­رسد غذای فردایش را، برای آن دیگری که نیاز به پول دارد "مامان..." همیشه درصندوقش کمی پس­انداز دارد که کارش راه بیافتد، بچه­های هریک خاطرات فوق­العاده­ای از لحظات با من بودن دارند، درخانه­ام همه به راحتی خانه­ی خود هستند،... . اما... اما من درخانه­ی خود راحت نیستم. من اصلاً دوست ندارم آشپزی کنم. من خیلی چیزهاهست که دوست دارم و برای خودم نمی­خرم.من... من باخودم درآشتی و صلح و آرامش نیستم. فقط همین.