گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
 

هنوز خواندن نوشتن بلدنبودم که عاشق کتاب بودم. به گذشته که فکر می­کنم، به یادنمی­آورم کتاب "اسب تنبل" یا "خرگوش بازیگوش" را خوانده باشم. برای خواندن کتاب­های خوب دوران کودکیم، مدیون تنها برادرم و تنها خواهرم هستم. "الدوز و عروسک سخن­گو"، "یک هلو هزارهلو"، "بیست و چهارساعت درخواب وبیداری" و... دیگر کتاب­های بهرنگی. "گل­طلا و کلاش قرمز" علی اشرف درویشیان و یک کتاب کم­قطر و کوچکی که نمیدانم نویسنده­اش که بود، با آن جلد سفید وقهوه­ای که کاغذ سوخته­ای را درکنار یک جفت پوتین نشان می­داد. اسمش بود "کی برمی­گردی داداش جان". و من همیشه آن­جایی که برادر با سبیل­های بورش که زیرنورشعله­های آتش طلایی می­نمود و شیشه­های عینکش که تصویر شعلها را منعکس می­کرد، کتاب­هایش را می سوزاند، چشم­هایم می­سوخت و مرطوب می­شد. آن روزها برادر من هم سبیل­های بور و عینک ذره­بینی داشت. آن روزها من نمی­دانستم که داداش جان من هم می­رود. آن­چنان که هیچ­وقت نتوانم بپرسم: کی برمی­گردی داداش جان؟

*

هنوز کلاس اول نرفته بودم که خواندن و نوشتن بلد بودم. پدرم بهم یاد داده­بود. همیشه همین کار را می­کرد. قبل از شروع سال تحصیلی دوست داشت تمام مطالب کتاب­های سال بعد را به من بخوراند. آنقدر که همیشه سرکلاس سیرِسیر بودم. آنقدر که سرکلاس هیچ­وقت مطلب تازه و جدیدی از دهان معلم نشنیدم. آنقدر که یاد نگرفتم از معلم­هایم چیزی یاد بگیرم. نمی­دانم آیا واقعاً تقصیر او بود یا نه. می­دانم خیلی چیزهای دیگر تقصیر او بود اما این یکی را نمی­دانم.

*

هنوز شش سالگیم تمام نشده بود که کلاس اول  رفتم. هم خودم دوست داشتم، هم پدر و مادرم سوژه­ی جدید­ی برای مهمانی­های خانوادگی پیدا می­کردند. بعد از آن و درتمام این سال­ها خیلی سعی کردم آن برقی را که آن­روزها درچشم­های پدر و مادرم بود، دوباره ببینم. اما دیگر هیچ­گاه تکرار نشد. هنوز هم دنبالش می­گردم. هنوز هم گاهی درخودم دنبال آن دختربچه­ی پنج ساله­ی افتخارآفرین می­گردم. کاش هیچ وقت با او ملاقات نکرده بودم، یا وقتی که آمد کاش برای همیشه می­ماند.

*

 روز اول مدرسه، چشم­هایم از گریه پف کرد و قرمزشد. نه برای دور شدن از مادرم، مثل خیلی از بچه­های دیگر. برای این­که مجبورم کرده بودند زیر پیراهن کوچک زرشکی رنگی که روپوش مدرسه­ام بود، شلوار بپوشم.

درتمام کودکیم عاشق فیلم "ساراکرو" بودم. یادم نمی­رود که درجایی ازفیلم سارا به دوستش می­گوید:"پدرم گفته هردختری یک پرنسس است". شاید برای همین بود که آن­روز صبح تصور می­کردم همه درخیابان­ها به این پرنسسی که شلوار زیر پیراهنش پوشیده  نگاه می­کنند. ازآن پرنسس احمق بیزارم. گفتم، نه برای این­که لحظه­ای شیرین یا تلخ از کودکیم بود. نه... چون می­بایست صادق باشم. چون حق ندارم تصویری دروغین ازخودم بسازم.

*

برگ­های حکایت­های ده سال اول زندگیم نه همه سیاه و نه همه سفید بودند.

نامه­ای از آن روزها برایم باقی مانده است که کودکی ناتوان از حل مشکلات بزرگ­ترها با دست­خطی درشت و بی­قواره، خطاب به مادرش می­گوید:"تورِخدا مامان تو گیریه نکن، اگه میخای از بابا تلاخ بیگیر. من قل میدم چیزای بیشترازپنج­زار ازت نخام تا بتونی مارِ بزرک کنی". هروقت این کلمات کج وکوله و غلط را می­بینم، دلم برای اون دخترکوچولو که فکرمی­کرد اگر اون کمتر بخواد، زندگی برای عزیزانش آسون­تر میشه می­سوزه، می­گیره و به دردمیاد.

اما با تمام این خوشحالم که اون دخترکوچولو انقدر خوشبخت بود، که برادر و خواهری داشت که چیزهای زیادی یادش دادند. که براش نه از سیندرلا گفتن و نه او را مجذوب زیبای خفته و نه هیچ پرنسس دیگه­ای کردن. بهش یاد دادن کتاب بهرنگی بخونه. بهرنگی که اول قصه­هاش میگه:" قصه­های من مال بچه پولدارها، مال اون­هایی که شکماشون سیرو لباساشون نوِ، نیست". یا "ببر توی ویترین" روخوند. که مجیورشه همون موقع و تو همون سن بپرسه و بفهمه و یادبگیره که معنی کلمه­ی «دموکراسی» چیست. که «دیکتاتوری» یعنی چی. "کلاس پرنده" را بخونه.که...

خیلی دلم برای عزیزان رفته­ام تنگ شده. خیلی چیزها رو هنوز یاد نگرفته بودم که رفتند.