گورزا

او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت ششم/قسمت آخر)
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

گیتی مخلوط لوبیا و گوشت و پیاز و رب را لابه­لای برنج می­ریخت. روی هرلایه دارچین و پودرگل­سرخ می­پاشید و دوباره لایه­ی دیگری از برنج و مخلوط گوشت و لوبیاو... . دم­کنی را گذاشت و درب قابلمه را روی آن قرار داد. درِقابلمه­ی غذای مادر را که آرام آرام می­جوشید، بلند کرد. لوبیا و هویج و سینه مرغ دیگر پخته بود. گوجه فرنگی و سیب­زمینی­های قطعه قطعه شده را هم به آن اضافه کرد. ازداخل دریخچال، شیشه­ی آلو را درآورد. چند عدد آلو هم به غذای پیره­زن اضافه کرد. مادر نباید نمک می­خورد. کلیه­هایش درخطر جدی دیالیزشدن بودند. با همین چیزها غذایش را مزه­دار می­کرد. شاید بهتربود روی یک صفحه­ی بزرگ همه­ی این­ها را می­نوشت و روی یخچال می­چسباند. این که چه چیزهایی را مادر می­تواند بخورد، و چه چیزهایی را نه.

سررسید کهنه و قدیمی­اش را پیدا کرد. عادت داشت همه چیز، از مخارج خانه تا برنامه هفتگی غذایی، شماره تلفن­هایی که جلوی برخی هیچ نامی نوشته نشده­بود و گیتی دیگر به­یاد نمی­آورد اصلاً برای چه یادداشت کرده­است، چند بیت از اشعار آهنگ­هایی که گوش کرده­بود و دوستشان می­داشت،... و هزاران چیز دیگر را درآن می­نوشت. تمام سررسید را از ابتدا تا انتها گشت اما هیچ کاغذ دورو سپیدی را پیدانکرد. کاغذهای سررسید داشت تمام می­شد. مثل این دوره از زندگی گیتی که داشت به پایان می­رسید.

*

گیتی از آشپزخانه خارج شد. به صبای کوچک که هنوز روی زمین نشسته بود و مشغول معامله­ی املاک و مستغلات بود، نگاهی انداخت. نمی­خواست بازی بچه را به­هم بزند. امروز نه. امروز دلش می­خواست هرکاری می­تواند برای این بچه­ی تنها انجام دهد. اما چاره­ای نداشت. سعی کرد صدایش محکم باشد. حوصله­ی بحث کردن نداشت.

  • - عمه، صبا! بلند شو برو حمام. برو که زود بیای بیرون. ناهارهم تا اون­موقع آماده میشه، با هم می­خوریم.
  • - اما من دارم برنده میشم. تورو خدا. بعدازظهر میرم حموم، الان دارم میبرم بازی­رو.

گیتی آمد بگوید " ازکی میبری؟ ازخودت!". اما ترجیح داد به روی بچه­ای که از ناچاری باخودش بازی می­کرد، نیاورد که وقتی درهردوسوی بازی خودمان هستیم برنده شدن مساوی می­شود با بازندگی.

  • - وقتی عمه بهت میگه برو حمام بگو چشم. حتماً دلیلی داره که الان باید بری.
  • - مثلاً چه دلیلی؟!
  • - پاشو... برو... حمام. سریع!

صدای گیتی بالارفته بود، اما کارساز بود. بچه با بی­میلی بلندشد. خم شد تا وسایل بازی­اش را از روی زمین جمع کند. گیتی می­خواست زورگویی بدون منطق­اش را جبران کند.

  • - بذار باشه. مواظبم پام بهش نخوره. بذار بمونه بعدازناهار اگه خواستی بازیتو تموم کن.

بچه با رضایت لبخندزد و رفت. گیتی به زحمت بغض­اش را فروداد. صبا بچه­ی کوچک و بی­گناهی بود. حریف قدری نبود که زورآزمایی و شکست او گیتی را راضی کند. این­جوروقت­ها خود را بیش­تر حقیر و پست می­دید. حقیری که قدرتش را برای یک بچه به نمایش می­گذاشت. اما چاره­ای نداشت. حمام رفتن یا نه رفتن صبا دراین روز به­خصوص اصلاً اهمیت نداشت. فقط می­خواست به بهانه­ای بچه را از سرِراهِ اتاق خواب تا درِورودی بلند کند. می­خواست چمدان و ساک­اش را که شب قبل، وقتی همه خواب بودند بسته بود، قبل از رفتن بیرون در بگذارد. نمی­توانست پیش روی صبا چمدان به دست از خانه خارج شود.

*

 مادر روی صندلی­چرخ­دار سرش به یک سو خم شده­بود و چرت می­زد. گیتی چمدان و ساک­اش را گوشه­ی راهروِ بیرون در گذاشت. به آشپزخانه برگشت تا زیر غذاها را کم کند. می­خواست برای کنار لوبیاپلو ماست و خیار با کشمش و مغزگردو هم، درست کند. صبا عاشق کشمش بود. حتی وقتی ماست­وخیار یک روز می­ماند و کشمش­ها در ماست باد می­کرد و همه­ی ماست  هم شیرین می­شد، باز بیشتر دوست داشت. دقیقاً آن­طوری که گیتی از آن متنفر بود. اما سعی کرد، دقت کند که ماست­وخیار را بیشتر از خوراک آن­روزشان درست کند. تا صبا فردا هم کیف کند... یعنی فردا چه کسی درکنار مادر و صبا پشت میزآشپزخانه می­نشست؟...

صدای خنده­ی پسرجوانی از راه­پله­ها به گوش گیتی رسید. متعاقب آن صدای صحبت کردن زنی با پسر جوان شنیده می­شد. صداها بسیار شبیه صدای مهری و پسرش بود. یعنی بعد از یکی دوماه که مهری به گیتی و مادر سرنزده بود، درست همین امروز داشت از پله­ها بالا می­آمد که آن­ها را ببیند؟!... مگر در اصلی ساختمان باز بود، که مهری توانسته بود این­طور سرزده داخل شود؟!... اگرچمدان­ها را می­دید، چه می­گفت؟!... گیتی چه جوابی باید می­داد؟!... صداها نزدیک­تر می­شدند... درست پشت در رسیده­بودند. پسر جوان با تعجب گفت:" این­هارو کی بیرون گذاشته؟!". زن با بی­تفاوتی پاسخ داد:" نمی­دونم. حتماً اینا دارن میرن مسافرت". احتمالاً به درب خانه­ی گیتی اشاره کرده­بود. درپی آن صدای برخورد پا یا کیف یکی از آن دو با چمدان، به گوش رسید و صدای پاها در میان پله­های طبقه­ی بال گم شد. صدای مهری و پسرش نبود. شیرین خانوم، همسایه­ی طبقه­ی چهارم بود که با دوست پسرش از بیرون بازگشته بودند.  

*

ناهار که تمام شد، گیتی ظرف­ها را جمع کرد وشست. صبا ایروپولی­اش را جمع کرده بود و جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و کارتون تماشا می­کرد. بیش­تر از هرچیز از بلندگوهای تلوزیون صدای فریاد و صداهای عجیب و غریب شلیک اسلحه­های به­ظاهر فضایی شنیده می­شد. مادر با تمام این سروصداها در تخت خود خوابیده بود. گیتی برای آخرین بار پوشک پیره­زن را عوض کرده­بود و داروهایش را به او خورانده بود. جلوی آینه­ی قدیِ کنارِ در ایستاد. مانتوی سیاهش را که از دیشب برای امروز کنارگذاشته­بود، پوشید. شال سفیدرنگش را روی موهای سیاه و سفیدش کشید و از یک طرف یک دور، دورِگردنش چرخاند و از طرف دیگر روی سینه رها کرد. یک بار که درحضور مینو به همین روش شال را روی سرش محکم می­کرد، متوجه لبخند مینو شده بود. دلیلش را پرسیده بود و مینو باز خندیده بود و پاسخ داده بود:"خیلی حرفه­ای این کارو می­کنی، این طرفش با آن طرفش اصلاً بالا و پایین نیست". راست می­گفت. مینو با اینکه هیچگاه آرایش نمی­کرد و اصلاً دربند به نمایش گذاشتن خود نبود. طوری که می­شد گفت حتی اگر قراربود چادر هم سرکند، برایش مهم نبود. اما انگار هیچ وقت یاد نمی­گرفت روسری را درست سرکند. باله­های روسری­اش همیشه آزاد و رها در دوسوی صورتش تاب می­خورد و به پرواز درمی­آمد.

گیتی کیف بزرگ مشکی­اش را از روی مبل برداشت و روی شانه­ی چپ انداخت. قبل از این­که در را باز کند برای بار چندم به صبا گفت:

  • - من رفتم عمه. بابات تا یک ساعت دیگه میادخونه. من جایی کار دارم زودبرنمی­گردم.

می­خواست بگوید دیر برمی­گردم. اما دروغ گفتن به یک بچه کار آسانی نبود. ترجیح داد، بگوید زودبرنمی­گردم. انگار این­جوری کمی راست­تر بود. صدای سرفه­ی پیره­زن از اتاق به گوش رسید. گیتی نگاهی به سمت اتاق انداخت اما ترسید به آن سو برود. شاید در این لحظه­ی آخر ناگهان مادر جوری نگاهش می­کرد، که یارای رفتن نمی­یافت. به سمت صبا برگشت.

  • - پاشو عمه، ببین مادرجون چش شده؟!

بچه با بی­میلی ازجلوی تلوزیون بلند شد و همان­طور که سعی می­کرد تا جای ممکن چشم از صفحه ی تلوزیون برندارد، به کندی خود را به اتاق مادربزرگ رساند. صدای چند ضربه­ی ناشیانه، که کودک برپشت پیره­زن می­نواخت، به گوش گیتی رسید. پس از لحظه­ای صبا از اتاق مادربزرگ خارج شد وبه سمت آشپزخانه رفت. همان­طور که می رفت، خطاب به گیتی گفت:"مادرجون آب می­خواد". لحظه­ای بعد دوباره راه رفته را با لیوانی آب بازگشت. سکوت اتاق پیره­زن گیتی را بی­تاب کرد. کیفش را روی مبل انداخت و به اتاق مادر رفت. صبا لیوان آب را با دست راست جلوی دهان مادربزرگ گرفته بود و دست کوچک دیگرش کاسه­ای ساخته­بود که زیرچانه­ی پیره­زن قطرات فروچکیده را جمع می­کرد. گیتی چشم­هایش پراز اشک شد. بی­اراده یکی یکی دکمه­های مانتویش را از هم بازکرد. با دست راست، تاب شال روی سرش را از دورگردن آزاد کرد و با دست چپ قطره اشکی را که بلاتکلیف روی گونه­اش مانده بود و پایین نمی­آمد، پاک کرد.

او قربانی دیگری نمی­خواست.

                                                                               « پایان »