گورزا

او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت پنجم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

گیتی مستاصل و بی­هدف روی صندلی آشپزخانه نشست. دستمال آغشته به قهوه را، درمیان انگشتانش بی­اراده می­فشرد. جایی در وجودش احساس درد می­کرد.

 گیتی جایی در قلبش زخمی داشت. زخمی از روزهای ابتدای جوانی، وقتی "او" رابرای همیشه ترک کرد، شروع شده. از کشش ها و نیازهای داغ و ناشناخته­ی روزهای بیست­وهشت و سی و سی­ودوسالگی­اش گذشته و تا تنهایی و سکوت چهل سالگی­اش دویده بود.

گیتی از روح فلج بود. تصمیم گرفتن را نیاموخته بود. آن سال­ها که جوان­تر بود، قبل از این­که تبدیل به یک خدمت­کار و پرستار تمام وقت شود، پیش از این­که دست­هایش انقدر قوی و اراده و تصمیم­گیری­اش انقدر ضعیف شود، گاهی باخودفکرمی­کرد روزی درآینده کار بزرگی خواهد کرد.

...شاید بهتربود کمی بیشتر می­ماند. شاید باید بازهم صبرمی­کرد. خسته شده­بود. دلش کمی تنهایی می­خواست. دلش می­خواست مجبور نباشد همیشه تا قبل از بیدارشدن مادر از خواب بیدار شود. دلش می­خواست مجبور نباشد هرروز به خاطر مادر و صبا غذا درست کند. دلش چیزهای کوچک و ساده­ای می­خواست. چیزهایی که سخت نبود. دور و غیرقابل دسترس نبود. بلندپروازی یا جسارت نمی­خواست.

مهری سالی دوسه بار ترکیه و دبی می­رفت. مینا هند و تبت و قونیه را ترجیح می­داد. یعقوب حالا دیگر به لطف ارثیه­ی پدری همه­کاره­ی شرکت صادراتی پدرزنش بود و چندباری به­اتفاق کل عهدوعیال آلمان رفته بودند. صادق که هیچ وقت نبود یا سفرهای داخلی داشت، یا روی پروژه­های کشورهای همسایه کارمی­کرد. اما چندماه قبل وقتی گیتی می­خواست به همراه مینو چهل وهشت ساعت، درروزهای گلاب­گیری تا کاشان برود؛ هیچ­کس حاضر نشده­بود برای دو روز مادر را نگه دارد.

*

گیتی ذاتاً موجود توانمند و قوی­ای نبود. هرچند مینو عقیده داشت او زن بسیار قوی­ای بوده که این­همه سال این شرایط را تحمل کرده و دوام آورده. اما خودش بهتر می­دانست که این از توانمندی نبود، از ناتوانی در تغییر اوضاع بود که درهمان وضع باقی­مانده بود. اما این­بار می­خواست کاری کند که نیاز به توانایی زیادی داشت. شاید زمان انجام دادن آن کار بزرگ فرارسیده­بود. اما گیتی دیگر دلش کاربزرگی نمی­خواست. او فقط می­خواست اندکی رهایش کنند. اندکی به میل و اراده­ی خود زندگی کند. اما... تنها گذاشتن مادر، درشرایطی که معلوم نبود حتی چند ماه دیگر زنده بماند... اگر یکی از همین روزها از دنیا می­رفت... گیتی چطور می­توانست تمام عمر با این عذاب که ای­کاش این اندک زمان باقی­مانده را هم مانده بود، زندگی کند.

ای کاش مجبور نبود مادر را ترک کند. ای­کاش آن­روز که گفته بود، می­خواهد برای مادر پرستار بگیرد تا خودش وقتی هم برای خودش داشته باشد و شایدهم سرکاربرود، آن­طور همه­ی خواهروبرادرهایش مثل قاتل به او نگاه نکرده­بودند. ای­کاش توانسته بود به آن ها بفهماند در چهل­وسه سالگی، این خودش است که باید تصمیم بگیرد چگونه زندگی کند. چرا فکرمی­کردند گیتی باید با همین چیزهایی که دارد، شادباشد و دلخوش، که زندگی­اش سخت­تر از این نیست. اما خودشان خیلی راحت­تر ازاین زندگی می­کردند و باچیزهای بسیار بزرگ­تری شاد می­شدند. چرا آن روز که از خودش سخن گفته بود، هیچ­کس نفهمیده­بود چه می­گوید.

*

یعقوب یواشکی آمده­بود درآشپزخانه و باصدای بسیار ضعیفی که با هیکل بزرگش به­شدت منافات داشت، گفته بود:" آبجی مشکل مالی اگه داری، خوب بگو! حلش می­کنیم. تو این سن و سال تازه می­خوای بری دستتو پیش کی دراز کنی؟".همیشه همین­طور بود. هروقت می­خواست برای مادر پولی بدهد، صدایش همین­قدر ضعیف و لرزان می­شد، درحالیکه چشم­هایش گوشه­ای را که همسرش نشسته بود، می­پایید.

مهری گفته­بود:" وا؟! جواب مردم­و چی بدیم؟ نمیگن این پیره­زن همین امروز و فرداست که بمیره. چه بچه­هایی تربیت کرده که هیچ­کدوم این آخر عمری حاضرنشدن نگهش دارن". گیتی می­خواست بگوید:" بچه­های دیگرش نگه­اش دارند. من که مخالفتی ندارم!" اما باز هم چیزی نگفته بود. واضح بود که مشکل دیگران این نبود.

صادق روزنامه­ی جلوی دستش را درهوا تکان داده بود که:" این روزنامه­رو بخونین، دیگه ازاین چرت­وپرتا نمی­گین. هرروز تو این مملکت همین­جوری، همین پرستارها و کارگرهای خونگی دارن سر پیره­زن­ها رو می­برن و درمی­رن. می­بینی یارو فقط برای صدهزارتومن این کارو کرده! انقدر اوضاع خطرناک و بی­حساب کتاب شده. پیششششش..." و بعد پاکت سیگار و فندکش را برداشته بود و از خانه بیرون رفته بود.

عکس یحیی که کنار گلدان روی میز بود، هیچ نگفت. زیر آفتاب درخشان استرالیا درچمن­کاری جلوی خانه­ی ویلایی­اشان، درحالیکه پسرش را درآغوش گرفته بود و همسرش بازویش را محکم چسبیده بود و سگ­ سیاه وسفیدی جلوی پاهای­شان لم داده بود؛ به گیتی و دیگران لبخند می­زد. حتی یحیی تحصیل کرده و آن­ور آب رفته هم هیچ­گاه از گیتی نپرسیده بود؛ آیا دلش می­خواهد جور دیگری زندگی کند.

مینا هم که مثل همیشه نبود. نه باری روی دوش گیتی می­گذاشت و نه باری برمی­داشت.

*

تا قبل از ورود دوباره مینو به زندگی گیتی، شاید حتی خود گیتی هم فراموش کرده بود می­تواند جوردیگری زندگی کند. مینو نتوانسته بود دری به سمت دنیای بیرون، برای گیتی بازکند اما پرده­های کلفت پنجره­ها را کنارزده­بود و اندکی ازآن­چه بیرون ازآن­جا می­گذشت، برگیتی آشکار گشته بود. تصویری که حتی در چهل­وسه­سالگی هم آنقدر دل­چسب بود، که گیتی نتوانست فراموش­اش کند. مینو هشدارداده بود:" الان چهل­وسه سالت است. کاری نکن که وقتی چهل­وپنج ساله شدی به خودت بگویی، ای­کاش وقتی چهل­وسه ساله بودم این کار را کرده بودم". گیتی به این جمله­ی مینو خیلی فکرکرده­بود.

گیتی به سرعت از روی صندلی بلند شد. لوبیاها را یک قد ­کرد و دسته­ای روی تخته ­گذاشت و خرد­کرد. باید ناهار را زودتر آماده می­کرد. حتی ساکش را از دیشب بسته بود و درکمد گذاشته بود. نباید اجازه می­داد باز چیز دیگری او را از رفتن بازدارد. مهم نیست که مینا نقشه کشیده تا دو روز پیش خواهرش بماند. مگر او هیچ وقت به­خاطر گیتی برنامه­ای را که برایش مهم بود، به­هم می­زد. چرا گیتی می­بایست غیراز این رفتار می­کرد. اصلاً چه بهتر. می­آمد و دوروزی پیش مادر می­ماند، تا به پیره­زن هم کمتر سخت بگذرد. اگر گیتی امروز نمی­رفت ممکن بود دوباره هیچ وقت انقدر توان برای رفتن پیدا نکند. دفترچه­ی حساب پس­اندازش رقم قابل توجهی را نشان می­داد. درتمام این سال­ها هرکاری کرده بود، که بتواند صفرهای نوشته شده در باقی­مانده­ی حساب را افزایش دهد. قرار بود چندروزی مهمان مینوباشد، تا جایی برای خوش پیدا کند.

چند روز پیش در یک مغازه­ی کوچک و رنگارنگ یک آینه­ی بزرگ با قاب فیروزه­ای پررنگ دیده بود. عاشقش شده بود. می­خواست آن را برای خانه­ی جدیدش بخرد. تصمیم داشت یک کاناپه به همان رنگ هم داشته باشد. مبل­های کرم قهوه­ای این­جا را صادق با بن کارمندی ازفروشگاه اداره­شان خریده بود. گیتی از همان روز اول از آن­ها متنفر بود.از آن­ها و ازپرده­های گیپورِ حاشیه طلایی­ای که مهری بعد ازاینکه در خانه­اش تغییر دکوراسیون داد، آورد و به جای پرده­های سفید قبلی آویزان کرد و کلی هم به­به و چه­چه زد. طوری­که گیتی هیچ­گاه رویش نشد دوباره آن­ها را از چوب پرده پایین بیاورد. صبا به گیاهان آپارتمانی آلرژی داشت. نفس­اش می­گرفت. وقتی صادق صبا را به این خانه آورد همان روز تمام گلدان­های گیتی را با خود برد. گیتی خوشحال بود که می­توانست یک خانه­ی سی چهل متری با کاناپه و آینه­ی فیروزه­ای و چند گلدان برای خودش داشته باشد. خانه­ای که درآن بدون این­که نگران سردرد گرفتن مادر باشد، بوی قهوه­اش با بوی عود صندل مخلوط شود و بشود درآن کنسرت دف­نوازی را باصدای بلند گوش داد.

                                                                        « ادامه دارد... »