گورزا

او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت چهارم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
 

گیتی با ظرف خالی صبحانه مادر به آشپزخانه بازگشت. همه جا را تمیزکرد. ظرفهای شسته­ی شب قبل را جمع کرد. ظرف­های صبحانه را شست. می­خواست برای ناهار لوبیاپلو بپزد. صبا خیلی دوست داشت. برای مادرهم غذای مخصوص خودش را درست می­کرد. غذایی بدون گوشت قرمز، بدون چربی و بدون مواد نشاسته­ای که قند داشته­باشد. قبل ازاین­که مشغول خردکردن لوبیاها شود، قهوه­جوش کوچک یک نفره­اش را ازکابینت برداشت. یک قاشق قهوه ترک، یک قاشق شکر، بعد تاکمر ازشیرسرد پرکرد و روی شعله­ی اجاق گذاشت. این عادت خوردن قهوه­ی ترک با شیر را مینو دراو به وجودآورده­بود.عقیده داشت حتماً شیرباید سرد باشد. دراین چندماه اخیر که زیاد همدیگر را می­دیدند، همیشه در آشپزخانه­ی خانه­ی مینو می­نشستند و مینو قهوه ترک درست می­کرد. گیتی عاشق مخلوط شدن بوی قهوه، با بوی اودی بود که مینو روشن می­کرد. فنجان­هایشان را برمی­گرداندند و بعد با دقت تماشا می­کردند. همیشه هم شکل­هایی مسخره و بی­ربط می­دیدند و کلی به این مسخره­بازی­های هم می­خندیدند. انگار گیتی دوباره هفده ساله شده­بود.

یک­بار مینو به فنجان گیتی خیره شده بود وبی­محابا خندید و گفت:" خانم کاستافیوره توفامیلتون دارین؟!"

گیتی منظورش را نفهمیده­بود. مینو توضیح داده بود که برادرش وقتی نوجوان بوده کتاب­های تن­تن زیادی داشته. یکی از آن­ها نامش تن­تن و جواهرات خانم کاستافیوره بود که تصویر زن چاق و درشتی روی آن بود که با موهای طلایی و بینی سرپایینش، سرش رابالاگرفته­بود و آواز می­خواند. گفت عین تصویر آن زن را درفنجان گیتی می­بیند. گیتی خندیده بود و بی­اراده گفته بود:" حتماً ثریاست"

*

... آن روز­ها، وقتی ثریا شد عروس بزرگ خانواده، یعقوب روی کامیون پدر کار می­کرد و خرج تمام خانواده را می­داد. گیتی به زور دیپلم­اش را گرفته­بود و کلاس خیاطی می­رفت تا زودتر کاری کند که دستش جلوی کسی دراز نباشد. صادق، بچه مدرسه­ای بود که با ناآرامی­هایش، هرروز یک کتک مفصل از یعقوب می­خورد. مهری را روز پاتختی، روی پشت­بام خانه با برادرزاده­ی ثریا درحال ماچ کردن پیدا کرده­بودند. یحیی پسربچه­ی ده ساله­ی لاغر و زردنبویی بود که با سرکچل و پیژامه­ی راه راه گردن کج کرده، در همه­ی عکس­های ثریا و یعقوب حضورداشت. آن زمان هنوز اغلب روزها تشک­اش در حیاط آفتاب می­خورد تا رطوبت شب­ قبل خشک شود. همان موقع­ها بود که مینا شمع­دان چینی سرعقد ثریا را شکست و ثریا هم آنقدر کتکش زد که گیتی تا دوسال به خانه­ی برادرش رفت وآمد نکرد.

*

پدرثریا آن موقع­ها  یک پایش آلمان بود و یک پا ایران. لباس­های ثریا و خواهر برادرش همه خارجی بود. خانواده گیتی اولین بار آن­جا بود که مایع سرخ و شفافی را درگیلاس­های پایه بلند بلوری می­دیدند، که هرچه پشت و رویش می­کردی نمی­ریخت. اسمش ژله بود. ثریا ازهمان زمان همیشه دماغش رابرای خانواده­ی شوهرش بالا می­گرفت. بعداز سال­ها، وقتی همان بچه مدرسه­ای ناآرام رفت جبهه و بعد از هزار یک داستان و آشناهایی که پیدا کرده بود، معلوم نشد چطور سکته­ی پدر را وصل کرد به بمب­باران­های آن زمان و شد خانواده­ی شهید. خودش هم که بسیجی بود و دیگر کم مانده بود برایش فرش پهن کنند تا آقا در دانشگاه جلوس کنند.پس ازآن هم شد مهندس و مدیرپروژه­ی نیمی از قراردادهای دولتی. وقتی مهری با آقا جلال ازدواج کرد و ساکن الهیه شد و دیگرخیابان­های امینیه و منیریه که درآن­ها بزرگ شده­بود به نظرش بومی­داد. وقتی یعقوب شاگرداول کنکور شد و بعدتر هم شاگرداول دانشگاه و بورسیه گرفت و با همه خداحافظی کرد و از سرزمین مادری برای همیشه رفت. بعدترهم انقدر اوضاع زندگیش خوب شد که نه­تنها وکالتی ارثیه پدری را به خواهروبرادرهایش بخشید، بلکه چپ و راست هم برای بچه­های یعقوب و ثریا هدیه می­فرستاد. وقتی مینا با هم­کلاسی دوران دانشگاهش ازدواج کرد و بدون جهاز رفت لاهیجان تا با خانواده­ی شوهرش زندگی کند. وقتی معلوم شد پدرثریا که مدام آن­ور آب بود، یک زن آلمانی بلوند و بسیارجوان درآن دورترها داشت که درآخر هم رفت پیش او و دیگر بازنگشت. وقتی برادربزرگ ثریا چنان معتاد شد که زنش ترکش کرد و بیکار، با کمک­های یعقوب سرپا مانده­بود. وقتی معلوم شد شوهرخواهرش که همه مهندس صدایش می­کردند، قاچاقچی بوده و حالاحالاهم قرارنیست از زندان بیرون بیاید.

باز هم دماغ سرپایینش را برای خانواده­ی شوهرش بالا گرفت.

*

تلفن زنگ زد. مینا بود ته تغاری خانه. حال مادر را پرسید. به گیتی گفت:" اوضاع خوب پیش میره، که؟!". گیتی آرزو داشت می­توانست به خواهرش بگوید چه­کار دارد می­کند. حتی برای یک لحظه وسوسه شد، بگوید. اما مینا سرخوش­تر ازآن بود که گیتی دل خراب کردن حال و هوایش را داشته باشد. می­گفت سالگرد بزرگداشت مولانا است. قرار است با تور به همراه شوهرش و چندتای دیگر از دوستانشان بروند قونیه. از خوش­حالی صدایش می­لرزید. ناگهان گفت:" نمی­دونی گیتی چقدر خوش­حالم. مسافرت یک طرف، این­که دوروز زودتر می­تونم بیام تهران تا با هم باشیم یک طرف دیگه است. بازم می­تونیم مثل اون­موقع­ها تا صبح بیدار بمونیم و حرف بزنیم. چون سعید قراره همون روز که پرواز داریم بیاد تهران. گیتی، خودم تنها م. انقدر حرف دارم باهات بزنم که نگو"

گیتی بقیه­ی حرف­های مینا را نمی­شنید. گیجی­اش را به پای قطع و وصل شدن صدای تلفن گذاشت و به همین بهانه زود قطع کرد. نمی­دانست چه­کار باید بکند. شاید بهتربود به مینا می­گفت چه تصمیمی دارد. اما اگر منصرفش می­کرد چه؟ قهوه روی اجاق جوشید و سررفت...

                                                                        « ادامه دارد... »