گورزا

او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت سوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
 

... گیتی با خود فکرمی­کرد، چرا که نه؟!. وقتی دولا می­شوی. وقتی آن­قدر پشتت را پایین می­آوری، تا هرکسی حتی کوتاه قامت­ترین آدم­ها به راحتی بتوانندبرپشتت سوارشوند. وقتی سوارت می­شوند و تو حتی آخ هم نمی­گویی. وقتی نشستند و تو بنا به اراده­اشان، به سمت­وسویی که آن­ها می­خواهند، حرکت می­کنی. وقتی در طول حرکت نه چموشی می­کنی و نه ناسازگاری. فقط آرام پیش می­روی. بی­شکایتی، بی­لغزشی. آرام، آن­چنان که سوارت حتی اذیت هم نشود. وقتی حتی درچشمان خودت نیز برق شادمانی را می­شود دید. شادمانی از این­که چقدرخوب بلدی سواری بدهی، چقدر دراین کار مهارت داری. چرا که نه؟ چرا نباید سوارت شوند؟ چرا باید کسی خود را از چنین لذتی محروم سازد؟ چرا دیگران باید فکرکنند تو ازاین­که آن­ها را داری برپشت خود حمل می­کنی، ناخشنود هستی؟ چه­کسی می­تواند بفهمد که تو کاری غیراز سواری دادن هم بلدی؟ که تو خواسته­ای غیراز به دوش کشیدن دیگران هم داری. مگر داشتی؟ مگر خواستی؟ مگر گفتی؟

*

گیتی کاسه­ی صبخانه­ی مادر را در یک دست، و یکی از صندلی­های چوبی آشپزخانه را با دست دیگر گرفته بود و به مادر نزدیک می­شد. صبا بی­آن­که به عمه­اش حتی نگاه کند، از روی غریزه صفحه­ی بازی و کارت­ها و مهره­ها وچیزهای دیگرش را روی زمین به سمتی دیگر سرداد و فضایی برای عبور گیتی بازکرد. یاد گرفته بود که از خود محافظت کند. می­دانست بازی او برای بزرگ­ترها هیچ ارزشی ندارد. ممکن بود با یک عبور عجولانه تمام خانه­ها و ویلاهای خیابان­های ری و تیر به هوا پرتاب شوند.

گیتی نان و شیر را قاشق قاشق دهان مادر می­گذاشت. قطره­هایی از شیر چون دو جویبار باریک و سفید از دوطرف لب­های پیره­زن حرکت می­کرد و از چانه­اش پایین می­چکید. گیتی چانه­ی مادر را تند تند پاک می­کرد اما همه­ی قطره­ها را نمی­توانست به­موقع شکار کند. به یاد ثریا افتاد. ثریا همسر یعقوب بود. هرچند قبل­تر ازآن دوست و هم­کلاسی گیتی بود، که بعدتر شد همسر یعقوب برادر بزرگ گیتی. اما الان مدت­ها بود که دیگر با هم دوست نبودند. هشت­ماه پیش آخرین باری بود که گیتی ثریا را دیده بود.آن روزهم گیتی به مادر غذا می­داد و غذا مثل همیشه از گوشه­ی دهان مادر شره می­کرد. ثریا بی­کم­ترین رعایتی صورتش را درهم کشیده و باصدای بلند گفته بود:"یعنی این پیره­زن با این وضعش و هشتادودوسال سن که حتی یک لقمه غذا هم نمیتونه درست و حسابی قورت بده باید زنده باشه و اونوقت بچه­ی من...؟". شاید هم حق داشت. اون روز فقط دوماه بود که از فوت پسرش می­گذشت.

*

این روزها خیلی به ثریا فکرمی­کرد. به ثریا، به مینو، به هم­کلاسی­های دوران دبیرستانش. به همان سال آخری که مدرسه رفت. به همان سالی که پدر از دنیا رفت.

مینو عضو یکی از همین حزب­هایی بود که آن­روزها هنوز فعالیت می­کردند. پدرومادرش را چندسالی بود که تیرباران کرده بودند. این را همه­ی بچه­ها نمی­دانستند. اما مینو به گیتی و یکی دونفر دیگر گفته بود. گفته بود که با خواهر بزرگش که ازدواج کرده بود زندگی می­کند. یک برادر کوچک­تر از خودش هم داشت، که گیتی را همیشه به یاد یحیی برادر کوچک­تر خودش می­انداخت. همین او بود که باعث شد گیتی به هر جان­کندنی که شد یحیی و مینا را به دانشگاه بفرستد.

مینو بلندقدترین دختر کلاس بود. اورکت­ سبز بلندی می­پوشید با پوتین­هایی مثل پوتین­های سربازها. شاید هم اصلاً خود پوتین سربازی بود. موهایش همیشه کوتاه بود و عینکی با قاب کلفت و تیره داشت.چندین بار وسط ساعت کلاس از دفتر صدایش می­کردند. باقدم­های محکم و بدون تردید می­رفت و با همان قدم­ها، اما با صورتی سرخ بازمی­گشت. گاهی هم بازنمی­گشت، برای چند روز و یک بار حتی چند ماه. تا موقعی که بردنش و دیگر نیامد.

گیتی همین سال گذشته بود که مینو را درمیدان تجریش دید. از امام زاده صالح برمی­گشت. نذر هرساله­ی مادر را ادا می­کرد. داخل عطاری شده بود که کمی بابونه و گل گاوزبان برای بی­خوابی­ها و بی­قراری­های مادر بخرد. خانم قدبلند و بسیار شیکی داشت از فرشنده حنا می­خرید:

- برای دخترم می­خوام. می­خواد خودشو برنزه کنه. گفتن بهش باید حنارو با قهوه قاطی کنه، بماله به تنش. شما شنیدین؟ می­دونین به چه نسبت باید حنا استفاده کنه، چقدر قهوه؟

گیتی باتعجب به سمت صدا چرخیده­بود. مردم چه گره و گیرهایی داشتند!. زن سنگینی نگاه گیتی را تاب نیاورده بود. اول او بود که گیتی را شناخت. انگار از آخرین دیدارشان فقط چند هفته گذشته باشد، باصمیمیت گیتی را درآغوش کشیده بود. درآخر هم تمام انکارهای گیتی را نادیده گرفته و او را با اتومبیل خودش تا دم منزل رساند. آن­جا بود که از خودش و زندگیش گفت. گفت که بعد از آزاد شدنش به کمک خانمی که خاله اش نبود، ولی از بچگی خاله صدایش می­کرد، فرستاده بودنش فرانسه پیش داییش. آنجا حقوق خوانده بود و حالا وکیل بود. همان­جا ازدواج کرده بود. همان­جا بچه­دار شده بود. همان­جا از شوهرش جدا شده بود. وحالا چند سالی می­شد که گاهی ایران بود و گاهی آن­ور دنیا. وقتی از سال­های زندگیش حرف می­زد و از جاهایی که اسم می­برد، حداقل نصف دنیا را گشته بود. صدای قهقه­اش تا چند روز از گوش­های گیتی بیرون نمی­رفت.

*

گیتی باخودش فکرمی­کرد چه­کسی بود که تصمیم گرفته­بود مینو در خانه­ی یک زن و شوهر تحصیل کرده­ی سیاسی به دنیا بیاید. که حتی وقتی خودشان نبودند، دوستان خوب و نزدیکی داشتند که برای بچه­هایشان همه کار می­کردند. که حالا پشت ماشین آخرین مدلش می­نشست و چنان از این­ور و آن­ور دنیا حرف می­زد، که انگار از یک فلکه بالاتر و دو کوچه پایین­تر از خانه­اش صحبت می­کند. و چه­کسی بود که گفته بود گیتی باید در این خانه به دنیا می­آمد. از پدری که قربانی یک حادثه بود و مادری که قربانی فقربود. که او هم قربانی دیگری باشد. قربانی حادثه­ی پدر و فقر مادر. قربانی برادربزرگ­تری که به گفته­ی مهری از زنش می­ترسید، اما به عقیده­ی گیتی از عذاب دادن خواهرها و برادرهایش نترسیدکه، تمام سهم­الارث پدری را بالا کشید و آه و نفرین همه را به قیمت چه، نمی دانست، اما خرید. که مهری بگوید پسرش را آه خواهرو برادرهایش بود که مبتلا به سرطان کرد و ازآن­ها گرفت.

آن سال­های دور مینو یک نیم­کت عقب­تر از گیتی، ته کلاس می­نشست و ثریا ردیف جلو بود. ثریا سرخ و سفید بود و زاغ و بور. هم زیبا بود و هم زیبا نبود. چشمهای سبزی داشت اما با پلک­های افتاده و سرپایین. موهایش به طلایی می­زد، ولی کم پشت و چسبیده به سرش. لب­های کوچک و سرخی درصورتش خودنمایی می­کرد که بینی بزرگ و سرپایین­اش حسابی ضایع­اش کرده بود. اما هرچه بود یعقوب حسابی عاشقش شده بود و بعد از این­که به وسیله­ی گیتی، کلی پیغام پسغام برای هم فرستادند. بالاخره یک سال بعد از فوت پدر با هم ازدواج کردند...

                                                                        « ادامه دارد... »