گورزا

او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت دوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
 

 ... دو سال بود که گیتی آرزو داشت چنین روزی فرابرسد. روزی که بالاخره این برادر و خواهرها دیگر نتوانند برای او تصمیم بگیرند. روزی که گیتی برای آن­ها تصمیم می­گرفت. تصمیم می­گرفت مجبور شوند بنشینند و فکر کنند که چطور باید از مادرشان نگهداری کنند. روزی که دیگر گیتی نبود که همه چیز را راست­ و درست کند.

*

گیتی سطل کوچک را تا نیمه آب کرد. چند قطره بتادین، و بعد دستش را توی آب برد. انگشت­هایش را در آب تکان می­داد و محلول کف می­کرد. به صورت خودش درون آینه­ی دستشویی خیره شد. لب­هایش، درپی این همه سال سکوت تبدیل به دو خط باریک صاف گشته بود که گوشه­هایش به سمت پایین متمایل بود. موهای سیاهش را که اکنون دیگر سیاه نبود مثل همیشه، محکم درپشت­سر بسته بود. گونه­هایش تحلیل رفته بود و پای چشم­هایش گود و تیره رنگ بود. آینه­ی دستشویی قدیمی بود و جیوه­اش از جای­جای آن ریخته بود اما خطوط عمیق و تلخ چهره­ی گیتی به یک آینه­ی شفاف و بزرگ کننده احتیاج نداشت. ازمیان آن­همه لک و زنگ­آب هم می­شد همه چیز را دید. پیرشده بود.

گیتی لگن آب و محلول شوینده را کنار صندلی چرخ­دار، پایین تخت مادر گذاشت.مهری همیشه می­گفت، او خیلی شانس­آورده که زندگی آن­قدر آسان شده­است. تشک مواج، ملحفه­های ضدحساسیت، پوشک مخصوص بزرگسالان، صندلی چرخ­دارو... هه... مهری موتقد بود او شانس آورده.چون مجبور نیست زیر مادر لگن بگذارد، یا مثلاً مادر را کول کند و به حمام ببرد.اما هروقت از خودش و زندگیش حرف می­زد با این جمله شروع می­کرد:"من که شانس ندارم... "

 *

مهری زندگی راحتی داشت. پول چیز خوبی بود و شوهر مهری از این چیز خوب زیاد داشت.

آقا جلال وقتی به خواستگاری مهری آمد، مهری هفده ساله بود و خودش سی­وپنج سال داشت. مهری دوست داشت ازدواج کند. هرچند گیتی هم چندان مخالف نبود. مهری از دوازده­سالگی باعث نگرانی بود. نامه­های عاشقانه­ای که از لابه­لای کتاب و دفترهای مدرسه­اش پیدا می­شد. پسرهای نوجوانی که تازه پشت لبشان سبزشده­بود، باصورت­های پرجوش و بینی­های ورم­کرده­ای که تا پشت در خانه همراهیش می­کردند و مدام صادق و یعقوب را آتشی می­کردند. آرایش­های دزدانه­ی مهری که با آن پرزهای تیره­ی پشت لب و ابروهای پیوسته­ی پرپشت، تازه لب­ها را سرخ می­کرد و چشم­ها را سیاه­تر. مهری خودش می­خواست ازدواج کند. عاشق زن شدن بود. عاشق ابروبرداشتن و بندانداختن، طلا وجواهر دارشدن. عاشق خانم خانه بودن. عاشق این بود که مثل گیتی تصمیم بگیرد برای فردا ناهار چه غذایی بپزد. نه این­که هر غذایی جلویش می­گذارند، بخورد.

روزعروسی به درخواست خودش موهایش را طلایی و ابروهایش را نازک و روشن کرده بودند. سر سفره­ی عقد گردنش تا روی چاک سینه مملو از آویزها و سینه­ریزهای طلا شده بود. مچ دست­ها و تمام انگشت­های کوچک و نرم کارنکرده­اش پرشده بود از انعکاسی طلایی و درخشان. اما بیشتر از همه­ی آن­ها چشم­هایش برق می­زد.

*

اما چند سال بعد، وقتی متوجه شد که هیچ چیز آن­جور که فکرمی­کرد نیست. وقتی عاشق علی پسر جوان مستأجر خانه­ی شوهرش شد. وقتی... وقتی دوتا بچه داشت و یک عالمه آرزوی برآورده نشده و هیچ راه بازگشت. گیتی را مقصر می­دانست که چرا او را شوهر داده­بود. که چرا به­خاطر راحت شدن خودش از مسـؤلیت، او را درچنین وضع ناجوانمردانه­ای گرفتارکرده­بود.

*

گیتی لباس­های پیره­زن را بیرون آورد. درب اتاق را بست. پوشک مادر را بازکرد. به چشم­های پیره­زن که به سقف دوخته شده بود نگاه نمی کرد. می­دانست بعداز این­همه سال، هنوزهم آن چشم­های شیشه­ای و پرآب، پراز شرم می­شوند درچنین لحظاتی. اصلاً به هیچ جا نگاه نمی­کرد، فقط مثل یک ماشین دست­هایش با قدرت کارهای هرروزه را تکرار می­کردند. مادر را بغل کرد و روی صندلی چرخ­دار نشاند. شب قبل پیره­زن را حمام کرده بود. می­ترسید حمام مادر را برای امروز بگذارد. هربار حمام کردن پیره­زن گاهی تا دوساعت طول می­کشید. می­ترسید امروز به موقع تنواند از خانه خارج شود. صورت، دست­ها و درآخر بین پاهای پیره­زن را شست و باحوله خشک کرد. لوسیون شیری رنگ را درگودی کف دستش ریخت. با انگشت دست دیگرش خال­های سفیدی از لوسیون روی جای جای بدن مادر گذاشت و با کف دست روی پوست چروکیده و کش­آمده­ی تن پیره­زن پخش کرد. ازگردن تا تک­تک انگشت­های کج­ومعوج دست­ها و پاهای مادر را لوسیون مالید. چه کسی پس از او این کارها را برای مادر خواهد کرد؟! قطعاً آن کس مهری نبود. مهری نه می­توانست و نه می­خواست که زندگیش را این­گونه بگذراند. تشک مواج و ملحفه­های ضد حساسیت را مهری خریده بود. از روزی که آن­ها را با تاکسی­تلفنی برای گیتی فرستاده بود، هربار که تلفن می­کرد، حال تشک را می­پرسید اما حال مادر را نه.

همیشه می­گفت:" تشک مامان که مشکلی پیدا نکرده؟!... راحت شدی دیگه... دیگه مجبورنیستی مدام مامان رو مثل کتلت توی ماهی­تابه، این­رو اون­رو کنی."

بعد هم خودش به شوخی خودش می­خندید. اما گیتی خنده­اش نمی­گرفت.

*

گیتی لباس تمیز دیگری به مادر پوشاند. هربار که پیره­زن از خواب بیدار می­شد، لباس­هایش خیس عرق بود. موهای پیره­زن را شانه کرد. صورت مادر را بوسید. چشم­هایش پرازاشک شد. به سرعت چرخید و پشت صندلی چرخ­دار قرارگرفت. دسته­هایش را گرفت و به سمت در اتاق هدایت کرد. صندلی چرخ­دار پیره زن را مقابل تلوزیون و کنار جایی که صبا روی زمین نشسته بود قرارداد. صبا حتی سرش را بلند نکرد، اما صورت پیره­زن مثل خورشید روشن شد. ترید نان و شیر مادر را که از صبح درست کرده بود و در یخچال بود، بیرون آورد. پیره زن مدت­ها بود که لثه­هایش دندان­های مصنوعی را تحمل نمی­کردو زخم می­شد. فقط می توانست چیزهایی بخورد که بی­واسطه فرودهد. به سمت میز میان آشپزخانه چرخید. از زمانی که خودش و صبا صبحانه­اشان را خورده بودند، هنوز میز را جمع نکرده بود. خواست کمی از شیره­ی مربای آلبالو روی نان­وشیر مادر بریزد که متوجه شد صبا بعداز درگیر شدن او تمام محتویات شیشه مربا را خورده­است. این اولین­بار نبود که صبا چنین کارهایی می­کرد. عین اسب عاشق قند بود. گیتی شیشه­ی مربا را دست گرفت تا صبا را به خاطر این زیاده روی و خودخواهی و رعایت نکردن حقوق بقیه­ی اعضای خانواده، سرزنش کند. اما در نیمه­ی را پشیمان شد. چه اهمیتی داشت. این آخرین روز بود. معلوم نبود از فردا چه کسی قراربود از این بچه هم نگهداری کند. بگذار امروز یک شیشه مربا بخورد. اصلاً شاید دیگر مربایی در این خانه نباشد. این حماقت­های گیتی بود که اصرارداشت فصل به فصل مثل مورچه­ها تمام مواد غذایی را به اشکال مختلف انبار کند. بعضی چیزهارا خشک می­کرد، برخی را منجمد. سبزیجات و صیفی­جات را ترشی و شور می­انداخت و میوه­های مختلف را مربا و کمپوت می­کرد. نیمی از عمرش را به این کارها گذرانده بود. نتیجه­ی کار هم همیشه به شکلی خودنمایانه در قابل دیدترین نقطه­ی آشپزخانه قرار می­گرفت. حاضر نبود اعتراف کند اما هنگامی که برادرهایش درمقابل همسران­شان یا حتی شوهر مهری او را به خاطر این­همه سلیقه و توانایی تحسین می­کردند، به طرزی شیطانی لذت می­برد.

*

خسته بود. خسته نه، شاکی بود. از همه و از خودش بیشتر از همه. تمام عمر هرکاری کرده بود که دیگران تحسینش کنند. که تایید شود. که دختر خوبه­ی خانواده باشد. که چماغ شود برسر زن برادرهایش. خسته بود که این بهای سنگین را داده بود تا دیگران بگویند، به­به تو چه خوب سواری می­دهیبه ما. چرا که نه... 

                                                                       « ادامه دارد... »